اندوه دلم
اندوه دلم
رازی ست که در سکوت شبانه
با ستارهها گفتهام !
اندوه دلم،
اشکهایی ست که بیصدا
در سایه های خیال ریخته ام !
اندوه دل من،
نه در کلمات میگنجد !
نه در فریاد !
بلکه،
در لرزش یک برگ
در وزش نسیمیست بیخبر
آری،
اندوه دلم
نه از جنس سخن است !
نه تصویر !
بلکه ضربانیست
که در تاریکی زمزمه میکند :
" من هنوز زندهام !! "
داخل قطار
قطاری که کندتر از عمر میگذرد
و باد و برف
سیلی بر پنجره هایش میکوبند
رازی ست که در سکوت شبانه
با ستارهها گفتهام !
اندوه دلم،
اشکهایی ست که بیصدا
در سایه های خیال ریخته ام !
اندوه دل من،
نه در کلمات میگنجد !
نه در فریاد !
بلکه،
در لرزش یک برگ
در وزش نسیمیست بیخبر
آری،
اندوه دلم
نه از جنس سخن است !
نه تصویر !
بلکه ضربانیست
که در تاریکی زمزمه میکند :
" من هنوز زندهام !! "
داخل قطار
قطاری که کندتر از عمر میگذرد
و باد و برف
سیلی بر پنجره هایش میکوبند
- ۳۵۷
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط