شب، مثل دوده روی شهر نشسته بود.
شب، مثل دوده روی شهر نشسته بود.
چراغهای نئونِ خیابان خاموشوروشن میلرزیدند و بارانِ ریز، شیشههای قدیمیِ ساختمان متروک را میزد.
الستور با آن لبخند همیشگیِ عجیبش، آرام از کنار راهرو گذشت. دستهایش در جیب بود و صدای قدمهایش روی کفِ سیمانی، بیش از حد آرام. انگار از همینجا هم رئیسِ صحنه بود.
واکس، چند متر آنطرفتر، کنار جسدی ایستاده بود که روی زمین افتاده بود؛ مردی با کت خاکستری، صورت نیمهپنهان، و یک کارت فلزیِ سوخته در مشت.
واکس بدون اینکه نگاهش را از جسد بردارد گفت:
«دیر کردی.»
الستور خندید، آرام و کشدار.
«و تو هنوز زندهای. پس ظاهراً دیر نکردهام.»
واکس چشمهایش را ریز کرد.
«این یکی از افرادِ “کارخانه” بود. کسی که اسمش نباید به این پرونده کشیده میشد.»الستور خم شد، کارت فلزی را از دستِ مرد بیرون کشید. روی کارت فقط یک شماره حک شده بود: 13.
«جالبه. وقتی کسی شمارهدار میمیره، یعنی پای یک سازمان وسطه. و وقتی سازمان وسطه، یعنی کسی سعی کرده چیزی رو پنهان کنه.»
واکس گفت:
«یا کسی سعی کرده پیامی بفرسته.»
الستور سرش را کمی کج کرد و برای چند ثانیه به سقف تاریک خیره ماند.
«درستترش اینه: کسی سعی کرده ما رو به یه جا بکشه.»
صدای تقتق آرامی از انتهای راهرو آمد.
هر دو همزمان ساکت شدند.
واکس اسلحهاش را بالا آورد.
«تنها نباش.»الستور لبخندش را حفظ کرد، اما اینبار تیزتر.
«من همیشه تنها بودم. مشکل اینه که امشب، کسی خیال کرده میتونه از تاریکی علیه من استفاده کنه.»
از تاریکی، مردی با ماسک فلزی ظاهر شد. در دستش یک ضبطصوت قدیمی بود.
دکمه را زد.
صدای خشدار و بریدهای پخش شد:
«اگر دنبال حقیقت میگردید، به اتاق ۴۰۷ نروید…»
صدا ناگهان قطع شد.
واکس آهسته گفت:
«۴۰۷؟ اینجا طبقهی چهارم نداره.»الستور به جسد نگاه کرد، بعد به دیوارهای نمزدهی ایستگاه.
«داره. فقط با نقشهی معمول دیده نمیشه.»
ماسکدار یک قدم عقب رفت.
«شما دوتا خیلی دیر رسیدید. وقتی برسید بالا، پرونده بسته شده.»
واکس یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب نداد. فقط ضبطصوت را انداخت روی زمین و با صدای فلز به سمت پلههای تاریک دوید.
الستور بیدرنگ گفت:
«دنبالش نرو. میخواد ما رو جدا کنه.»
واکس به او نگاه کرد.
«پس چی کار کنیم؟»الستور کارت شمارهدار را بالا گرفت.
«میریم سراغ اتاق ۴۰۷. هر چیزی که این آدمها ازش میترسن، همون حقیقتیه که باید پیدا کنیم.»
واکس نفس کوتاهی کشید.
«و اگر تله باشه؟»
الستور در تاریکی لبخند زد.
«اون وقت بالاخره یک شبِ سرگرمکننده خواهیم داشت.»
چراغهای نئونِ خیابان خاموشوروشن میلرزیدند و بارانِ ریز، شیشههای قدیمیِ ساختمان متروک را میزد.
الستور با آن لبخند همیشگیِ عجیبش، آرام از کنار راهرو گذشت. دستهایش در جیب بود و صدای قدمهایش روی کفِ سیمانی، بیش از حد آرام. انگار از همینجا هم رئیسِ صحنه بود.
واکس، چند متر آنطرفتر، کنار جسدی ایستاده بود که روی زمین افتاده بود؛ مردی با کت خاکستری، صورت نیمهپنهان، و یک کارت فلزیِ سوخته در مشت.
واکس بدون اینکه نگاهش را از جسد بردارد گفت:
«دیر کردی.»
الستور خندید، آرام و کشدار.
«و تو هنوز زندهای. پس ظاهراً دیر نکردهام.»
واکس چشمهایش را ریز کرد.
«این یکی از افرادِ “کارخانه” بود. کسی که اسمش نباید به این پرونده کشیده میشد.»الستور خم شد، کارت فلزی را از دستِ مرد بیرون کشید. روی کارت فقط یک شماره حک شده بود: 13.
«جالبه. وقتی کسی شمارهدار میمیره، یعنی پای یک سازمان وسطه. و وقتی سازمان وسطه، یعنی کسی سعی کرده چیزی رو پنهان کنه.»
واکس گفت:
«یا کسی سعی کرده پیامی بفرسته.»
الستور سرش را کمی کج کرد و برای چند ثانیه به سقف تاریک خیره ماند.
«درستترش اینه: کسی سعی کرده ما رو به یه جا بکشه.»
صدای تقتق آرامی از انتهای راهرو آمد.
هر دو همزمان ساکت شدند.
واکس اسلحهاش را بالا آورد.
«تنها نباش.»الستور لبخندش را حفظ کرد، اما اینبار تیزتر.
«من همیشه تنها بودم. مشکل اینه که امشب، کسی خیال کرده میتونه از تاریکی علیه من استفاده کنه.»
از تاریکی، مردی با ماسک فلزی ظاهر شد. در دستش یک ضبطصوت قدیمی بود.
دکمه را زد.
صدای خشدار و بریدهای پخش شد:
«اگر دنبال حقیقت میگردید، به اتاق ۴۰۷ نروید…»
صدا ناگهان قطع شد.
واکس آهسته گفت:
«۴۰۷؟ اینجا طبقهی چهارم نداره.»الستور به جسد نگاه کرد، بعد به دیوارهای نمزدهی ایستگاه.
«داره. فقط با نقشهی معمول دیده نمیشه.»
ماسکدار یک قدم عقب رفت.
«شما دوتا خیلی دیر رسیدید. وقتی برسید بالا، پرونده بسته شده.»
واکس یک قدم جلو رفت.
«تو کی هستی؟»
مرد جواب نداد. فقط ضبطصوت را انداخت روی زمین و با صدای فلز به سمت پلههای تاریک دوید.
الستور بیدرنگ گفت:
«دنبالش نرو. میخواد ما رو جدا کنه.»
واکس به او نگاه کرد.
«پس چی کار کنیم؟»الستور کارت شمارهدار را بالا گرفت.
«میریم سراغ اتاق ۴۰۷. هر چیزی که این آدمها ازش میترسن، همون حقیقتیه که باید پیدا کنیم.»
واکس نفس کوتاهی کشید.
«و اگر تله باشه؟»
الستور در تاریکی لبخند زد.
«اون وقت بالاخره یک شبِ سرگرمکننده خواهیم داشت.»
- ۵۱۴
- ۰۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط