𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❶❽
_بخش دوم_
میدوم و میگردم.کجایی سوروس؟!دستی روی شانه ام مینشیند به طور غریزی آن را میپیچانم اما غرولندی که بعدش میشنوم....متاسفانه آشناست"معذرت میخوام سی!فکر کردم یکی دیگهست"
مچ دررفته اش را با دست دیگر گرفته"راستش فکر میکردم بعد از چندماه برخورد صمیمانه تری داشته باشیم"
میخندم"ببخشید!الان برات درستش میکنم"دستش را میگیرم و وردی میخوانم دستش توی دستم کمی منبسط میشود و بعد نیمچه لبخندی میزند"ممنونم رییس.عذرمیخوام گربه تون داشت ول میچرخید برای همین من براتون آوردمش"
بعد تازه ماجرا را یادم میآید"تو با ویل حرف زدی؟"
خونسرد میگوید"آره.باید بگم آدم جالبیه."
لبخند میزنم"چطور شد اومدی؟دلم برات تنگ شده بود!"
دستم را میگیرد و انگشت شستش را نوازش گونه روی آن میکشد"پدرم به طرز بدی مریضه و این جور وقتها خوشبختانه منو جولیت هرجا که بخوایم میریم.بدون اینکه سرخر داشته باشیم.محض اطلاعت مکس با تام و لئو بیرون نیست.با جولیته."
میگویم"بابت پدرت متاسفم."
لبخند میزند"ممنون ری.ذهنتو درگیرش نکن.مهم نیست.حالا که بعد از دوماه فقط امروز میبینمت نمیخوام به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم"
لبخندش را پاسخ میدهم"بیرون از مدرسه و بدون ردا واقعاً خوشتیپ تری."
داریم راه میرویم.دستم را گرفته و من دارم نگاهش میکنم.هردویمان لباس های معمولی ای پوشیدیم ولی لباس هایش خیلی به تنش نشسته اند.تیشرت سرمه ای تیره و شلوار جین معمولی ای پوشیده اما در نظر من آنقدر جذاب و خواستنی شده که...رگ های برجسته ساعدش در آستین کوتاه لباسش در نور خورشید میدرخشند.سیب گلویش برجسته است و با هر نفسش تکان مختصری میخورد قدش هرروز از من بلندتر میشود و با اینکه تا پارسال ریغو بود امسال واقعاً شمایل مردانه ای پیدا کرده و هیکلش ورزیده است.نمیدانم چه میکند ولی عاشق کاری که میکند هستم دستش توی دستم گرم است و ریون دارد موشی را جلوی پایمان سلاخی میکند بدون اینکه نگاهم کند میگوید"سبز بهت میاد"
خون به گونه هایم هجوم میآورد"ممنونم."
این بار نگاهم میکند"قول بده توی هاگوارتز هم این لباسو بپوشی"
سر تکان میدهم و لبخند میزنم.میگویم"چرا بهم نگفتی که داری میای؟اصلاً توی نامه ها هیچی بهم نمیگفتی!"
لبخند تخسی میزند"یه سری چیزا باید حضوری گفته بشن.مثل حرف قشنگی که توی دیدار آخر بهم زدی.من نمیخواستم توی نامه درباره حرف به اون قشنگی صحبت کنم"
"خیلی عوضی هستی میدونستی؟"
لبخندش عمیق میشود تا گونه اش چال میافتد.میگوید"برای همین باید حضوری حرف میزدیم.چیزهای زیادی هست که باید درموردشون ببوسمت"
_بخش دوم_
میدوم و میگردم.کجایی سوروس؟!دستی روی شانه ام مینشیند به طور غریزی آن را میپیچانم اما غرولندی که بعدش میشنوم....متاسفانه آشناست"معذرت میخوام سی!فکر کردم یکی دیگهست"
مچ دررفته اش را با دست دیگر گرفته"راستش فکر میکردم بعد از چندماه برخورد صمیمانه تری داشته باشیم"
میخندم"ببخشید!الان برات درستش میکنم"دستش را میگیرم و وردی میخوانم دستش توی دستم کمی منبسط میشود و بعد نیمچه لبخندی میزند"ممنونم رییس.عذرمیخوام گربه تون داشت ول میچرخید برای همین من براتون آوردمش"
بعد تازه ماجرا را یادم میآید"تو با ویل حرف زدی؟"
خونسرد میگوید"آره.باید بگم آدم جالبیه."
لبخند میزنم"چطور شد اومدی؟دلم برات تنگ شده بود!"
دستم را میگیرد و انگشت شستش را نوازش گونه روی آن میکشد"پدرم به طرز بدی مریضه و این جور وقتها خوشبختانه منو جولیت هرجا که بخوایم میریم.بدون اینکه سرخر داشته باشیم.محض اطلاعت مکس با تام و لئو بیرون نیست.با جولیته."
میگویم"بابت پدرت متاسفم."
لبخند میزند"ممنون ری.ذهنتو درگیرش نکن.مهم نیست.حالا که بعد از دوماه فقط امروز میبینمت نمیخوام به هیچ چیز دیگه ای فکر کنم"
لبخندش را پاسخ میدهم"بیرون از مدرسه و بدون ردا واقعاً خوشتیپ تری."
داریم راه میرویم.دستم را گرفته و من دارم نگاهش میکنم.هردویمان لباس های معمولی ای پوشیدیم ولی لباس هایش خیلی به تنش نشسته اند.تیشرت سرمه ای تیره و شلوار جین معمولی ای پوشیده اما در نظر من آنقدر جذاب و خواستنی شده که...رگ های برجسته ساعدش در آستین کوتاه لباسش در نور خورشید میدرخشند.سیب گلویش برجسته است و با هر نفسش تکان مختصری میخورد قدش هرروز از من بلندتر میشود و با اینکه تا پارسال ریغو بود امسال واقعاً شمایل مردانه ای پیدا کرده و هیکلش ورزیده است.نمیدانم چه میکند ولی عاشق کاری که میکند هستم دستش توی دستم گرم است و ریون دارد موشی را جلوی پایمان سلاخی میکند بدون اینکه نگاهم کند میگوید"سبز بهت میاد"
خون به گونه هایم هجوم میآورد"ممنونم."
این بار نگاهم میکند"قول بده توی هاگوارتز هم این لباسو بپوشی"
سر تکان میدهم و لبخند میزنم.میگویم"چرا بهم نگفتی که داری میای؟اصلاً توی نامه ها هیچی بهم نمیگفتی!"
لبخند تخسی میزند"یه سری چیزا باید حضوری گفته بشن.مثل حرف قشنگی که توی دیدار آخر بهم زدی.من نمیخواستم توی نامه درباره حرف به اون قشنگی صحبت کنم"
"خیلی عوضی هستی میدونستی؟"
لبخندش عمیق میشود تا گونه اش چال میافتد.میگوید"برای همین باید حضوری حرف میزدیم.چیزهای زیادی هست که باید درموردشون ببوسمت"
- ۱۰۳
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط