پارت
پارت ³¹
ا/ت:همتون برید به جهنم من امضا نمیکنم
همین یه کلمه کافی بود تا مچ دستم رو جوری محکم توی دستش بگیره که احساس میکردم استخون دستم داره خورد میشه
جیمین:وقتی فرصتشو داشتی باید خودت اینکارو انجام میدادی...وفتی بهت میگم کاری رو انجام بده یعنی انجامش بده(عصبی)
توی چشماش که میتونستم خشم و دیوونگی رو قشنگ ببینم زل زده بودم نفسم دوباره گرفته بود چشمام باز پر از اشک شده بود از ابن حس دیگه خسته شده بودم کمی چشمم رو برگردوندم و ته رو نگاهی کردم که داشت خنثی به جیمین نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد سرشو کمی کج کرد و با انگشت اشارش به قرارداد روی میز اشاره کرد دوباره نگاهم رو به جیمین دادم که همونجوری داشت بهم نگاه میکرد دستم که مشت شده بود رو باز کرد و خودکار رو توی دستم گذاشت...مجبور بودم باید امضا میکردم دستم رو رها کرد و قرار داد رو جلوم گذاشت از روی میز بلند شد و بالا سرم دست به سینه وایستاد نفس عمیقی کشيدم تا اون حس آشغالی که باز بعد چند وقت به سمتم اومده بود کمی از بین بره عصبی قرارداد رو سمتم کشیدم و خیلی سریع امضاعش کردم میتونستم قشنگ پوزخند مضخرف ته رو حس کنم و بلافاصله از جام بلند شدم و از اونجا اومدم بیرون...
نیم ساعتی گذشته بود گوشه ی کوچه وایستاده بودم و سیگارم رو روشن کرده بودم دونه به دونه اون آدمایی که حالمو بهم میزدن از اونجا خارج میشدن با خارج شدن اون دونفر سیگارم رو روی زمین انداختم و به سمتشون قدم برداشتم
ا/ت:میدونی چیه کیم تهیونگ؟تو هیچوقت هیچ کاری رو بخاطر من انجام ندادی اون اونای بیچاره رو جوری مضحکه خودت کردی که باورش شده بود تو دوسش داری تو هیچوقت حسی بهش نداشتی هیچوقت بلد نبودی رابطتت رو حفظ کنی همیشه دیگرانو بخاطر رابطت عذاب دادی
خیلی پرویی بود حرفام خیلی تند بود رفتارم اما همین حرفا کاری کرد که سوزشی روی صورتم احساس کنم و صورتم به یه سمتی بره
ته:دیگه هیچوقت هیچچوقتتت راجب لونا حرف نمیزنی تو حق نداری اسم اونو به زبون بیاری اگر الان نمیدونم اون کجاست حالش چطوره همش تقصیر توعه(عصبی و داد)
بعد این حرفش به سمت ماشینش رفت و از اونجا دور شد...روی زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم اون هنوز همینجا بود و نگام میکرد...
جیمین:صورتت درد میکنه؟
ا/ت:به تو هیچ ربطی نداره تو چرا نمیری
جیمین:بخاطر تو
قهقه ای زدم که کل اون کوچه رو پر کرد نگاهی هش انداختم و گفتم:من هیچ نیازی به تو ندارم من وضعیتم اینه شدم کسی که ازش حالم بهم میخورد شدم چیزی که هیچوقت نمیخواستم بشم تو نابودم کردی اولین کسی بودی که بخاطر علاقم بهش چیزایی رو تحمل کردم که حتی هنوزم با دیدنت یا یادت افتادن دلم میگیره میفهمی؟
چشماشو روی هم گذاشت و نفس کلافه ای کشید و گفت:هرچی بوده تموم شده باید به خودت بیایی منو فراموشم کن
جیمین
برای خودمم گفتن این حرفا خیلی درد داشت هنوز با دیدنش با حرف زدنش هر حرکتش قلبم میخواست از جا در بیاد
فراموشم کن ا/ت همه چی تموم شده...
ار جاش بلند شد و رو به روم وایستاد جیغ بلندی کشید و سرشو تو دستاش گرفت:پااارررککک جیمیننننن همینننن امشببب از اینجابرووو اگر تموم شده همه چی هیچوقت جایی که من هستم نیاااا ازتتت متنفرمممم
مچ دستشو گرفتم و کشیدمش توی بغلم صدای گریش چیزی بود که برام مثل کابوس بود خیلی اذیتش کردم اما اصلا نمیخواستم گریشو ببینم چشمام اشکی شده بود بوسه ی کوچیکی به سرش زدم و از بغلم بیرونش کردم و تنهاش گذاشتم...
ا/ت
روی زمین نشستم و مثل بچهایی که عروسکش رو از دستش گرفتن گریه میکردم نفسم داشت بند میومد قلبم دوباره شروع به سوختن کرده بود بعد رفتنش بعد اینکه بدون حرفی منو رها کرد انکار منو نمیشناسه به کائنات خدا هرچیزی چنگ زدم که دوباره اونو بهم برگردونن اما هیچوقت اون چیزی که من میخواستم نبود ..زندگی همیشه با من بد بود...
کپی ممنوع
ا/ت:همتون برید به جهنم من امضا نمیکنم
همین یه کلمه کافی بود تا مچ دستم رو جوری محکم توی دستش بگیره که احساس میکردم استخون دستم داره خورد میشه
جیمین:وقتی فرصتشو داشتی باید خودت اینکارو انجام میدادی...وفتی بهت میگم کاری رو انجام بده یعنی انجامش بده(عصبی)
توی چشماش که میتونستم خشم و دیوونگی رو قشنگ ببینم زل زده بودم نفسم دوباره گرفته بود چشمام باز پر از اشک شده بود از ابن حس دیگه خسته شده بودم کمی چشمم رو برگردوندم و ته رو نگاهی کردم که داشت خنثی به جیمین نگاه میکرد وقتی متوجه نگاهم شد سرشو کمی کج کرد و با انگشت اشارش به قرارداد روی میز اشاره کرد دوباره نگاهم رو به جیمین دادم که همونجوری داشت بهم نگاه میکرد دستم که مشت شده بود رو باز کرد و خودکار رو توی دستم گذاشت...مجبور بودم باید امضا میکردم دستم رو رها کرد و قرار داد رو جلوم گذاشت از روی میز بلند شد و بالا سرم دست به سینه وایستاد نفس عمیقی کشيدم تا اون حس آشغالی که باز بعد چند وقت به سمتم اومده بود کمی از بین بره عصبی قرارداد رو سمتم کشیدم و خیلی سریع امضاعش کردم میتونستم قشنگ پوزخند مضخرف ته رو حس کنم و بلافاصله از جام بلند شدم و از اونجا اومدم بیرون...
نیم ساعتی گذشته بود گوشه ی کوچه وایستاده بودم و سیگارم رو روشن کرده بودم دونه به دونه اون آدمایی که حالمو بهم میزدن از اونجا خارج میشدن با خارج شدن اون دونفر سیگارم رو روی زمین انداختم و به سمتشون قدم برداشتم
ا/ت:میدونی چیه کیم تهیونگ؟تو هیچوقت هیچ کاری رو بخاطر من انجام ندادی اون اونای بیچاره رو جوری مضحکه خودت کردی که باورش شده بود تو دوسش داری تو هیچوقت حسی بهش نداشتی هیچوقت بلد نبودی رابطتت رو حفظ کنی همیشه دیگرانو بخاطر رابطت عذاب دادی
خیلی پرویی بود حرفام خیلی تند بود رفتارم اما همین حرفا کاری کرد که سوزشی روی صورتم احساس کنم و صورتم به یه سمتی بره
ته:دیگه هیچوقت هیچچوقتتت راجب لونا حرف نمیزنی تو حق نداری اسم اونو به زبون بیاری اگر الان نمیدونم اون کجاست حالش چطوره همش تقصیر توعه(عصبی و داد)
بعد این حرفش به سمت ماشینش رفت و از اونجا دور شد...روی زمین نشستم و سرم رو بین دستام گرفتم اون هنوز همینجا بود و نگام میکرد...
جیمین:صورتت درد میکنه؟
ا/ت:به تو هیچ ربطی نداره تو چرا نمیری
جیمین:بخاطر تو
قهقه ای زدم که کل اون کوچه رو پر کرد نگاهی هش انداختم و گفتم:من هیچ نیازی به تو ندارم من وضعیتم اینه شدم کسی که ازش حالم بهم میخورد شدم چیزی که هیچوقت نمیخواستم بشم تو نابودم کردی اولین کسی بودی که بخاطر علاقم بهش چیزایی رو تحمل کردم که حتی هنوزم با دیدنت یا یادت افتادن دلم میگیره میفهمی؟
چشماشو روی هم گذاشت و نفس کلافه ای کشید و گفت:هرچی بوده تموم شده باید به خودت بیایی منو فراموشم کن
جیمین
برای خودمم گفتن این حرفا خیلی درد داشت هنوز با دیدنش با حرف زدنش هر حرکتش قلبم میخواست از جا در بیاد
فراموشم کن ا/ت همه چی تموم شده...
ار جاش بلند شد و رو به روم وایستاد جیغ بلندی کشید و سرشو تو دستاش گرفت:پااارررککک جیمیننننن همینننن امشببب از اینجابرووو اگر تموم شده همه چی هیچوقت جایی که من هستم نیاااا ازتتت متنفرمممم
مچ دستشو گرفتم و کشیدمش توی بغلم صدای گریش چیزی بود که برام مثل کابوس بود خیلی اذیتش کردم اما اصلا نمیخواستم گریشو ببینم چشمام اشکی شده بود بوسه ی کوچیکی به سرش زدم و از بغلم بیرونش کردم و تنهاش گذاشتم...
ا/ت
روی زمین نشستم و مثل بچهایی که عروسکش رو از دستش گرفتن گریه میکردم نفسم داشت بند میومد قلبم دوباره شروع به سوختن کرده بود بعد رفتنش بعد اینکه بدون حرفی منو رها کرد انکار منو نمیشناسه به کائنات خدا هرچیزی چنگ زدم که دوباره اونو بهم برگردونن اما هیچوقت اون چیزی که من میخواستم نبود ..زندگی همیشه با من بد بود...
کپی ممنوع
- ۱۲۵
- ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط