تو یعنی
تو یعنی
همان نسکافه ای که دم صبح عجیب میچسبد
همان یخ در بهشتِ تابستانی ظهر؛ در اوج گرما
همان پنج دقیقه دیر آمدن استاد وقتی دیر حاضر شده ام؛
تو همان عیدی های تا نخورده ی پدربزرگی لای قرآن...
تو همان ساعت های جفت شده ای؛
ساعت عاشقی؛ ساعت آرزو ها...
اصلا تو خودِ آرزویی؛ تو خودِ عاشقی ای...
تو همان شخصی که هم نهاد هم و فعل و گذاره و مفعول و فاعلِ هر شعری...
تو به تنهایی یک غزلی؛ یک دیوانی!
تو
تو همه چیزی؛
هرچیزی که قلبم را قلقلک بدهد؛
هرچیزی که یاد آورم باشد که عاشقم...
و من چقدر "تو" را عاشقم...
همان نسکافه ای که دم صبح عجیب میچسبد
همان یخ در بهشتِ تابستانی ظهر؛ در اوج گرما
همان پنج دقیقه دیر آمدن استاد وقتی دیر حاضر شده ام؛
تو همان عیدی های تا نخورده ی پدربزرگی لای قرآن...
تو همان ساعت های جفت شده ای؛
ساعت عاشقی؛ ساعت آرزو ها...
اصلا تو خودِ آرزویی؛ تو خودِ عاشقی ای...
تو همان شخصی که هم نهاد هم و فعل و گذاره و مفعول و فاعلِ هر شعری...
تو به تنهایی یک غزلی؛ یک دیوانی!
تو
تو همه چیزی؛
هرچیزی که قلبم را قلقلک بدهد؛
هرچیزی که یاد آورم باشد که عاشقم...
و من چقدر "تو" را عاشقم...
- ۷۲۹
- ۱۱ بهمن ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط