{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

╔════════════════════════════╗

╔════════════════════════════╗
🤍 پارت ۱۱۴ | «یک شب که همه‌چیز تغییر کرد...» 🤍
╚════════════════════════════╝

چند روز بعد...

هوا سردتر شده بود.

سئول کم‌کم آماده‌ی کریسمس می‌شد.

خیابان‌ها پر از چراغ‌های رنگی و ویترین‌های زیبا بودند.


---

مانلی آن روز مثل همیشه مشغول کار بود.

اما یک چیزی فرق داشت...

تهیونگ از صبح خیلی آرام و مرموز رفتار می‌کرد.


---

مانلی بالاخره پرسید:

«تهیونگ؟»


---

«هوم؟»


---

«چرا امروز این‌قدر عجیب شدی؟»


---

تهیونگ لبخند زد.

«عجیب؟»


---

مانلی خندید.

«آره... انگار یه چیزی رو قایم می‌کنی.»


---

تهیونگ فقط گفت:

«شاید.»


---

عصر...

بعد از پایان کار...

تهیونگ از مانلی خواست همراهش بیاید.


---

مانلی با کنجکاوی گفت:

«بازم سورپرایز؟»


---

تهیونگ خندید.

«این یکی رو دوست داری.»


---

وقتی رسیدند...

مانلی با تعجب به اطراف نگاه کرد.

همان استودیوی کوچکی بود که تهیونگ قبلاً برای طراحی به او هدیه داده بود.

اما این بار...

با چراغ‌های کوچک، عکس‌ها و خاطراتی که کنار هم ساخته بودند، تزئین شده بود.


---

مانلی آرام گفت:

«تهیونگ...»


---

تهیونگ لبخند زد.

«می‌خواستم یه جایی داشته باشی که وقتی واردش می‌شی، همه‌ی خاطره‌هامون یادت بیاد.»


---

مانلی به عکس‌ها نگاه کرد.

از روزهای اول آشنایی‌شان...

تا روزهای خنده و کنار هم بودن.


---

چشم‌هایش پر از احساس شد.

«تو همه رو نگه داشتی؟»


---

تهیونگ آرام گفت:

«چون هر کدومشون برام مهم بودن.»


---

چند لحظه سکوت کردند.


---

بعد مانلی آرام گفت:

«می‌دونی...»

«قبلاً فکر می‌کردم شاید این مسیر سخت باشه.»


---

تهیونگ گوش داد.


---

مانلی ادامه داد:

«ولی الان می‌فهمم مهم نیست مسیر چقدر سخت باشه...»

«وقتی کنار کسی باشی که واقعاً تو رو می‌فهمه، همه‌چیز راحت‌تر می‌شه.»


---

لبخند تهیونگ عمیق‌تر شد.


---

آن شب...

آن‌ها ساعت‌ها حرف زدند.

از گذشته...

از رویاها...

از روزهایی که هنوز نیامده بود.


---

تهیونگ گفت:

«مانلی؟»


---

«جانم؟»


---

«ممنون که به من فرصت دادی خود واقعیم رو نشونت بدم.»


---

مانلی لبخند زد.

«ممنون که باعث شدی منم خود واقعیم باشم.»


---

وقتی از استودیو بیرون آمدند...

برف آرامی شروع به باریدن کرد.


---

مانلی دستش را زیر دانه‌های برف گرفت و خندید.


---

تهیونگ با لبخند نگاهش کرد.

و همان لحظه فهمید...

بعضی آدم‌ها فقط وارد زندگی آدم نمی‌شوند...

آن‌ها تبدیل به بخشی از آرامش آدم می‌شوند.


---

╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۱۴ ✨
╚════════════════════════════╝

«گاهی یک نفر، خودش تبدیل به جایی می‌شود که دلت می‌خواهد همیشه به آن برگردی.» 🤍

پارت بعد پارت اخرررررررررر
دیدگاه ها (۱)

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۵ | «کریسمسی که قولِ ...

بانو فالوشههه فیک نویس @jeon_mania

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۳ | «یک تصمیم بزرگ......

╔════════════════════════════╗🤍 پارت ۱۱۲ | «جایی که قلب انتخ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط