My Vampire P32
P32
«جعبهٔ سیاه»
هوا هنوز بوی پارتی رو میداد. نورها، صدای موزیک… اما برای جیا فقط یک کابوس محو شده بود. خودش رو توی پیادهرو میدید که داره همراه سها با عجله دور میشه… بدون اینکه بفهمه پشت سرشجهنم واقعی تازه شروع شده.
همون لحظه—پسرکی که چند دقیقه قبل جیا رو لمس کرده بود، یک اشتباه بزرگ کرد:رفت سمت ماشینش، گوشی دستش، بیخبر از اینکه پشت سرش یک سایه حرکت میکنه.سایهای با چشمهای قرمز کمرنگ.هوسوک.
لبخند خونسردی زد و زیر لب گفت:
– لمسش کردی… جرأت کردی بهش دست بزنی…
بعد دستش رو روی شونهٔ پسره گذاشت.
پسره برگشت، نترسید—اصلاً وقت نکرد که بترسه.
و دنیاش خاموش شد.
⸻
✦ چند ساعت بعد — عمارت خونآلود
عمارت نیمهتاریک بود. صدای کشیده شدن چیزی روی زمین میاومد.هوسوک، با تیشرت پاره شده و نفسهای تند، چیزی رو روی زمین میکشید… چیزی که دیگه «شکل انسان» نبود.یونگی با موهای ژولیده و لکههای خون خشکشده روی ساعدش وارد شد.چشمهاش مثل همیشه آرام نبود؛ حالا یک برق روانی خطرناک توش بود.
– تموم شد؟
هوسوک بدون مکث:آره، فکر کنم… تقریباً دیگه هیچ چیزی ازش نمونده که درد بکشه.
یونگی کنار جعبهٔ سیاه و فلزی خم شد و با یک دستکش تیره، درشو بست.قفل محکم بسته شد.
– بذار ببینتش.
هوسوک لحظهای مکث کرد.
– یونگی… مطمئنی؟
– آره...باید بدونه که مال منه. باید بدونه چهجوری ازش محافظت میکنم.
چشمهای هوسوک تنگ شد.
– «ما» ازش محافظت میکنیم.
یونگی بدون نگاه کردن:نه…من!
بعد زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه:
– اون… منو انتخاب نکرد. پس من انتخابشمیکنم.
هوسوک بهش نگاه کرد، آرام گفت:
– داری عمیق میری، برادر. زیادی عمیق.
– (لبخند خطرناک) خوبه. میخوام غرق بشم.
یونگی اولین بار بود که اینقدر واضح دربارهٔ جیاحرف میزد.
– اون پسر… حتی خودشم لیاقت نداشت.
– و جیا چی؟
– جیا باید بفهمه… کسی جز من نباید بهش نزدیک بشه. حتی بهش فکر هم نکنن.
هوسوک با خندهٔ کوتاه:
– یعنی میخوای جعبه رو ببینه؟
– آره. نه برای اینکه بترسه…
یونگی چشمهاشو بست و آهستگی ترسناکی در صداش نشست: برای اینکه بفهمه چقدر برام مهمه.
⸻
✦ روز بعد — خوابگاه دختران
سها داشت با هیجان دربارهٔ پارتی حرف میزد؛ جیا فقط سعی میکرد وانمود کنه همهچی طبیعی بوده… اما هنوز تصویر چشمهای یونگی رو مقابل خودش میدید.اون نگاه… انگار میخواست روحشو بخوره.
در اتاق زده شد.جیا یخ زد.سها درو باز کرد.
هیچکس نبود—فقط یک جعبهٔ سیاه روی زمین.
سها:– این چیه؟
جیا، با صدایی که لرزشش قایم نمیشد:
– نمیدونم…
ولی میدونست.میدونست متعلق به کیه.جعبه بوی سرد فلز میداد.قفل نقرهای، بدون هیچ اسم و نشانی.یک برگهٔ کوچیک روش چسبیده بود:
«این… نتیجهٔ نزدیک شدن به تو بود.یادت نره!!تو ماله مایی.»
سها با ترس:این… شوخیه؟
جیا فقط عقب رفت. قلبش داشت میکوبید.
صداش توی گلویش گیر کرد:این… اون… یونگیه.
از پشت در، صدایی آرام و عمیق اومد:
– بازش نکن. فقط بدون… من همیشه مراقبتم.
سها وحشتزده پَر شد عقب.
جیا فقط نفسش قطع شد.یونگی پشت در نبود—ولی بود.هر ذرهٔ هوا بوی حضورش رو میداد.
«جعبهٔ سیاه»
هوا هنوز بوی پارتی رو میداد. نورها، صدای موزیک… اما برای جیا فقط یک کابوس محو شده بود. خودش رو توی پیادهرو میدید که داره همراه سها با عجله دور میشه… بدون اینکه بفهمه پشت سرشجهنم واقعی تازه شروع شده.
همون لحظه—پسرکی که چند دقیقه قبل جیا رو لمس کرده بود، یک اشتباه بزرگ کرد:رفت سمت ماشینش، گوشی دستش، بیخبر از اینکه پشت سرش یک سایه حرکت میکنه.سایهای با چشمهای قرمز کمرنگ.هوسوک.
لبخند خونسردی زد و زیر لب گفت:
– لمسش کردی… جرأت کردی بهش دست بزنی…
بعد دستش رو روی شونهٔ پسره گذاشت.
پسره برگشت، نترسید—اصلاً وقت نکرد که بترسه.
و دنیاش خاموش شد.
⸻
✦ چند ساعت بعد — عمارت خونآلود
عمارت نیمهتاریک بود. صدای کشیده شدن چیزی روی زمین میاومد.هوسوک، با تیشرت پاره شده و نفسهای تند، چیزی رو روی زمین میکشید… چیزی که دیگه «شکل انسان» نبود.یونگی با موهای ژولیده و لکههای خون خشکشده روی ساعدش وارد شد.چشمهاش مثل همیشه آرام نبود؛ حالا یک برق روانی خطرناک توش بود.
– تموم شد؟
هوسوک بدون مکث:آره، فکر کنم… تقریباً دیگه هیچ چیزی ازش نمونده که درد بکشه.
یونگی کنار جعبهٔ سیاه و فلزی خم شد و با یک دستکش تیره، درشو بست.قفل محکم بسته شد.
– بذار ببینتش.
هوسوک لحظهای مکث کرد.
– یونگی… مطمئنی؟
– آره...باید بدونه که مال منه. باید بدونه چهجوری ازش محافظت میکنم.
چشمهای هوسوک تنگ شد.
– «ما» ازش محافظت میکنیم.
یونگی بدون نگاه کردن:نه…من!
بعد زیر لب، طوری که فقط خودش بشنوه:
– اون… منو انتخاب نکرد. پس من انتخابشمیکنم.
هوسوک بهش نگاه کرد، آرام گفت:
– داری عمیق میری، برادر. زیادی عمیق.
– (لبخند خطرناک) خوبه. میخوام غرق بشم.
یونگی اولین بار بود که اینقدر واضح دربارهٔ جیاحرف میزد.
– اون پسر… حتی خودشم لیاقت نداشت.
– و جیا چی؟
– جیا باید بفهمه… کسی جز من نباید بهش نزدیک بشه. حتی بهش فکر هم نکنن.
هوسوک با خندهٔ کوتاه:
– یعنی میخوای جعبه رو ببینه؟
– آره. نه برای اینکه بترسه…
یونگی چشمهاشو بست و آهستگی ترسناکی در صداش نشست: برای اینکه بفهمه چقدر برام مهمه.
⸻
✦ روز بعد — خوابگاه دختران
سها داشت با هیجان دربارهٔ پارتی حرف میزد؛ جیا فقط سعی میکرد وانمود کنه همهچی طبیعی بوده… اما هنوز تصویر چشمهای یونگی رو مقابل خودش میدید.اون نگاه… انگار میخواست روحشو بخوره.
در اتاق زده شد.جیا یخ زد.سها درو باز کرد.
هیچکس نبود—فقط یک جعبهٔ سیاه روی زمین.
سها:– این چیه؟
جیا، با صدایی که لرزشش قایم نمیشد:
– نمیدونم…
ولی میدونست.میدونست متعلق به کیه.جعبه بوی سرد فلز میداد.قفل نقرهای، بدون هیچ اسم و نشانی.یک برگهٔ کوچیک روش چسبیده بود:
«این… نتیجهٔ نزدیک شدن به تو بود.یادت نره!!تو ماله مایی.»
سها با ترس:این… شوخیه؟
جیا فقط عقب رفت. قلبش داشت میکوبید.
صداش توی گلویش گیر کرد:این… اون… یونگیه.
از پشت در، صدایی آرام و عمیق اومد:
– بازش نکن. فقط بدون… من همیشه مراقبتم.
سها وحشتزده پَر شد عقب.
جیا فقط نفسش قطع شد.یونگی پشت در نبود—ولی بود.هر ذرهٔ هوا بوی حضورش رو میداد.
- ۵۸۱
- ۲۳ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط