{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سناریو جادوی شکوه

سناریو: جادوی شکوه
پارت100
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دازای:*اروم سر اودا رو میزاره رو زمین*...*چند لحظه سکوت میکنه و نفس عمیق میکشه*..
یومه:*در سعیه گریه نکنه*
دازای: تو چرا تو این وضعی
یومه: هوم.. نای.. گفتن ندارم.*بیهوش میشه*
دازای:.. همف
----------------------
"چند روزی از اون ماجرا میگذره یجورایی مافیا ساکته.. البته همیشه بوده فقط چون سر و صدای بچه ها و دازای دورم بودن زیاد متوجه نبودم، دازای ساکت تر شده و بیشتر از قبل فکر میکنه.. ولی خب تا جاهایی تونسته خوب پنهونش کنه.. قوی.. محکم.."

یومه:*وارد دفتر موری میشه* بله؟
موری:*لبخند *ماموری-
یومه: نمیرم
موری:هوم...*پوزخند* یومه_چان میدونی ک عواقب خوبی نداره
یومه: توهم نمیتونی کاری کنی، نه؟
موری: توهم نشونش نمیدی
یومه: اره ولی کسی هم نمیفهمه.. یه مرگ طبیعی و عجیب
موری:..... همف، ببین میدونم ناراحتی و سر اون موقع ک جلوتو گرفتم عصبانی، ولی این شغل توعه.. همه باید کاری ک به دوششونه رو به خوبی انجام بدن مخصوصا وقتی بیشترین نفوذ رو تو کار داشته باشی.. من برای مافیا هرکاری میکنم،..توهم بهتره کارتو درست انجام بدی..به هرحال میخوای همینجوری تو مافیا ول بچرخی؟
یومه: هیچ علاقه ای به اینجا و به موندن اینجا ندارم
موری: پس چرا اینجایی؟.. عاو بزار حدس بزنم
یومه: اره
موری:*پوزخند * پس اگه تو ماموریتی دازای باشه؟
یومه: ....
موری: خیلی خب 4 روز دیگه یه ماموریت دارید.. قوی ترین اعضا رو میخوام بفرستم..

یومه: همف.. میشنوم
موری: خوبه..---..
4 روز بعد/یک هفته بعد

وسط ماموریت
دازای:*بشدت تو فکره*
چویا: هوی تمه 눈_눈 وسط ماموریت کجا صید میکنیییی💢
دازای: عو~چویااا الان منظورت اینه ک تنهایی از پسش برنمیای؟ ~~
چویا: خفهههه، تو فقط اضافه ایی ولی دلیل نمیشه اون کونتو تکون ندی!!
یومه: (눈_눈).. همف چویا
چویا: ها!؟
یومه: یه گروه رو بفرست جلو دو سه تا هم مهبت دار بینشون باشه، وقتی سرگرم شدن و نصف یه گروه دیگه هم از سمت راست ک واضحه بهشون بگو برن پشت سرشون تا با اونا هم سرگرم شن، نصف دیگه بفرست از سمت جنگل برن سمتشون ، یکم طول میکشه ولی به موقع میرسن.. خودتم با بقیه اینجا بمون و این سمتو اداره کن
چویا:....*یه نگاه به دازای میندازه و بعد یومه نگاه میکنه* خیلی خب..*رفت تا به بقیه کارا برسه*

یومه: هوم.. دازای_.. دازای؟
"دازای سر جاش نبود"
یومه: بشرر*به اطرف نگاه میکنه و میبینتش، میره دنبالشش*
دازای:*در حال دویدن*
یومه: هی دازای!
دازای:*ایستادن*....
یومه: وسط ماموریت_.. نه این مهم نیست.. چرا_
دازای:.. متاسفم..
یومه:.هوه_.. اولین باره میگی.....
دازای: برای همه چی..*میره*
یومه: صبر کن!... منم میام
دازای:.. ها؟..
یومه: بدو بدو.. الان چویا پیداش میشهه *دویدن*
دازای •-•...*دویدن*... احمق *لبخند *
دیدگاه ها (۷)

بله

اینم از پارت اول، پارت دوم هم توراههو امیدوارم تا همینجاا کم...

جرر#Dazai_Osamu, #Nakahara_Chuya, #Nakajima_Atsoshi, #Akuta...

قابل توجه بعضیااا

ریسس مافیای عاشق

سناریو※فصل دوم※محدودیتی نامحدودپارت 111/11ــــــــــــــــــ...

عشقی در مافیا (پارت پنجم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط