بازی ارواح در شعله آتش¹..باد وزیدن گرفت.از میان دالان ها گذشت و زیر ابریشم ها،جسم گرفت.

یک اتاق نیمه تاریک در مقر هنگ اکتشاف..بوی چای ارل‌گری که با بی حواسی سرد شده بود و شمعی که در ظلمات آخرین نفس هایش را میکشید...
لیوای پشت میزش نشسته بود و گزارش هایی را با اخمی همیشگی میخواند حتی گاهی امضا میزد! گهگاهی به سرش میزد کمی پنجره را باز کند تا باد بوی نمور چوب های کهنه را تهویه کند..شاید بعد این گزارش..
لایرا آرام وارد میشود. اون هیچوقت برای ورود به جایی که کسی با در و دیوار های بلند خودش را پوشانده اجازه نمی‌گیرد...ولی دَر بی رحم است، صدای گژگژ وحشتناکی در دل شب مسازد و اربابش را از ورود مزاحمی آگاه میکند..
سکوت بعدش لیوای را مجبور میکند تا سرش را بلند کند.لایرا نزدیک میشود.شاید رو به روی میز بایستد.. امیدوارم که این کار را بکند..
لایرا: بعضی آدما همیشه مجبورن برای زنده موندن انسانیتشون رو دفن کنن..ولی تو..اصلا چیزی برای مفقود کردن گذاشتی؟یا..فقط داری توی خاطرات سربازهات غرق میشی؟
آن دختر معمولا با صدای گرم و محبوبی حرف میزند؛ حتی وقتی کلماتی آنچنان سنگین را ادا میکرد.
لیوای تصمیم گرفت برگه را کمی بالاتر ببرد.خوبه!..حالا دوباره فقط نوشته ها بودند..صدای قدم های لایرا روی سنگ فرش اتاق شروع میشود.
لایرا با بی خیالی روی میز مینشیند. پاهایش را بالا می‌آیند و به وضوح جثه کوچک لایرا را برایش یادآوردی میکنند.
او بی سر و صدا یکی از گزارش های کذایی را از زیر دست لیوای بیرون میکشد و شاید..نور شمع با حرکات لایرا به بازی بیوفتد؟
قلبی منجمد..نفس های گرم..و سکوتی که به دخترک بفهماند به انجا تعلق ندارد.
اما دخترک.. با صدایی کدر و تمسخرآمیز می‌خواند:گزارش وضعیت هنگ..تلقات ناشی از گشت...اوه..چه بدخط. ببینم خودتم میدونی همچین کلماتی برای توصیف مرده ها زیادی خشکه؟..یکم لطافت به خرج بده مرد!
لیوای برای لحظه دست از کار میکشد. قلمش به تندی روی میز کوبیده میشود. لیوای علاقه‌ای به این بازی لایرا ندارد..ولی..کششی خطرناک،حسابی قلقلکش میدهد.
لیوای صندلی را کنار میکشد. اخم مبهمی روی پیشانی‌اش کشیده شده
می ایستد.
این کارش باعث میشود لایرا به خاطر جسم کودک‌گونه‌اش دوباره تحقیر شود.
پس کمی سرش را برای دیدن او عقب میبرد
لیوای حرکتی ميزند که از نظر خودش دیوانه ها در پاسی از شب هنگام تنهایی انجام میدهند.
دست هایش در دوطرف بدن لایرا.. روی میز کوبیده میشود...قلب منجمد کمی آب میشود. لایرا محبوس بین میز و او مانده..فاصله انقدر کم است که بوی تند چای و صابون تبدیل به عطر جدیدش شود..
.
.
خب دیگه تا اینجا خوبه الاناس که به اون ۲۲۰۰ تا کلمه مسخره بخورم.
مراقب خودتون باشید.
دیدگاه ها (۱)

### پارت چهارم: «مهرِ مرگ روی کارتِ آخر»نورِ نئونِ قرمز روی ...

پارت اول | میزِ کنار پنجرهصدای زنگ کوچکی که بالای در کافه بو...

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت اول«بعضی شب‌ها، شروعِ یک اتفاق‌...

࿚ ! ࢠـډࢪ ۾َــںْ ، هـآࢪۅڇـیـࢪۅ ! ࿙# ℘ᾰԻт→❹وقتی دخترک به خونه ...

خط‌های خاکستری روی نیمکتشخصیت‌ها:جونگ‌کوک (۱۷ ساله): دونده‌ی...

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

پارت سوم._*بیگناهان*_

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p89وقتی از باغ برگشتن، هوای قلعه بوی نون...

Cold melody part4نگاهِ خیره‌اش روی صورتم میخکوب شده بود. دست...

....پارت نهم....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط