رمان گناهکار قسمت هفتم (506 )

گناهکار fereshteh27 کاربر انجمن نودهشتیا
کتابخانه نودهشتیا
اصل انگار هیچ چیز نمی دیدم نگرانش بودم زیر لب شروع کردم به دعا خوندن کاری که مادرم همیشه میکرد واسه سلامتی تک تکمون دعا می خوند و با صلوات توی صورتمون فوت می کرد.
اشکامو با پشت دست پاک کردم شده بودم عین بچه ها چقدر دل نازک شدی دلارام
از روی پله بلند شدم خواستم برم تو که صدای درو شنیدم و همون جا خشکم زد با تقه ی دوم تند تند پله ها رو طی کردم و نفهمیدم چطور خودمو رسوندم به در و با چه شتابی بازش کردم قامت بلند مردی رو دیدم که صورتش توی سایه بود و واضح دیده نمی شد. اولش ترسیدم و گفتم نکنه از آدمای شایان باشه؟ ولی نه قلیم به چیز دیگه میگفت چیزی که جسارتمو بیشتر کرد.
به قدم اومد جلو صورتشو دیدم و با ذوق عجیبی نگاهش کردم ولی اون اخماش تو هم بود و صورتش جمع شده بود انگار که داره درد می کشه دست راستشو گذاشته بود رو بازوی چیش و از لا به لای انگشتاش خون جاری بود.
تو .... آرشام تو زخمی شدی؟!
جوابمو نداد درو کامل باز کردم اومد تو و تلو تلو خوران خودشو رسوند لب حوض و دست خون آلودشو توی آب فرو برد. نگران کنارش نشستم.
دست خیستو نذاری رو زخمت باید ضد عفونیش کنم بریم تو آخه چی شده؟ چرا به این روز افتادی؟ نیش کنم. پریم تو،
بازم جوابمو نداد بی حال از کنار حوض بلند شد و به طرف ایوون رفت پتومو با احتیاط انداختم روی شونه های مردی که با دیدنش، اونم تو این حال و روز داشتم پس میفتادم آرشام با خودش چکار کرده بود؟! چکار کرده بود؟
داشتم زخمشو پانسمان میکردم از وقتی اومده بود به کلمه هم از دهنش حرفی نشنیدم چسبو با احتیاط زدم رو باند.
اولش فکر کردم که تیر خوردی ولی وقتی زخمتو دیدم فهمیدم جای چاقونه خدا رو شکر اینجا همه چیز بود، وگرنه باید می رفتیم درمانگاه نمی خوای چیزی بگی؟ آرشام چی شده؟
نگاهم کرد و با اخم و نگاهی عمیق لب باز کرد ولی همون موقع بی بی سینی به دست اومد توی اتاق با نگاهی مهربون ولی نگران رو به آرشام گفت: بیا پسرم برات غذا آوردم بخور جون بگیری این دختر که امروز دهن به هیچی نزده میترسم از حال بره رنگ به رو نداره تو به چیزی بهش بگو شاید دو تا لقمه بخوره
آرشام نگاهم کرد. خجالت زده رو به بی بی گفتم نه بی بی اشتها نداشتم اگه گرستم بود که میخوردم. شما نگران نباش.
مادر این چه حرفیه کل روز هیچی نخوردی این جوری از پا در میای واسه تو هم آوردم بذار دهنت جون بگیری عزیزم
چشم می خورم.
چشمت بی بلا مادر رختخوابتو توی اتاق خودم پهن کردم عمو محمد هم میاد اینجا تا مهندس تنها نباشن غذاتو خوردی بیا تو اتاق به کم استراحت کن دخترم
به روش لبخند زدم این زن چقدر با محبت بود و هر لحظه بیشتر از قبل حس میکردم که چقدر رفتاراش شبیه به مادرمه بی بی از اتاق رفت بیرون با لبخند رو به آرشام گفتم بی بی به شوهرش می که عمو محمد ؟!
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

dark life = 33

Part "71"☆ویو هانا☆از شدت تعجب و حس تنفری که از حرف‌های ماری...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

عاشق part²رفتم داخل خونه چراغ ها خاموش بود و روی میز غذا بود...

عشق یهویی p5

۳ پارتی

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_22 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄حس ...

ددی خون آشام من

چندپارتی وقتی تو مافیایی و اونا رو می دزدی:)پارت10دکتر لی:خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط