{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک : بین راندها

پارت ۳۵

جشن خیریه هنوز ادامه داشت.

محوطه پر از موسیقی و صدای خنده بود.

آنا و مین‌جائه از غرفه‌ی بازی بیرون آمدند.

مین‌جائه با خنده گفت:

ـ «فکر کنم اگه بوکسور نمی‌شدی، قهرمان دارت می‌شدی.»

آنا شانه بالا انداخت.

ـ «هر ورزشی که توش بشه برنده شد، دوست دارم!»

ـ «این اعتماد به نفسو دوست دارم.»

ـ «بهش میگن واقع‌بینی!»

هر دو خندیدند.

...

همان موقع، یکی از دانشجوهای دانشگاه که مین‌جائه را می‌شناخت، جلو آمد.

ـ «مین‌جائه!»

ـ «اوه، سلام.»

پسر نگاهی به آنا انداخت و با لبخند گفت:

ـ «معرفی نمی‌کنی؟»

مین‌جائه خواست چیزی بگوید که پسر با خنده ادامه داد:

ـ «دوست‌دخترته؟»

آنا همان لحظه سرفه کرد.

ـ «چی؟!»

مین‌جائه هم دستپاچه شد.

ـ «نه! نه... اصلاً!»

پسر خندید.

ـ «خب از دور این‌طور به نظر می‌رسید.»

آنا با خنده گفت:

ـ «نه، فقط هم‌باشگاهی هستیم.»

ـ «ببخشید، اشتباه کردم.»

بعد خداحافظی کرد و رفت.

...

از آن طرف محوطه...

کوک همه‌ی مکالمه را نشنیده بود.

فقط همان جمله‌ی «دوست‌دخترته؟» را شنید.

چند لحظه بعد هم دید که آنا و مین‌جائه هر دو با خنده مشغول حرف زدن هستند.

بی‌اختیار نگاهش جدی شد.

تهیونگ که کنارش ایستاده بود، آهسته گفت:

ـ «کوک...»

ـ «هوم؟»

ـ «الان اگه برم بگم اشتباه برداشت کرده بودن، آروم میشی؟»

کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.

ـ «من مگه ناراحتم؟»

تهیونگ خندید.

ـ «آره... فقط اخمت داره خودش راه میره!»

کوک نفس عمیقی کشید.

ـ «ساکت باش.»

...

چند دقیقه بعد...

آنا برای خرید نوشیدنی از مین‌جائه جدا شد.

همان موقع...

لیانا وارد محوطه شد.

این بار یک لباس آبی روشن پوشیده بود و با لبخند مستقیم به سمت کوک رفت.

ـ «سلام! هنوز اینجایی؟»

ـ «سلام.»

ـ «گفتم شاید قبل از رفتنت ببینمت.»

کوک مؤدبانه سر تکان داد.

ـ «خوش اومدی.»

لیانا کنار او ایستاد و درباره‌ی مسابقات حرف می‌زد.

...

آنا از دور آن دو را دید.

دوباره...

همان حس عجیب سراغش آمد.

با خودش گفت:

«این دختر چرا هر جا کوک باشه، پیداش میشه؟»

بعد سریع اخم کرد.

«اصلاً به من چه!»

اما...

ناخودآگاه نگاهش هنوز سمت آن دو بود.

...

تهیونگ که این بار کنار آنا ایستاده بود، با شیطنت گفت:

ـ «چی شده؟»

آنا سریع نگاهش را برگرداند.

ـ «هیچی.»

ـ «مطمئنی؟»

ـ «آره.»

ـ «پس چرا پنج دقیقه‌ست به یه نقطه زل زدی؟»

آنا دستپاچه شد.

ـ «داشتم... اون غرفه رو نگاه می‌کردم.»

تهیونگ همان سمتی را نگاه کرد.

ـ «غرفه؟»

بعد خنده‌اش گرفت.

ـ «اون که کوکه، نه غرفه!»

آنا با چشم‌های گرد شده گفت:

ـ «تهیونگ!»

ـ «باشه، باشه... چیزی نگفتم.»

ولی لبخندش محو نمی‌شد.

...

همان لحظه...

مجری جشن پشت میکروفون گفت:

ـ «تا چند دقیقه‌ی دیگه قرعه‌کشی جایزه‌ی بزرگ انجام میشه! همه لطفاً نزدیک سن جمع بشین.»

جمعیت به سمت سن حرکت کرد.

در شلوغی...

آنا از بقیه کمی فاصله گرفت.

ناگهان یکی از دخترهای باشگاه، یوری، عمداً موقع رد شدن به شانه‌ی آنا زد.

آنا تعادلش را از دست داد.

ـ «اِ...»

قبل از اینکه اتفاقی بیفتد...

دستی از پشت بازویش را گرفت.

این بار هم...

کوک بود.

ـ «گفتم حواست باشه، بچه.»

آنا نفسش را بیرون داد.

ـ «فکر کنم امروز شانس آوردم.»

کوک نگاه کوتاهی به یوری انداخت.

یوری بدون اینکه چیزی بگوید، سریع از آنجا دور شد.

نگاه سرد کوک برایش کافی بود.

...

آنا لبخند زد.

ـ «مرسی، نردبون.»

کوک خیلی آرام گفت:

ـ «خواهش می‌کنم.»

اما تهیونگ که چند قدم آن‌طرف‌تر ایستاده بود، با خودش فکر کرد:

«شما دوتا هنوز هیچ‌چیز رو قبول نمی‌کنین... ولی رفتارتون داره همه‌چی رو لو میده.»


#رمان #فیک #فیکشن #سناریو
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bts
#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس
#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
دیدگاه ها (۰)

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

فیک : بین راندها

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط