🥥وانشات از شینیچیرو 🥥
🥥وانشات از شینیچیرو 🥥
🍼درخواستی🍼
____☆____
بادِ ملایمی از میان خیابان میگذشت و نور چراغهای شهر روی شیشههای خیس برق میزد. شب، از آن شبهایی بود که انگار همهچیز را کمی جادوییتر میکرد؛ حتی سکوت را.
تو کنار پیادهرو ایستاده بودی، دستهایت را در آستینت پنهان کرده بودی و به چراغهای دور نگاه میکردی. نه چون منتظر کسی بودی… بلکه چون ته دلت میدانستی اگر قرار باشد کسی بیاید، فقط اوست.
و درست همان لحظه، صدای آرام قدمهایی پشت سرت آمد.
«باز اینجایی.»
صدایش گرم بود؛ شینیچیرو سانو، با همان آرامش خاصی که همیشه انگار میتوانست طوفانِ درونت را ساکت کند. وقتی برگشتی، او را دیدی که با موهای کمی بههمریخته و نگاه خسته اما مهربانش، درست مثل همیشه، بیش از حد واقعی و بیش از حد دلنشین بود.
تو لبخند زدی.
«انگار تو همیشه منو پیدا میکنی.»
شینیچیرو شانه بالا انداخت، اما لبخند خیلی کوچکی گوشه لبش نشست.
«شاید چون تو هم همیشه دنبالم میگردی.»
این جمله باعث شد قلبت یک لحظه تندتر بزند. تو خواستی جواب بدهی، اما او یک قدم نزدیکتر آمد و از جیبش یک جعبهی کوچک بیرون آورد. جعبهی سادهای بود، اما چیزی دورش پیچیده بود که شبیه نورِ ماه به نظر میرسید.
تو با تعجب نگاهش کردی.
«این چیه؟»
شینیچیرو جعبه را باز نکرد. فقط آرام گفت:
«گفتم اگر یه روز بالاخره جرئت کنم، اینو بهت بدم.»
شب برای چند ثانیه ساکت شد. حتی باد هم انگار ایستاد.
تو با صدایی که کمی لرزان بود پرسیدی:
«جرئتِ چی؟»
او نگاهش را از تو برنداشت.
«جرئتِ اینکه بگم… از وقتی وارد زندگیم شدی، هیچچیز مثل قبل نبود. نه بهتر… نه بدتر. فقط واقعیتر شد.»
قلبت گرفت. کلماتش ساده بودند، اما درست از همان جملههایی بودند که مستقیم میرفتند سراغ جایی که آدم سعی میکند پنهانش کند.
شینیچیرو جعبه را به سمتت گرفت.
«من همیشه بلد نبودم درست حرف بزنم. ولی این یکی رو مطمئنم: من تو رو میخوام. نه فقط برای یه لحظه، نه فقط برای یه شب.»
تو جعبه را گرفتی. دستهایت کمی میلرزید.
وقتی بازش کردی، داخلش یک حلقهی ساده بود؛ نه پرزرقوبرق، نه نمایشی. فقط زیبا. درست مثل احساسی که بهآرامی و بدون سر و صدا، تو را کامل در خودش جا داده بود.
تو به حلقه نگاه کردی، بعد به او.
«این خیلی خطرناکه…»
شینیچیرو با همان لبخند آرامش گفت:
«چی خطرناکه؟»
تو آهسته خندیدی.
«اینکه انقدر راحت میتونی منو عاشقتر کنی.»
برای اولین بار، شینیچیرو واقعاً خندید. نه آن خندهی کوتاه همیشگی—بلکه خندهای واقعی، نرم و گرم.
بعد خیلی آرام دستش را دور مچت گذاشت و تو را نزدیکتر آورد. نه طوری که خفهات کند، فقط طوری که بدانی جایت همینجاست.
«پس بمون.»
صدایش پایین و مطمئن بود.
«کنارم بمون، یجی. من قول نمیدم همهچیز بیدردسر باشه… ولی قول میدم هیچوقت تنهات نذارم.»
و آنوقت، تو فهمیدی بعضی عشقها با فریاد نمیآیند.
بعضیها مثل نورِ کمرنگِ یک خیابان خلوتاند؛
آروم، مداوم، و عجیب امن.
تو حلقه را در دست گرفتی و با لبخندی که بیشتر از هر جواب دیگری معنی داشت، زیر لب گفتی:
«باشه… ولی از این به بعد، تو هم دیگه نمیتونی منو ول کنی.»
شینیچیرو نزدیکتر شد، پیشونیش را خیلی کوتاه به پیشونیات تکیه داد و گفت:
«نمیخوام.»
و شب، همانطور که شهر زیر نورِ چراغها میدرخشید، انگار برای اولین بار فهمید که بعضی آدمها میتوانند خانه باشند… حتی وسط خیابان.
---✪---
END
#وانشات
#توکیو_ریونجرز
#شینیچیرو
#سناریو
🍼درخواستی🍼
____☆____
بادِ ملایمی از میان خیابان میگذشت و نور چراغهای شهر روی شیشههای خیس برق میزد. شب، از آن شبهایی بود که انگار همهچیز را کمی جادوییتر میکرد؛ حتی سکوت را.
تو کنار پیادهرو ایستاده بودی، دستهایت را در آستینت پنهان کرده بودی و به چراغهای دور نگاه میکردی. نه چون منتظر کسی بودی… بلکه چون ته دلت میدانستی اگر قرار باشد کسی بیاید، فقط اوست.
و درست همان لحظه، صدای آرام قدمهایی پشت سرت آمد.
«باز اینجایی.»
صدایش گرم بود؛ شینیچیرو سانو، با همان آرامش خاصی که همیشه انگار میتوانست طوفانِ درونت را ساکت کند. وقتی برگشتی، او را دیدی که با موهای کمی بههمریخته و نگاه خسته اما مهربانش، درست مثل همیشه، بیش از حد واقعی و بیش از حد دلنشین بود.
تو لبخند زدی.
«انگار تو همیشه منو پیدا میکنی.»
شینیچیرو شانه بالا انداخت، اما لبخند خیلی کوچکی گوشه لبش نشست.
«شاید چون تو هم همیشه دنبالم میگردی.»
این جمله باعث شد قلبت یک لحظه تندتر بزند. تو خواستی جواب بدهی، اما او یک قدم نزدیکتر آمد و از جیبش یک جعبهی کوچک بیرون آورد. جعبهی سادهای بود، اما چیزی دورش پیچیده بود که شبیه نورِ ماه به نظر میرسید.
تو با تعجب نگاهش کردی.
«این چیه؟»
شینیچیرو جعبه را باز نکرد. فقط آرام گفت:
«گفتم اگر یه روز بالاخره جرئت کنم، اینو بهت بدم.»
شب برای چند ثانیه ساکت شد. حتی باد هم انگار ایستاد.
تو با صدایی که کمی لرزان بود پرسیدی:
«جرئتِ چی؟»
او نگاهش را از تو برنداشت.
«جرئتِ اینکه بگم… از وقتی وارد زندگیم شدی، هیچچیز مثل قبل نبود. نه بهتر… نه بدتر. فقط واقعیتر شد.»
قلبت گرفت. کلماتش ساده بودند، اما درست از همان جملههایی بودند که مستقیم میرفتند سراغ جایی که آدم سعی میکند پنهانش کند.
شینیچیرو جعبه را به سمتت گرفت.
«من همیشه بلد نبودم درست حرف بزنم. ولی این یکی رو مطمئنم: من تو رو میخوام. نه فقط برای یه لحظه، نه فقط برای یه شب.»
تو جعبه را گرفتی. دستهایت کمی میلرزید.
وقتی بازش کردی، داخلش یک حلقهی ساده بود؛ نه پرزرقوبرق، نه نمایشی. فقط زیبا. درست مثل احساسی که بهآرامی و بدون سر و صدا، تو را کامل در خودش جا داده بود.
تو به حلقه نگاه کردی، بعد به او.
«این خیلی خطرناکه…»
شینیچیرو با همان لبخند آرامش گفت:
«چی خطرناکه؟»
تو آهسته خندیدی.
«اینکه انقدر راحت میتونی منو عاشقتر کنی.»
برای اولین بار، شینیچیرو واقعاً خندید. نه آن خندهی کوتاه همیشگی—بلکه خندهای واقعی، نرم و گرم.
بعد خیلی آرام دستش را دور مچت گذاشت و تو را نزدیکتر آورد. نه طوری که خفهات کند، فقط طوری که بدانی جایت همینجاست.
«پس بمون.»
صدایش پایین و مطمئن بود.
«کنارم بمون، یجی. من قول نمیدم همهچیز بیدردسر باشه… ولی قول میدم هیچوقت تنهات نذارم.»
و آنوقت، تو فهمیدی بعضی عشقها با فریاد نمیآیند.
بعضیها مثل نورِ کمرنگِ یک خیابان خلوتاند؛
آروم، مداوم، و عجیب امن.
تو حلقه را در دست گرفتی و با لبخندی که بیشتر از هر جواب دیگری معنی داشت، زیر لب گفتی:
«باشه… ولی از این به بعد، تو هم دیگه نمیتونی منو ول کنی.»
شینیچیرو نزدیکتر شد، پیشونیش را خیلی کوتاه به پیشونیات تکیه داد و گفت:
«نمیخوام.»
و شب، همانطور که شهر زیر نورِ چراغها میدرخشید، انگار برای اولین بار فهمید که بعضی آدمها میتوانند خانه باشند… حتی وسط خیابان.
---✪---
END
#وانشات
#توکیو_ریونجرز
#شینیچیرو
#سناریو
- ۴.۱k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط