پارت هفت
پارت هفت
ویو اتسوشی:
خیلی برام عجیب بود که اون پسر کیه موهای مشکی قیافه آشنا صداش اسمش
اون شبیه هیچکدوم از بچه های فامیل نبود
بلند شدم و با تردید رفتم پایین پیش پدرم تا از اون بپرسم
اتسوشی: پدر ببخشید وقت دارین؟
پ.آ: آه اره عزیزم من همیشه برای تو وقت دارم بشین ببینم امروز چطور بود؟ اولین مأموریتت خوب پیش رفت؟
آتسوشی: اره بابا خوب بود محموله رو گرفتیمم
پدر آتسوشی لبخند گرمی زد و گفت
پ.آ: عالیه دخترکم
آتسوشی: بابا بابااا
پ.آ: جونم؟
اتسوشی: این کیه؟
پ.آ : بزار ببینم
پدر اومد نزدیک و تصویر و دید و اخم کرد ولی چرا؟
اتسوشی: بابا چیزی شده؟ چرا اخم کردی؟
اینو که گفتم سریع اخمشو قایم کرد
پآ: نه چیزی نیست این هیچکی نیست لازم نیست ذهنتو مشغولش کنی دورت بگردم
بابا داره یک چیزی و مخفی میکنه و من این و خوب فهمیدم نشستم جلوش و سرمو گذاشتم روی دستام روی میز
اتسوشی: بابا میخوام راجب یک چیزی باهات حرف بزنم
بابا یکم جدی شد انگار میدونست میخوام چی بگم ولی نه این چیزی که میخوام بگم و حتی خودمم نمیدونستم
اتسوشی: بابا خب میدونی.... یک پسری هست که خب عا....من خب
نمیتونستم بگم هنوز نمیدونم شاید هوس سادست ولی اون حس آشنایی که با دیدنش توی بدنم میپیچه یا اون حس امنیت که قلبمو گرم میکنه چی؟
فقط گونه هام سرخ شده بود نمیدونستم چطوری بگم
بابام اخم کرد بود چون میدونست موضوع مهمیه
پ.آ: تو چی؟ ادامه بده جملتو . زود!
اتسوشی: م من خب...
م.آ: عه شما دوتا اینجایین؟؟؟ کلی دنبالتون گشتمم
آه خدارو شکر که اومد و منو نجات داد مرسی مامان مرسی
پآ: اره عزیزم بیا بشین
یکم رفتم اونور تر که مامان هم اومد پیش ما نشست خب این خوبه بابا دیگه یادش رفت موضوع رو البته امیدوارم
ویو اتسوشی:
خیلی برام عجیب بود که اون پسر کیه موهای مشکی قیافه آشنا صداش اسمش
اون شبیه هیچکدوم از بچه های فامیل نبود
بلند شدم و با تردید رفتم پایین پیش پدرم تا از اون بپرسم
اتسوشی: پدر ببخشید وقت دارین؟
پ.آ: آه اره عزیزم من همیشه برای تو وقت دارم بشین ببینم امروز چطور بود؟ اولین مأموریتت خوب پیش رفت؟
آتسوشی: اره بابا خوب بود محموله رو گرفتیمم
پدر آتسوشی لبخند گرمی زد و گفت
پ.آ: عالیه دخترکم
آتسوشی: بابا بابااا
پ.آ: جونم؟
اتسوشی: این کیه؟
پ.آ : بزار ببینم
پدر اومد نزدیک و تصویر و دید و اخم کرد ولی چرا؟
اتسوشی: بابا چیزی شده؟ چرا اخم کردی؟
اینو که گفتم سریع اخمشو قایم کرد
پآ: نه چیزی نیست این هیچکی نیست لازم نیست ذهنتو مشغولش کنی دورت بگردم
بابا داره یک چیزی و مخفی میکنه و من این و خوب فهمیدم نشستم جلوش و سرمو گذاشتم روی دستام روی میز
اتسوشی: بابا میخوام راجب یک چیزی باهات حرف بزنم
بابا یکم جدی شد انگار میدونست میخوام چی بگم ولی نه این چیزی که میخوام بگم و حتی خودمم نمیدونستم
اتسوشی: بابا خب میدونی.... یک پسری هست که خب عا....من خب
نمیتونستم بگم هنوز نمیدونم شاید هوس سادست ولی اون حس آشنایی که با دیدنش توی بدنم میپیچه یا اون حس امنیت که قلبمو گرم میکنه چی؟
فقط گونه هام سرخ شده بود نمیدونستم چطوری بگم
بابام اخم کرد بود چون میدونست موضوع مهمیه
پ.آ: تو چی؟ ادامه بده جملتو . زود!
اتسوشی: م من خب...
م.آ: عه شما دوتا اینجایین؟؟؟ کلی دنبالتون گشتمم
آه خدارو شکر که اومد و منو نجات داد مرسی مامان مرسی
پآ: اره عزیزم بیا بشین
یکم رفتم اونور تر که مامان هم اومد پیش ما نشست خب این خوبه بابا دیگه یادش رفت موضوع رو البته امیدوارم
- ۲۷۳
- ۲۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط