🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part۶
اولش خیلی شوکه شدم... ولی بعدش ب طرز فجیهانه ای قبول کردم!!!
مهم نلود چکار قراره بکنم... فقط میخواستم پول دربیارم... فقط میخواستم از اون خونه و آدماش دور شم... فقط میخواستم از استرس ها و بدبختیای شبانه دور شم...
حالا تا به خودم اومدم دیدم جلوی به عمارتم!
جونگکوک دستمو گرفت و لبخندی زد: اگه ازت سوالی پرسیدن جواب نده!
سر تکون دادم و باهم وارد عمارت شدیم...
خدمتکارا بهم زل زده بودن... یکیشون خیلی خیلی بد نگاهم میکرد!! چـ... چرا!؟
یهو صدایی اومد: جونگکوک!؟ این دختره کیهه!؟؟
جونگکوک نگاه سرد و بی اهمیتی داشت...
خدای من... جونگکوک مگه همیشه لبخند نمیزد..؟ مگه همش نمیخندید و سرخوش نبود.!؟؟
چقد زود تغییر مود داد! چهره ش و نگاه سردش یجوری بود انگار چندین ساله افسردگی حاد داره!
بلاخره لب تر کرد: دوست دخترمه!
زنه نزدیکم شد و بادبزنی که دستش بود رو گذاشت زیر چونم و سرمو داد بالا...
_چند سالته!؟
هی... داره از من میپرسه... من جواب بدم یا ندم!؟؟...
"هرسوالی ازت پرسیدن جواب نده! "
همون لحظه جونگکوک گفت: ۱۹!
شوک شده بهش نگاه کردمممم... نوزدههع!؟؟؟؟
زن اخمی کرد: خیلی بچه س!
بچههه....!؟؟؟؟ تازه من ۱۹سالمم نیستتت!!! اگه میفهمید من ۱۴ سالمه چی میگفتتت!!؟!
جونگکوک دستمو فشرد: دوسش دارم...!
بعد راه افتاد و منو دنبال خودش کشوند: بیا ا. ت!
زن فریاد زد: جونگکوککک!!! وای به حالت اگه کار اشتباهی ازش سر بزنه!!
جونگکوک بی اهمیت در یه اتاق رو باز کرد و رفت داخلش و منم کشوند داخل و درو بست!
بعد ب در تکیه داد: هووفففف...!
با تعجب نگاهش میکردم... چقدر جذابه!
یهو سرشو اورد پایین و توی چشمام زل زد: ببخشید اگه بخاطر حرفش ناراحت شدی!
چییی!؟؟؟ نههه اونکه چیزی نگفتتتت... خدای من همچین پسر پولداری ک از من کلی بزرگتره داره ازم بیخودی عذرخواهی میکنهههه!!!!
سریع سر تکون دادم: نههه مشکلی نیست
لبخندی روی لبش اومد! دیگه اون چهره ی سرد و خشک رو نداشت!
شده بود همون جونگکوک گوگولی و بچه ی قدیم!
سرخوش خندید: چقدرر گرسنمهه!! تو گرسنت نیست!؟؟
من من کردم: عاامم... ممم... نه... یعنی.... ممم
خندید: الان میگم برامون بیارن!
بعد داد زد: امییی!!! امییییییی!!!!
صدای از پشت در اومد: بله ارباب، امی هستم.
جونگکوک: برای من و دوست دخترم غذا بیار! زیاددد باشههه!!!
_چشم ارباب!
جونگکوک بهم چشم دوخت... دید که من عکس العملی ندارم، دستمو گرفت و یهو.... منو هوللل داد روی تختتتت!!!!
و....
و......
وووووو
بیا پایین
پایین تررررر
خماریییییییی🗿🤣
بقیه ش پارت بعد😁😁😁
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part۶
اولش خیلی شوکه شدم... ولی بعدش ب طرز فجیهانه ای قبول کردم!!!
مهم نلود چکار قراره بکنم... فقط میخواستم پول دربیارم... فقط میخواستم از اون خونه و آدماش دور شم... فقط میخواستم از استرس ها و بدبختیای شبانه دور شم...
حالا تا به خودم اومدم دیدم جلوی به عمارتم!
جونگکوک دستمو گرفت و لبخندی زد: اگه ازت سوالی پرسیدن جواب نده!
سر تکون دادم و باهم وارد عمارت شدیم...
خدمتکارا بهم زل زده بودن... یکیشون خیلی خیلی بد نگاهم میکرد!! چـ... چرا!؟
یهو صدایی اومد: جونگکوک!؟ این دختره کیهه!؟؟
جونگکوک نگاه سرد و بی اهمیتی داشت...
خدای من... جونگکوک مگه همیشه لبخند نمیزد..؟ مگه همش نمیخندید و سرخوش نبود.!؟؟
چقد زود تغییر مود داد! چهره ش و نگاه سردش یجوری بود انگار چندین ساله افسردگی حاد داره!
بلاخره لب تر کرد: دوست دخترمه!
زنه نزدیکم شد و بادبزنی که دستش بود رو گذاشت زیر چونم و سرمو داد بالا...
_چند سالته!؟
هی... داره از من میپرسه... من جواب بدم یا ندم!؟؟...
"هرسوالی ازت پرسیدن جواب نده! "
همون لحظه جونگکوک گفت: ۱۹!
شوک شده بهش نگاه کردمممم... نوزدههع!؟؟؟؟
زن اخمی کرد: خیلی بچه س!
بچههه....!؟؟؟؟ تازه من ۱۹سالمم نیستتت!!! اگه میفهمید من ۱۴ سالمه چی میگفتتت!!؟!
جونگکوک دستمو فشرد: دوسش دارم...!
بعد راه افتاد و منو دنبال خودش کشوند: بیا ا. ت!
زن فریاد زد: جونگکوککک!!! وای به حالت اگه کار اشتباهی ازش سر بزنه!!
جونگکوک بی اهمیت در یه اتاق رو باز کرد و رفت داخلش و منم کشوند داخل و درو بست!
بعد ب در تکیه داد: هووفففف...!
با تعجب نگاهش میکردم... چقدر جذابه!
یهو سرشو اورد پایین و توی چشمام زل زد: ببخشید اگه بخاطر حرفش ناراحت شدی!
چییی!؟؟؟ نههه اونکه چیزی نگفتتتت... خدای من همچین پسر پولداری ک از من کلی بزرگتره داره ازم بیخودی عذرخواهی میکنهههه!!!!
سریع سر تکون دادم: نههه مشکلی نیست
لبخندی روی لبش اومد! دیگه اون چهره ی سرد و خشک رو نداشت!
شده بود همون جونگکوک گوگولی و بچه ی قدیم!
سرخوش خندید: چقدرر گرسنمهه!! تو گرسنت نیست!؟؟
من من کردم: عاامم... ممم... نه... یعنی.... ممم
خندید: الان میگم برامون بیارن!
بعد داد زد: امییی!!! امییییییی!!!!
صدای از پشت در اومد: بله ارباب، امی هستم.
جونگکوک: برای من و دوست دخترم غذا بیار! زیاددد باشههه!!!
_چشم ارباب!
جونگکوک بهم چشم دوخت... دید که من عکس العملی ندارم، دستمو گرفت و یهو.... منو هوللل داد روی تختتتت!!!!
و....
و......
وووووو
بیا پایین
پایین تررررر
خماریییییییی🗿🤣
بقیه ش پارت بعد😁😁😁
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۳۶۵
- ۰۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط