پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋
پارت اول | پشت نگاه سردت 🦋
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمام رو به سختی باز کردم و چند لحظه به سقف خیره شدم.
از جام بلند شدم، پردهها رو کنار زدم و نور آفتاب روی صورتم افتاد.
رفتم سمت کمد و فرم مدرسهام رو برداشتم و روی تخت گذاشتم. بعد رفتم حموم و وقتی برگشتم، یه میکاپ ساده کردم و آماده شدم.
پدر و مادرم خارج از کشور بودن و بیشتر اوقات احساس تنهایی میکردم...
ولی خوشبختانه جیا، بهترین دوستم، همیشه کنارم بود.
کیفم رو برداشتم و راه افتادم سمت مدرسه.
ویو مدرسه
همین که وارد مدرسه شدم، اول از همه جیا رو دیدم.
جیا: آت جونم! خوبی؟
ات: (سرد)... ممنونم. تو خوبی؟
جیا: آت، گفتم با من سرد نباش!
ات: باشه، باشه. بریم کلاس؟
جیا: بریم.
ویو کلاس
من و جیا توی کلاس نشسته بودیم که ناگهان صدای جیغ و هیاهو از راهرو بلند شد.
جیا: چی شده؟
از جامون بلند شدیم و رفتیم ببینیم چه خبره.
چند تا پسر خوشتیپ وارد مدرسه شده بودن و دورشون پر از دخترهایی بود که سعی میکردن بهشون نزدیک بشن.
بین اون چند نفر، یکیشون بیشتر از همه به چشم میاومد...
نگاهش سرد و بیروح بود و حتی به اطرافش هم توجهی نمیکرد.
ویو ته
مثل همیشه وارد مدرسه شدم.
همین که پام رو داخل گذاشتم، چند نفر دورم جمع شدن.
هر کسی یه چیزی میگفت و سعی میکرد توجهم رو جلب کنه.
کلافه بودم.
همون موقع چشمم به یه دختر افتاد.
خیلی خوشگل بود...
ولی خب، به من چه؟
چند لحظه نگاهش کردم و یه فکر شیطنتآمیز از ذهنم رد شد.
رفتم سمت کلاس.
وقتی وارد شدم، تازه متوجه شدم همون دختر روی صندلی کناریم نشسته.
روی صندلیم نشستم و گفتم:
ته: اسمت چیه؟
ات حتی سرش رو هم برنگردوند.
ات: به تو چه؟
ابروهام بالا رفت.
ته: درست صحبت کن.
ات: نکنم؟ میخوای چی کار کنی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
ته: یه درسی بهت بدم که...
معلم: بچهها! مگه کلاس نیست؟ ساکت باشید و گوش کنید!
ته زیر لب: یه درسی بهت بدم...
ات: هوف...
جیا که متوجه بحثمون شده بود، آروم به سمتمون برگشت.
جیا: آت، با این سروکله نزن. آخرش سرت درد میگیره.
ات: به درک! خودش گیر داد.
جیا: حالا تو هیچی نگو.
ات: باشه...
۱۲ لایک
صبح با صدای زنگ گوشی از خواب بیدار شدم.
چشمام رو به سختی باز کردم و چند لحظه به سقف خیره شدم.
از جام بلند شدم، پردهها رو کنار زدم و نور آفتاب روی صورتم افتاد.
رفتم سمت کمد و فرم مدرسهام رو برداشتم و روی تخت گذاشتم. بعد رفتم حموم و وقتی برگشتم، یه میکاپ ساده کردم و آماده شدم.
پدر و مادرم خارج از کشور بودن و بیشتر اوقات احساس تنهایی میکردم...
ولی خوشبختانه جیا، بهترین دوستم، همیشه کنارم بود.
کیفم رو برداشتم و راه افتادم سمت مدرسه.
ویو مدرسه
همین که وارد مدرسه شدم، اول از همه جیا رو دیدم.
جیا: آت جونم! خوبی؟
ات: (سرد)... ممنونم. تو خوبی؟
جیا: آت، گفتم با من سرد نباش!
ات: باشه، باشه. بریم کلاس؟
جیا: بریم.
ویو کلاس
من و جیا توی کلاس نشسته بودیم که ناگهان صدای جیغ و هیاهو از راهرو بلند شد.
جیا: چی شده؟
از جامون بلند شدیم و رفتیم ببینیم چه خبره.
چند تا پسر خوشتیپ وارد مدرسه شده بودن و دورشون پر از دخترهایی بود که سعی میکردن بهشون نزدیک بشن.
بین اون چند نفر، یکیشون بیشتر از همه به چشم میاومد...
نگاهش سرد و بیروح بود و حتی به اطرافش هم توجهی نمیکرد.
ویو ته
مثل همیشه وارد مدرسه شدم.
همین که پام رو داخل گذاشتم، چند نفر دورم جمع شدن.
هر کسی یه چیزی میگفت و سعی میکرد توجهم رو جلب کنه.
کلافه بودم.
همون موقع چشمم به یه دختر افتاد.
خیلی خوشگل بود...
ولی خب، به من چه؟
چند لحظه نگاهش کردم و یه فکر شیطنتآمیز از ذهنم رد شد.
رفتم سمت کلاس.
وقتی وارد شدم، تازه متوجه شدم همون دختر روی صندلی کناریم نشسته.
روی صندلیم نشستم و گفتم:
ته: اسمت چیه؟
ات حتی سرش رو هم برنگردوند.
ات: به تو چه؟
ابروهام بالا رفت.
ته: درست صحبت کن.
ات: نکنم؟ میخوای چی کار کنی؟
با عصبانیت نگاهش کردم.
ته: یه درسی بهت بدم که...
معلم: بچهها! مگه کلاس نیست؟ ساکت باشید و گوش کنید!
ته زیر لب: یه درسی بهت بدم...
ات: هوف...
جیا که متوجه بحثمون شده بود، آروم به سمتمون برگشت.
جیا: آت، با این سروکله نزن. آخرش سرت درد میگیره.
ات: به درک! خودش گیر داد.
جیا: حالا تو هیچی نگو.
ات: باشه...
۱۲ لایک
- ۲۳۲
- ۲۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط