"صدای بی اجازه"
"صدای بی اجازه"
قسمت یازدهم – ویو گهنا
راست میگفت... من واقعاً سرگیجه داشتم. ولی باید میرفتم.
زیپ بوتمو کشیدم بالا. گفتم:
«جونکو... نه... یعنی، امم... ببخشید، موتورم کجاست؟»
جونگکوک گفت:
«عاا... آها... اون موتور پایین بیمارستانه، ولی کلات به فناست.»
گفتم:
«عیبی نداره. سویچ کجاست؟»
جین اومد سمتم، سویچو جلوم گرفت. سریع ازش گرفتم.
در رو باز کردم و گفتم:
«عاا... ممنونم، خداحافظ!»
سریع با سرعت دویدم... که خوردم زمین.
«آخ... زانوم...»
اومدم بلند شم، ولی سرم گیج میرفت.
با این حال، بلند شدم. چون اون بومم خیلی مهم بود. باید میرفتم.
رفتم جلو بیمارستان. دیدم موتورم اونجاست.
رفتم، سوار شدم. روشنش کردم.
«وات؟ چرا روشن نمیشه؟ ای خداااااااااااااااااااااااااااااا...»
دیدم بیتیاس دارن سوار ماشین میشن.
وایـــــی... الان چه گوهی بخورم؟
دوباره زدم. دوباره. دوباره.
ایندفعه خیلی عصبی شدم. دوباره زدم.
عهه... روشن شد!
خوبه. موتور رو کج کردم و راه افتادم سمت خونه.
رسیدم. وارد آپارتمان شدم.
دیدم بومم کنار دره.
آخیش... خیالم راحت شد.
رمزو زدم، در باز شد.
بوم سنگین بود. دستم خیلی درد میکرد، بخاطر شیشهخردهها.
ولی باید ببرمش. بلندش کردم، بردمش تو.
خوب شد.
خب... بشینیم بکشمش. دارم از ذوق میمیرم.
رفتم وسایلمو برداشتم.
بومو گذاشتم رو چوب نقاشی.
کیسهی بومو کندم.
و اون لحظه، انگار همهچی آروم شد. فقط من بودم و یه بوم سفید، آماده برای تبدیل شدن به یه اثر جاودانه...
قسمت یازدهم – ویو گهنا
راست میگفت... من واقعاً سرگیجه داشتم. ولی باید میرفتم.
زیپ بوتمو کشیدم بالا. گفتم:
«جونکو... نه... یعنی، امم... ببخشید، موتورم کجاست؟»
جونگکوک گفت:
«عاا... آها... اون موتور پایین بیمارستانه، ولی کلات به فناست.»
گفتم:
«عیبی نداره. سویچ کجاست؟»
جین اومد سمتم، سویچو جلوم گرفت. سریع ازش گرفتم.
در رو باز کردم و گفتم:
«عاا... ممنونم، خداحافظ!»
سریع با سرعت دویدم... که خوردم زمین.
«آخ... زانوم...»
اومدم بلند شم، ولی سرم گیج میرفت.
با این حال، بلند شدم. چون اون بومم خیلی مهم بود. باید میرفتم.
رفتم جلو بیمارستان. دیدم موتورم اونجاست.
رفتم، سوار شدم. روشنش کردم.
«وات؟ چرا روشن نمیشه؟ ای خداااااااااااااااااااااااااااااا...»
دیدم بیتیاس دارن سوار ماشین میشن.
وایـــــی... الان چه گوهی بخورم؟
دوباره زدم. دوباره. دوباره.
ایندفعه خیلی عصبی شدم. دوباره زدم.
عهه... روشن شد!
خوبه. موتور رو کج کردم و راه افتادم سمت خونه.
رسیدم. وارد آپارتمان شدم.
دیدم بومم کنار دره.
آخیش... خیالم راحت شد.
رمزو زدم، در باز شد.
بوم سنگین بود. دستم خیلی درد میکرد، بخاطر شیشهخردهها.
ولی باید ببرمش. بلندش کردم، بردمش تو.
خوب شد.
خب... بشینیم بکشمش. دارم از ذوق میمیرم.
رفتم وسایلمو برداشتم.
بومو گذاشتم رو چوب نقاشی.
کیسهی بومو کندم.
و اون لحظه، انگار همهچی آروم شد. فقط من بودم و یه بوم سفید، آماده برای تبدیل شدن به یه اثر جاودانه...
- ۵.۵k
- ۲۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط