سناریو تک پارتی 😃✨🎀
سناریو تک پارتی 😃✨🎀
(شیپ رینساگی)
اتاقِ کوچکِ تمرینِ انفرادی، جایی که فقط صدایِ نفسکشیدنِ دو نفر توی سکوتِ شب شنیده میشد. رین رویِ زمین نشسته بود و فکر میکرد. ایساگی، درست روبروش، رویِ لبهی تختِ تاشدهی اتاق لم داده بود و به رین نگاه میکرد.
سکوتِ بینشون طولانی بود، ولی این بار ناخوشایند نبود. انگار هر دو منتظر بودن تا طرفِ مقابل حرفی بزنه.
بالاخره رین صداش رو صاف کرد: «چرا اینقدر به من خیره شدی؟»
ایساگی لبخندِ محوی زد: «چون... فکر کنم امشب فرق داری.»
رین سرش رو بالا آورد و مستقیم به چشمهای ایساگی نگاه کرد. «فرق؟ چطور فرق؟»
ایساگی گفت: «نمیدونم... انگار اون لایهیِ یخیت یه کم آب شده...»
رین ابروهاش رو بالا انداخت. «چی؟ منظورت چیه؟»
ایساگی گفت«منظورم اینه که اون کسی که همیشه سعی میکنه همه رو کنار بزنه، امشب اون نیست. امشب فقط... رین هست...»
رین یه لحظه مکث کرد، بعد، یه نفسِ عمیق کشید و گفت: «شاید حق با تو باشه. شاید... وقتی با تو حرف میزنم، لازم نیست اونقدر جدی باشم.»
ایساگی گفت: «پس... چیه که باعث میشه فکر کنی لازم نیست جلوی من جدی باشی؟»
رین دوباره به پایین نگاه کرد. «شاید... چون تو تنها کسی هستی که واقعاً میدونی چقدر این «جدی» بودن برام سخته. تو تنها کسی هستی که میبینی که من چقدر از این مسیر خستهام، ولی مجبورم ادامه بدم.»
ایساگی جلوتر رفت و دستش رو رویِ زانویِ رین گذاشت. «خسته شدی؟»
رین سرش رو آروم تکون داد. «آره. گاهی اوقات. ولی بعد... دوباره یادم میافته که چرا شروع کردم.»
ایساگی با لحنی نرم گفت: «برای چی شروع کردی؟»
رین نگاهش رو بالا آورد و این بار مستقیم توی چشمهای ایساگی خیره شد. یه نگاهِ عمیق و پر از حرفهای ناگفته. «چون... میخواستم از سایهی اون، از سایهی برادرم، بیرون بیام. میخواستم خودم باشم. ولی... گاهی فکر میکنم دارم گم میشم توی این سایه.»
ایساگی انگشتهاش رو آروم رویِ زانویِ رین حرکت داد. «تو گم نمیشی، رین. تو داری راهت رو پیدا میکنی. شاید این مسیر... سختتر از چیزی باشه که فکر میکردی. ولی تو تنهایی. من اینجا کنار تو هستم.»
رین با چشمهایِ گرد شده به ایساگی نگاه کرد. «تو... کنارِ من؟»
ایساگی سرش رو تکون داد:«آره... وقتی هم لازم نباشه، مثلِ امشب، فقط... بهت خیره میشم.»
رین یه لبخندِ کوچیک و واقعی زد، همون لبخندی که ایساگی هیچوقت ندیده بود. «پس... شاید این جدی بودن اونقدرها هم بد نباشه... وقتی میدونم یکی هست که سایهام رو میبینه...»
_________________
بچه ها میدونم خیلی فلسفی و کتابی اش کردم ببخشید من هروقت دارم سناریو مینویسم اینجوری میشه😂🌚
خلاصه که اگه بد شده شرمنده🥲🎀
(شیپ رینساگی)
اتاقِ کوچکِ تمرینِ انفرادی، جایی که فقط صدایِ نفسکشیدنِ دو نفر توی سکوتِ شب شنیده میشد. رین رویِ زمین نشسته بود و فکر میکرد. ایساگی، درست روبروش، رویِ لبهی تختِ تاشدهی اتاق لم داده بود و به رین نگاه میکرد.
سکوتِ بینشون طولانی بود، ولی این بار ناخوشایند نبود. انگار هر دو منتظر بودن تا طرفِ مقابل حرفی بزنه.
بالاخره رین صداش رو صاف کرد: «چرا اینقدر به من خیره شدی؟»
ایساگی لبخندِ محوی زد: «چون... فکر کنم امشب فرق داری.»
رین سرش رو بالا آورد و مستقیم به چشمهای ایساگی نگاه کرد. «فرق؟ چطور فرق؟»
ایساگی گفت: «نمیدونم... انگار اون لایهیِ یخیت یه کم آب شده...»
رین ابروهاش رو بالا انداخت. «چی؟ منظورت چیه؟»
ایساگی گفت«منظورم اینه که اون کسی که همیشه سعی میکنه همه رو کنار بزنه، امشب اون نیست. امشب فقط... رین هست...»
رین یه لحظه مکث کرد، بعد، یه نفسِ عمیق کشید و گفت: «شاید حق با تو باشه. شاید... وقتی با تو حرف میزنم، لازم نیست اونقدر جدی باشم.»
ایساگی گفت: «پس... چیه که باعث میشه فکر کنی لازم نیست جلوی من جدی باشی؟»
رین دوباره به پایین نگاه کرد. «شاید... چون تو تنها کسی هستی که واقعاً میدونی چقدر این «جدی» بودن برام سخته. تو تنها کسی هستی که میبینی که من چقدر از این مسیر خستهام، ولی مجبورم ادامه بدم.»
ایساگی جلوتر رفت و دستش رو رویِ زانویِ رین گذاشت. «خسته شدی؟»
رین سرش رو آروم تکون داد. «آره. گاهی اوقات. ولی بعد... دوباره یادم میافته که چرا شروع کردم.»
ایساگی با لحنی نرم گفت: «برای چی شروع کردی؟»
رین نگاهش رو بالا آورد و این بار مستقیم توی چشمهای ایساگی خیره شد. یه نگاهِ عمیق و پر از حرفهای ناگفته. «چون... میخواستم از سایهی اون، از سایهی برادرم، بیرون بیام. میخواستم خودم باشم. ولی... گاهی فکر میکنم دارم گم میشم توی این سایه.»
ایساگی انگشتهاش رو آروم رویِ زانویِ رین حرکت داد. «تو گم نمیشی، رین. تو داری راهت رو پیدا میکنی. شاید این مسیر... سختتر از چیزی باشه که فکر میکردی. ولی تو تنهایی. من اینجا کنار تو هستم.»
رین با چشمهایِ گرد شده به ایساگی نگاه کرد. «تو... کنارِ من؟»
ایساگی سرش رو تکون داد:«آره... وقتی هم لازم نباشه، مثلِ امشب، فقط... بهت خیره میشم.»
رین یه لبخندِ کوچیک و واقعی زد، همون لبخندی که ایساگی هیچوقت ندیده بود. «پس... شاید این جدی بودن اونقدرها هم بد نباشه... وقتی میدونم یکی هست که سایهام رو میبینه...»
_________________
بچه ها میدونم خیلی فلسفی و کتابی اش کردم ببخشید من هروقت دارم سناریو مینویسم اینجوری میشه😂🌚
خلاصه که اگه بد شده شرمنده🥲🎀
- ۵۹۲
- ۰۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط