{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۲♡⁠)⁩

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۲♡⁠)⁩

روحانی دید که در قاب در ایستاده بود.
پدر روحانی به سمتش اومد و کمی با فاصله کنارش نشست گاهی خداوند یک سری از بنده هاش رو لایق به فرصت
...: دوباره میبینه و من گمان میکنم تو لایقش بودی!
تهیونگ با گیجی به مرد میانسال کنارش نگاه میکرد. توی این فرصت دوباره برای بخشیده شدن تلاش کن نه
التماس
تهیونگ از بین لبهای مبهوتش نجوا کرد
تهیونگ : چطوری؟
مرد لبخندی بهش زد
اقرار کن به اشتباهاتی که کردی تو باید بدونی چرا
مجازات میشی
تهیونگ اخمی کرد و نگاه سردرگمش رو به دستهاش
دوخت.
به راستی اون برای چه اشتباهی تاوان میداد؟ به سمت مرد برگشت تا این سوال رو ازش بپرسه اما کسی رو ندید!
از جا بلند شد و تمام سالن رو از نظر گذروند و صداش کرد: پدر روحانی؟... هی؟...
اما بجز صدای سردرگم خودش که بین دیوارهای خالی
می پیچید کسی حضور نداشت.
انگار اصلا از اول هم کسی نبود
**************

چشمهای تهیونگ از خستگی و بیخوابی میسوخت. یه دستش به فرمون بود و با دست دیگه پشت پلکهاش رو
مالش میداد.
سکوت فضای ماشین رو پر کرده بود
نگاه غمگین آیرین به روون به خواب رفته توی آغوشش بود.
حالا که میتونست بدن کوچیکش رو توی بغلش بگیره و موهای نرم و مشکیش رو نوازش ،کنه انگار وزنه ی سنگینی از قلبش جدا شده بود.
دهن کوچیکش نیمه باز مونده بود و بلاخره بعد از یک روز توی محفظه موندن میتونست توی آغوش مادرش و با صدای قلبش با آرامش به خواب بره.
آیرین نگاهی به تهیونگ انداخت. چشمهای متورم و سرخش وضعیت آشفته و حالت عصبی که باعث میشد مدام زیر لبهاش دست بکشه، آشوب
درونش رو بروز میداد
همیشه همینطور بود.
کوچیکترین مسئله ای مربوط به روون کافی بود تا تهیونگ
رو به کلی از پا دربیاره
آیرین با دلگرمی پای تهیونگ رو فشرد و توجهش رو جلب
کرد
دیدگاه ها (۰)

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۳♡⁠)⁩آیرین : داریم میبریمش خون...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۴♡⁠)تهیونگ به آرومی آیرین رو ر...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۱♡⁠)⁩پس با قدم‌های بلندی از او...

پرواز به سوی تو ⁦(⁠●⁠♡⁠ part ۵۰♡⁠)⁩تمام دردهای دنیا رو به جو...

بازی سرنوشت...P1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط