my ex
my ex
p.46
جونگکوک به کاغذ توی دستش خیره شده بود.
چهرهاش تو نور کم استودیو، رنگ باخته بود.
-این یعنی… کسی که بهت نزدیکه…؟(بی سوادی؟)
ا.ت سرشو به معنی نه تکون داد. +نه… نه اونطوری که فکر میکنی. شاید منظورش اینه که… طرف همیشه در دسترسه. همیشه نزدیکه.(جالا! اصطلاح ترکی هست یعنی بیا همون👍)
صدای نفسهای عمیق جونگکوک توی سکوت استودیو شنیده میشد.
-هر کی هست… داره با ما بازی میکنه. از ترس استفاده میکنه.(بابا باریکلا باهوووشششش)
ا.ت یه قدم نزدیکتر شد. +ولی چرا؟ چی میخواد؟(اگه میدونست که دیگه فیک نمیشد)
جونگکوک نگاهش کرد. -شاید… میخواد تو رو از من دور کنه.
یه لحظه انگار زمان ایستاد.
ا.ت به چشمهای جونگکوک نگاه کرد. اون نگاه، حتی تو تاریکی، پر از نگرانی بود.
-هیچکس نمیتونه تورو ازم دور کنه!(زپرشککککک)
صدای خندهای اومد.
از بیرون استودیو.
خیلی خفیف.
یه خنده کوتاه و سرد.
هر دو برگشتن سمت صدا.
جونگکوک سریع دست ا.ت رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
-یادته گفتی کسی که این کارو کرده، میدونسته کی اینجا هست؟
ا.ت تایید کرد.
-یعنی… طرف همین الانم میدونه ما اینجاییم و داره ما رو میبینه.
ا.ت لرزید.
+فکر نکنم. اگه میتونست… الان اینجا بود.
جونگکوک گفت: یا داره از دور تماشا میکنه. منتظره ببینه ما چیکار میکنیم.
یهو یه صدای تق تق آروم از روی میز میکاپ اومد.
مثل اینکه چیزی روش افتاده باشه.
ا.ت چشماشو بست.
+دیگه تحمل ندارم.
جونگکوک محکم ا.ت رو بغل کرد.
-من هستم. هر اتفاقی بیفته، من هستم.
بعد آروم گفت:
-ولی باید بفهمیم کیه. الان.
جونگکوک با احتیاط به سمت میز میکاپ رفت.
برس و کاغذ رو برداشت.
روی میز، جلوی جایی که ا.ت ایستاده بود، یه آینه کوچیک دیده میشد.
روی آینه، با یه ماده سفیدرنگ…
فقط یه کلمه نوشته شده بود:
«منتظر باش.»
ا.ت نفسشو بیرون داد.
+منتظر چی؟
جونگکوک برگشت سمتش، چهرهاش مصمم بود.
-منتظر اینکه بفهمیم کی داره این بازی رو میکنه.
این پارت هم تموم شد.
اما بازی تازه شروع شده بود…
و ا.ت و جونگکوک باید تاوان بدن.........
ادامه دارد.........
نوشتی رسما داشتم از ترس به فنا میرفتم
p.46
جونگکوک به کاغذ توی دستش خیره شده بود.
چهرهاش تو نور کم استودیو، رنگ باخته بود.
-این یعنی… کسی که بهت نزدیکه…؟(بی سوادی؟)
ا.ت سرشو به معنی نه تکون داد. +نه… نه اونطوری که فکر میکنی. شاید منظورش اینه که… طرف همیشه در دسترسه. همیشه نزدیکه.(جالا! اصطلاح ترکی هست یعنی بیا همون👍)
صدای نفسهای عمیق جونگکوک توی سکوت استودیو شنیده میشد.
-هر کی هست… داره با ما بازی میکنه. از ترس استفاده میکنه.(بابا باریکلا باهوووشششش)
ا.ت یه قدم نزدیکتر شد. +ولی چرا؟ چی میخواد؟(اگه میدونست که دیگه فیک نمیشد)
جونگکوک نگاهش کرد. -شاید… میخواد تو رو از من دور کنه.
یه لحظه انگار زمان ایستاد.
ا.ت به چشمهای جونگکوک نگاه کرد. اون نگاه، حتی تو تاریکی، پر از نگرانی بود.
-هیچکس نمیتونه تورو ازم دور کنه!(زپرشککککک)
صدای خندهای اومد.
از بیرون استودیو.
خیلی خفیف.
یه خنده کوتاه و سرد.
هر دو برگشتن سمت صدا.
جونگکوک سریع دست ا.ت رو گرفت و کشیدش سمت خودش.
-یادته گفتی کسی که این کارو کرده، میدونسته کی اینجا هست؟
ا.ت تایید کرد.
-یعنی… طرف همین الانم میدونه ما اینجاییم و داره ما رو میبینه.
ا.ت لرزید.
+فکر نکنم. اگه میتونست… الان اینجا بود.
جونگکوک گفت: یا داره از دور تماشا میکنه. منتظره ببینه ما چیکار میکنیم.
یهو یه صدای تق تق آروم از روی میز میکاپ اومد.
مثل اینکه چیزی روش افتاده باشه.
ا.ت چشماشو بست.
+دیگه تحمل ندارم.
جونگکوک محکم ا.ت رو بغل کرد.
-من هستم. هر اتفاقی بیفته، من هستم.
بعد آروم گفت:
-ولی باید بفهمیم کیه. الان.
جونگکوک با احتیاط به سمت میز میکاپ رفت.
برس و کاغذ رو برداشت.
روی میز، جلوی جایی که ا.ت ایستاده بود، یه آینه کوچیک دیده میشد.
روی آینه، با یه ماده سفیدرنگ…
فقط یه کلمه نوشته شده بود:
«منتظر باش.»
ا.ت نفسشو بیرون داد.
+منتظر چی؟
جونگکوک برگشت سمتش، چهرهاش مصمم بود.
-منتظر اینکه بفهمیم کی داره این بازی رو میکنه.
این پارت هم تموم شد.
اما بازی تازه شروع شده بود…
و ا.ت و جونگکوک باید تاوان بدن.........
ادامه دارد.........
نوشتی رسما داشتم از ترس به فنا میرفتم
- ۷۱۷
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط