{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙻𝚘𝚟𝚎 𝚖𝚎 𝚊𝚐𝚊𝚒𝚗
𝙿𝚊𝚛𝚝:³⁸

گاهی اوقات، وقتی توی آینه نگاه می‌کردم، یه زن رو می‌دیدم که لبخندش واقعی بود. لبخندی که سال‌ها گم شده بود. تهیونگ هم انگار با پیدا کردن من، خودش رو هم پیدا کرده بود. دیگه اون نگاهِ مضطرب و خسته رو نداشت. حالا توی چشماش یه برقِ خاص بود، یه برقِ از سرِ عشق و آرامش.
یه بعد از ظهر، داشتیم توی بالکن می‌شستیم و به غروب خورشید نگاه می‌کردیم. باد ملایمی می‌وزید و عطر گل‌های باغچه رو توی هوا پخش کرده بود. تهیونگ دستم رو گرفته بود و با انگشتش داشت روی پشت دستم دایره‌های نامنظم می‌کشید.
تهیونگ: می‌دونی؟ این آرامش… خیلی قشنگه. ولی فکر کنم وقتشه که دیگه این قایم‌باشک رو تموم کنیم.
ا/ت: جدی می‌گی؟
تهیونگ: آره. دیگه نمی‌تونم اینطوری ادامه بدم. نمی‌تونم هر بار که گوشیم زنگ می‌خوره، بترسم و گوشی رو قطع کنم. نمی‌تونم هر بار که می‌خوام اسمت رو بیارم، یهو دهنم رو ببندم. این زندگیِ من نیست. زندگیِ ما نیست.
ا/ت: ولی… چطوری؟ کی اولین نفر قراره بفهمه؟
تهیونگ دستم رو بوسید.
تهیونگ: امشب. امشب با نامجون حرف می‌زنم. اون همیشه بهترین مشاورم بوده. اگه بتونم به اون بگم، شاید بتونم به بقیه هم بگم.
یه نفس عمیق کشیدم. می‌دونستم شروع این مسیر چقدر سخته، ولی تهیونگ درست می‌گفت. دیگه وقتش بود. وقتش بود که از دلِ این آرامشِ زیبا، شجاعتِ لازم برای روبرو شدن با دنیای واقعی رو پیدا کنیم.
دیدگاه ها (۰)

نام: قرارداد نفرتPart:12بعد از سؤال ناری، همه زدند زیر خنده....

سناریو سانزو پارت اخر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط