{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عشق رازی‌ست که خورشید به بارانش گفت

عشق رازی‌ست که خورشید به بارانش گفت

نیز رمزی که شقایق به گلستانش گفت


روزی این راز خود از پرده برون شد که هزار

در چمن با گل صد رنگ به دستانش گفت


فاش شد نکته‌ ی پوشیده همان روز که گل

با خوش آمد به سحرخوانی مرغانش گفت


ای که ایمان به کسی داری و چیزی بی شک

عشق بود آنچه دلت با همه ایمانش گفت


نیست جز جلوه‌ ی ناگفتنى عشق آن چه

  «حافظ»ش مهر کنایت زده و «آن»ش گفت


کاروان گم شد و از آتش خاموش شده

باد بس قصّه که با خار مغیلانش گفت


راز آشفتن و از جوش نهانی گفتن

داستانی‌ست که دریاچه به توفانش گفت


من بر آنم که همه نکته ‌ی رازآلودی‌ ست

آن چه زلف تو به دل‌ های پریشانش گفت


آه از آن قصّه که غربت به نیستان دم زد

وای از آن قصّه که غم در نی چوپانش گفت


نیست جز نکته‌ ی صیر و رت ایّام، آن چه

قصر نو ساخته با کلبه‌ ی ویرانش گفت


یک شب آن پنجره بگشای به شب تا شنوی

آنچه را شعر به گوش دل عرفانش گفت


#حسین_منزوی

📚🌹
دیدگاه ها (۰)

کاش می‌شد شب‌هاهمه نگرانی‌ها رو مثل پنجره می‌بستیمو فقط آروم...

همه‌ی مکان‌ها را می‌شود ترک کرد ، مَگَر آن‌هایی که در جانت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط