شدم تقویم بی برگی که گم کرده بهارش را
شدم تقویم بی برگی که گم کرده بهارش را
که چشمانت رقم زد با خزان پایان کارش را
نه می خندد،نه می گرید،نه می ماند،نه می میرد
چه کردی بادلم؟دیگر ندارم اختیارش را
صدایت کردم و یک شهر برگشتند شاید باز
به یاد مردم آورده ست چشمت اقتدارش را
برای درک من یک شهر مرزی را تصور کن
که جنگ قدرت شاهان در آورده دمارش را
و یا یک قایق بی بادبان در قلب دریا را
و از دریا بگیر آن لحظه آرام و قرارش را
پریشانی این ابیات هذیان های یک مرد است
که یک جا پای عشقت باخته دار و ندارش را
اجل این پا و آن پا می کند پشت در خانه
نمی داند که یک عمر است دارم انتظارش را
که چشمانت رقم زد با خزان پایان کارش را
نه می خندد،نه می گرید،نه می ماند،نه می میرد
چه کردی بادلم؟دیگر ندارم اختیارش را
صدایت کردم و یک شهر برگشتند شاید باز
به یاد مردم آورده ست چشمت اقتدارش را
برای درک من یک شهر مرزی را تصور کن
که جنگ قدرت شاهان در آورده دمارش را
و یا یک قایق بی بادبان در قلب دریا را
و از دریا بگیر آن لحظه آرام و قرارش را
پریشانی این ابیات هذیان های یک مرد است
که یک جا پای عشقت باخته دار و ندارش را
اجل این پا و آن پا می کند پشت در خانه
نمی داند که یک عمر است دارم انتظارش را
- ۹۶۸
- ۲۱ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط