{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۳۲

پارت ۳۲

اولین صبحِ دنیایِ جدیدِ رزا با نورِ سردِ خورشید و دردی شروع شد که مثل خوره به جانش افتاده بود.

او شب را روی زمینِ آشپزخانه، میان ظرف‌ها و وسایل اضافی، گذرانده بود؛ درست همان‌جایی که ته‌سوک با بی‌رحمی به او دستور داده بود بخوابد. نه پتویی داشت، نه غذایی و نه حتی اجازه‌ای برای بیرون رفتن از خانه.

صبح، صدای پاشنه‌های جسیکا در راهرو پیچید.

رزا با بدنی خسته و زانوهایی لرزان از جا بلند شد. جسیکا با آرایشی غلیظ و لباسی مرتب وارد آشپزخانه شد و بدون اینکه نگاه دقیقی به رزا بیندازد، گفت:

— قهوه می‌خوام؛ بدون شیر و کاملاً تلخ. زود باش، وقت ندارم.

رزا با دست‌هایی لرزان شروع به آماده کردن قهوه کرد. بدنش هنوز از ضربه‌های شب قبل درد می‌کرد و انگشت‌هایش توان کافی نداشتند. ناگهان فنجان از دستش سر خورد و روی زمین افتاد.

صدای شکستن چینی در سکوت خانه پیچید.

جسیکا آرام برگشت. نگاه تحقیرآمیزی به رزا انداخت و گفت:

— واقعاً چقدر دست‌وپاچلفتی هستی! حتی از پسِ درست کردن یک قهوه هم برنمیای؟

رزا چیزی نگفت. فقط زانو زد و شروع کرد به جمع کردن تکه‌های شکسته.

جسیکا بالای سرش ایستاد و با لحنی سرد ادامه داد:

— فکر کردی چون قبلاً صاحب این خونه بودی، هنوز هم جایگاه خاصی داری؟ از امروز باید یاد بگیری اینجا چه‌کاره‌ای.

رزا دستش را عقب کشید و با صدایی آرام گفت:

— خودم جمعش می‌کنم… فقط لطفاً بذارید—

— لطفاً؟!


جسیکا حرفش را قطع کرد و با خنده‌ای کوتاه گفت:

— هنوز هم فکر می‌کنی می‌تونی برای من شرط بذاری؟

در همین لحظه، صدای قدم‌های ته‌سوک از راهرو شنیده شد. چند ثانیه بعد، وارد آشپزخانه شد و با دیدن تکه‌های شکسته‌ی فنجان، اخم کرد.

— اینجا چه خبره؟

جسیکا فوراً به سمت او برگشت و با لحنی مظلومانه گفت:

— رزا دوباره اشتباه کرد. از صبح هیچ کاری رو درست انجام نداده.

ته‌سوک نگاه سردی به رزا انداخت. رزا سرش پایین بود و سعی می‌کرد اشک‌هایش را پنهان کند.

— تا ظهر باید تمام خانه مرتب شده باشه، ناهار جسیکا هم باید آماده باشه. اگر دوباره اشتباه کنی، خودت می‌دونی چه اتفاقی می‌افته.

رزا با صدایی گرفته جواب داد:

— بله…

ته‌سوک بی‌تفاوت از کنار او گذشت و کنار جسیکا نشست. جسیکا با رضایت لبخند زد و دستش را دور بازوی ته‌سوک حلقه کرد؛ انگار رزا اصلاً در آشپزخانه حضور نداشت.

رزا به تکه‌های فنجان خیره شد. دست‌هایش می‌لرزیدند، اما همچنان مشغول جمع کردن آن‌ها شد.

هر تکه از چینیِ شکسته، چیزی را درونش یادآوری می‌کرد؛ روزهایی که این خانه برایش معنیِ زندگی داشت، شب‌هایی که منتظر بازگشت ته‌سوک می‌ماند و رؤیایی که حالا زیر پاهای جسیکا خرد شده بود.

رزا آرام زیر لب گفت:

— من دیگه اون آدمِ قبلی نیستم…

اما صدایش آن‌قدر آهسته بود که هیچ‌کس نشنید.

در آن خانه، رزا دیگر همسر ته‌سوک نبود؛ زنی بود که مجبور شده بود برای ماندن، سکوت کند و برای زنده ماندن، تمام تحقیرها را تحمل کند.

با این حال، تهِ دلش چیزی هنوز زنده بود.

چیزی کوچک، اما سرسخت.

امیدی که خودش هم هنوز نمی‌دانست قرار است روزی تمام این خانه را به لرزه بیندازد.
دیدگاه ها (۰)

بانو فالو شهhttps://wisgoon.com/989363_1923

سلاااااام به اهل جماعتبچه ها چالش تو ناشناس بزارم هستین🤔

پارت هفدهمرزا سعی کرد بی‌تفاوت باشه، اما حضور ته‌سوک توی اتا...

پارت ۲۷روز بعد — فاصلهصبح، ته‌سوک زودتر از همیشه خانه را ترک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط