{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{برادر خوانده}

{برادر خوانده}
part:5

تهیونگ خیلی آروم و محتاط وارد اتاقش شد...به صورت غرق در خواب جونگ‌کوک نگاه کرد...اون الکی گفته بود جفتشه تا فقط یکمم که شده دوسش داشته باشه...درواقع واقعا جفت هم بودن اما نمیدونستن

تهیونگ:جونگ‌کوک؟!

جونگ‌کوک تکون ریزی خورد اما بیدار نشد

تهیونگ:جونگ‌کوک!!

جونگ‌کوک:بله؟(خابالود)

تهیونگ:نمیخوای بلند بشی؟!

جونگ‌کوک:نوچ!

تهیونگ:بیدار شو!

جونگ‌کوک:اذیت نکن تهیونگ!خوابم میاد

تهیونگ:حداقل شام بخور بعدا بخوا-

حرفش هنوز تموم نشده بود که جونگ‌کوک با سرعت بالایی از پله های پایین رفت و روی صندلی نشست

تهیونگ:شکمو!

و رفت پایین و دید جونگ‌کوک مثل بچه ها نشسته و داره غذا میخوره

تهیونگ:میدونستی خیلی شکمویی؟!

جونگ‌کوک:میدونم!

تهیونگ:هوف...باشه،جونگ‌کوک تورو مدرسه ثبت نام کردم باید از فردا بری و لباس فرم اینا و کتاب و دفتر همه چی هم خریدم

جونگ‌کوک:چی...ولی من نمیخوام برم مدرسههه!(جیغ)

تهیونگ:آه جیغ نکش گوشم کر شد!باید بری!!

جونگ‌کوک:نههه!نمیخوام برم!(گریه الکی)

تهیونگ:باید بری و با سواد بشی!

جونگوکوک:من سواد دارم!

تهیونگ:چقدر نِق میزنی!همین که گفتم فردا باید بری مدرسه!(اخم)

جونگ‌کوک:همین که گفتم!(اداشو درآورد،زمزمه)

ته‍یونگ:حالا هم غذات و بخور!

جونگ‌کوک:نمیخورم!

و پاشد و رفت توی اتاقش،دلش واسه دوستش جیمین خیلی تنگ شده بود و به تازگی به فرزند خوندگی قبول شده بود شخصی به اسم مین یونگی(اینم واسه اونایی که یونمین شیپرن😉)پس تصمیم گرفت بهش زنگ بزنه

گوشی:بوق...بوق...بوق...الو؟!

جونگ‌کوک:سلام جیمین!

جیمین:کوک تویی؟!

جونگ‌کوک:آره خودمم

جیمین:وایی چقدر دلم برات تنگ شده!

جونگ‌کوک:منم همینطور...راستی گفتی به فرزند خوندگی قبول شدی ولی نتونستی بگی طرف کی هست؟!

جیمین:اسمش یونگیه،مین یونگی

جونگ‌کوک:چند سالشه؟!

جیمین:۲۸ سالشه

جونگ‌کوک:اوهوم باشه منم به فرزند خوندگی قبول شدم!

جیمین:جدییی!!!!(جیغ)

جونگ‌کوک:اوخ چرا جیغ میزنیی؟!آره‌‌...

جیمین:اسمش چیه؟!چند سالشه؟!ببینم باهات خوش اخلاقه؟!

جونگ‌کوک:آروم...قبلا داداشم بود اما الان...پدرم شده!عجبیه مگه نه!!

جیمین:این دیگه تهش بود!

جونگ‌کوک:۲۵ سالشه،اسمشم تهیونگه کیم تهیونگ و...

جیمین:و چییی؟!!

جونگ‌کوک:و مافیاس...

جیمین:پشمام...

جونگ‌کوک:تازه من و مجبور کرده برم مدرسه!هوف...

جیمین:پدر منم همینطور!کدوم مدرسه میری!؟

جونگ‌کوک:مدرسه﴿دانش و علم﴾

جیمین:واییی منم تو اون مدرسه ثبت نام کردم!!

جونگ‌کوک:واقعا؟!خوبه حداقل تنها نیستم!

جیمین:کوک پدرم صدام میکنه باید برم فردا کنار کافه تریا وایسا بیام باشه؟!

جونگ‌کوک:باشه!فعلا

تلفن و قطع و خوشحال شد که با جیمین تو یه مدرسه ان...تهیونگ که تمام مدت مکالمه جونگ‌کوک و جیمین و شنیده بود با اخم ترسناک و غلیظی صداش کرد

تهیونگ:جونگ‌کوک؟!(اخم)

جونگ‌کوک:بله؟!(تعجب)

تهیونگ:با کی صحبت میکردی؟!!(اخم)

جونگ‌کوک:ب..با دوستم!(کمی ترسیده)

تهیونگ:مشخصات دوستت؟!

جونگ‌کوک:چرا باید بهت بگم؟!(اخم کیوت)

تهیونگ:بگو!!!

جونگ‌کوک:نمیگم!(زبون درازی)

تهیونگ:جونگ‌کوک رو اعصابم راه نرو فقط مشخصاتش و بگو!

جونگ‌کوک که کمی از لحن عصبی پدرش ترسیده بود گفت

جونگ‌کوک:اسمش جیمینه پارک جیمین،همسن خودمه،توی یه مدرسه ایم چیزه دیگه ای هست که بخوام بگم؟!

تهیونگ نه ای گفت و بیرون رفت

جونگ‌کوک:ایش...اصلا به تو چه اسم دوست من چیه؟!!

همونطور که توی دلش به تهیونگ فحش میداد به خواب فرو رفت

حمایتتتتتتتتتت تو که خوشگلی حمایت کننننن
دیدگاه ها (۰)

{برادر خوانده}part:4تهیونگ:نمیخوای...با من حرف بزنی؟!جونگ‌کو...

{برادر خوانده}part:3گرگ تهیونگ از لحن سرد و خشک جفتش غرشی کر...

{برادر خوانده}part:5تهیونگ خیلی آروم و محتاط وارد اتاقش شد.....

دانشگاه وانیلی فیک تهکوک / پارت ۳۴ تهیونگ : زیاد روی اون تخت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط