{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مرد گفت: دارم برای خانواده‌ام آذوقه می‌برم.

مرد گفت: دارم برای خانواده‌ام آذوقه می‌برم.
فرزندِ پیامبر نگاهش کرد.
مرد گفت: آذوقه را که برسانم...
فرزندِ پیامبر سوار بر اسب شد.
مرد گفت: خیلی زود برمی‌گردم.
اسب به سمتِ میدانِ نبرد تاخت و مَرد هرگز به سوارِ اسب نرسید!
دیدگاه ها (۱)

چگونه عمرتان زیاد می شود؟!

#لاریجانی: اطعام مساکین هم داشتند. #روحانی: شام را از هئیت ب...

به چه حقی تصویر یک زوج در کهگلویه که جرمی نکرده اند را (به د...

برای این عکس یه جمله کوتاه بنویسید لطفا...

یک ایده ای برای رمانم دارم که باعث میشود که نتوانم خیلی زود ...

سرنوشت پادشاهی که به دم یک گربه گره خورد بود!

‏🦊[۰۹:۲۰ ~ ۰۹:۲۲ به وقت کره]بنگ-های ㅎㅎㅎداری چیکار می‌کنی؟ ㅎㅎ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط