{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ما در سیاه زندگی کردیم

ما در سیاه زندگی کردیم
و در رنگ های مرده ی دیگر
و شوق دیدن برنامه های بعد
هیچ وقت نگذاشت
گریه های الهه رضایی را ببینیم
شبهای آیینه و لِبراکا پدر مدام تهدیدمان می کرد اگر که زود نخوابیم می رود منافقین را صدا می زند بیایند مرا و برادرم را بخورند
بیدار ماندیم و نخوابیدیم
و پدر کسی را صدا نکرد
مارا ولی موافقین به مرور زمان خوردند
دیدگاه ها (۱)

اولین نوشته ای که به قلم یک زن در حمایت از مردان دیدم:یک وقت...

#داستان_ترسناک _ قسمت سوم در حالیکه ساز ودهل نمی زدند اما صد...

#فنجان_چای_با_خداقسمت اول: از وقتی که حرف زدن یاد گرفتم تو آ...

این نوشته از وبلاگ خانمی به‌نام مژگان برداشته شده، ...

این نوشته از وبلاگ یه خانمی برداشته شده، به نظر خیلی جالبه ...

این متن از وبلاگ خانمی به اسم مژگان برداشته شدهبه نظر خیلی ج...

این نوشته از وبلاگ خانمی به‌نام مژگان برداشته شده، ...

اینو کپی کردم چون خیلی خوشم اومداین نوشته از وبلاگ خانمی به‌...

( به سلامتی همه مردها, "مردها" نه ...ها) این نوشته...

اوضاع به شکل جذابی دراومده

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط