شیطان یک روز فرشته بوده:پارت اول
شیطان یک روز فرشته بوده:پارت اول
پادشاه شیاطین باکوگو عاشق یه فرشته میشه
اون فرشته چشمای سبز زمردی داشت وخیلی مهربون بود اون مهربون ترین فرشته بهشت بود
ولی اگه اون اتفاق نمیافتاد:اونم زنده میموند.......
نکته:توی این فن فیک میدوریا دختره
-------------------------------------------
باکوگو داشت از گوی شیشه ایش میدید ایزوکو داره کنار پرنس فرشته ها وگل ها میخنده
باکوگو دلش میخواست همه اون لبخندا ومیگفت اگه تبدیل به شیطان نمیشدم منم الان پرنس بودم
وبا اون دختری که منو وقتی به بهشت رفتم وبه شکل یه پسر بچه تبدیل شده بودم با اون زخماماوننجاتم داد
وکمکم کرد ولی من سریع فرار کردم چون نمیخواستم اونجا بمونم اون زن بهم کمک کرد اون باید مال من بشه
(سازنده:باکوگو جان آروم به اتفاقاتی که ممکنه فکر کن)
وبله باکوگو دستور داد اون دختر یعنی ایزوکورو بیارن براش
ویو میدوریا:
داشتم گل هارو بو میکردم
که دیدم یهپسر بچه داره میره به جهنم رفتم دنبالش تا بهش هشدار بدم رفتم رفتم ولی خبری از اون بچه نبود میخواستم برگردم که دیدم منو بازنجیر گرفتن
(برگردیم به ویو باکوگو)
باکوگو :گرفتیدش
وزیر:بله قربان
باکوگو:بیارید ش اینجا
وزیر:چشم قربان
خدمت گذار ها:هی بیا تو
آوردنش وخمش کردن
باکوگو:توازین به بعد قراره اینجا زندگی کنی
ایزوکو:.....
باکوگو آمد نزدیک خم شد صورت ایزوکو رو گرفت
که بزور بهش نگاه کنه
باکوگو:هی باتوام
میدوریا:چرامنو گرفتید یه بالا مقام میگرفتید بیشتر بدردت نمیخورد
باکوگو :فکر میکنی اینا برام مهمه
ایزوکوباکوگو که صورتشو گرفته بو صورتشو برعکس میکنه ومیگه:تچ
باکوگو:نمیخوای ادب یاد بگیری
ایزوکو:ولم کنید من میخوام برگردم خونه اینجا ....
باکوگو پرید وست حرفش:
دوباره اسم خونه روبیارتاادبتکنم
ایزوکو:من .منمیخوام برگردم خوننننننه
باکوگو :دیگه نزدیکه از کوره دربره
به خدمتکارش میگه ببریدش تواتاقش اگه کاری کرد یا خواست فرار کنه پاشو ببندید
خدمتکار:فهمیدم قربان
بردنش اتاقش
میدوریا :من میخوام برگردم ولم کنید
خدمتکار :اگه برگردید وازاین حرفا جلوی ارباب بزنید ممکنه اتفاق بدی براتون بیوفته الانشم
بهتون لطف کرده که نفرستادتتسیاه چال شلاق بخوری
بعد زیر لب زمزمه کرد:چشمای ارباب امروز فرق داشت
وادامه قسمت بعد......
پادشاه شیاطین باکوگو عاشق یه فرشته میشه
اون فرشته چشمای سبز زمردی داشت وخیلی مهربون بود اون مهربون ترین فرشته بهشت بود
ولی اگه اون اتفاق نمیافتاد:اونم زنده میموند.......
نکته:توی این فن فیک میدوریا دختره
-------------------------------------------
باکوگو داشت از گوی شیشه ایش میدید ایزوکو داره کنار پرنس فرشته ها وگل ها میخنده
باکوگو دلش میخواست همه اون لبخندا ومیگفت اگه تبدیل به شیطان نمیشدم منم الان پرنس بودم
وبا اون دختری که منو وقتی به بهشت رفتم وبه شکل یه پسر بچه تبدیل شده بودم با اون زخماماوننجاتم داد
وکمکم کرد ولی من سریع فرار کردم چون نمیخواستم اونجا بمونم اون زن بهم کمک کرد اون باید مال من بشه
(سازنده:باکوگو جان آروم به اتفاقاتی که ممکنه فکر کن)
وبله باکوگو دستور داد اون دختر یعنی ایزوکورو بیارن براش
ویو میدوریا:
داشتم گل هارو بو میکردم
که دیدم یهپسر بچه داره میره به جهنم رفتم دنبالش تا بهش هشدار بدم رفتم رفتم ولی خبری از اون بچه نبود میخواستم برگردم که دیدم منو بازنجیر گرفتن
(برگردیم به ویو باکوگو)
باکوگو :گرفتیدش
وزیر:بله قربان
باکوگو:بیارید ش اینجا
وزیر:چشم قربان
خدمت گذار ها:هی بیا تو
آوردنش وخمش کردن
باکوگو:توازین به بعد قراره اینجا زندگی کنی
ایزوکو:.....
باکوگو آمد نزدیک خم شد صورت ایزوکو رو گرفت
که بزور بهش نگاه کنه
باکوگو:هی باتوام
میدوریا:چرامنو گرفتید یه بالا مقام میگرفتید بیشتر بدردت نمیخورد
باکوگو :فکر میکنی اینا برام مهمه
ایزوکوباکوگو که صورتشو گرفته بو صورتشو برعکس میکنه ومیگه:تچ
باکوگو:نمیخوای ادب یاد بگیری
ایزوکو:ولم کنید من میخوام برگردم خونه اینجا ....
باکوگو پرید وست حرفش:
دوباره اسم خونه روبیارتاادبتکنم
ایزوکو:من .منمیخوام برگردم خوننننننه
باکوگو :دیگه نزدیکه از کوره دربره
به خدمتکارش میگه ببریدش تواتاقش اگه کاری کرد یا خواست فرار کنه پاشو ببندید
خدمتکار:فهمیدم قربان
بردنش اتاقش
میدوریا :من میخوام برگردم ولم کنید
خدمتکار :اگه برگردید وازاین حرفا جلوی ارباب بزنید ممکنه اتفاق بدی براتون بیوفته الانشم
بهتون لطف کرده که نفرستادتتسیاه چال شلاق بخوری
بعد زیر لب زمزمه کرد:چشمای ارباب امروز فرق داشت
وادامه قسمت بعد......
- ۹.۳k
- ۰۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط