{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 1

پارت 1

ساعت از سه بعدازظهر گذشته بود و تهیونگ هنوز روی تختش ولو شده بود.

اتاق نیمه‌تاریک بود و پرده‌ها از صبح کشیده مانده بودند. گوشی‌اش را بالا آورد، صفحه را چک کرد و بعد برای چندمین بار آن را روی تخت انداخت.

هیچ پیام مهمی نداشت.

هیچ برنامه‌ای هم نداشت.

و دقیقاً همین موضوع داشت دیوانه‌اش می‌کرد.

از وقتی دانشگاه را تمام کرده بود، روزهایش شکل عجیبی پیدا کرده بودند. بیدار می‌شد، صبحانه‌ای که معمولاً نصفه می‌ماند می‌خورد، چند ساعت با دوستانش بیرون می‌رفت و آخر شب برمی‌گشت.

پول هیچ‌وقت مسئله نبود.

پدرش آن‌قدر به حسابش پول می‌ریخت که حتی لازم نبود به قیمت چیزی نگاه کند.

اما تازگی‌ها خودش هم از این وضعیت خسته شده بود.

از اینکه همه او را فقط به عنوان «پسر رئیس کیم» می‌شناختند.

از اینکه هرجا می‌رفت، قبل از اسم خودش، اسم پدرش را می‌شنید.

گوشی دوباره لرزید.

این بار پیام از طرف پدرش بود.

بابا:
«شرکت. امروز.»

تهیونگ چند ثانیه به صفحه خیره ماند.

«چهار کلمه... حتی سلام هم نکرد.»

با بی‌حوصلگی از تخت پایین آمد.

نیم ساعت بعد، جلوی ساختمان شیشه‌ای و بلند شرکت پدرش ایستاده بود.

نگاهی به ساختمان انداخت.

«من واقعاً چرا اینجام؟»

در را باز کرد و وارد شد.

همان لحظه متوجه شد فضای شرکت با همیشه فرق دارد.

کارمندها مدام در رفت‌وآمد بودند. چند نفر با عجله از کنار هم رد می‌شدند و صدای تلفن‌ها تقریباً از تمام سالن شنیده می‌شد.

تهیونگ ابروهایش را بالا برد.

«مگه قراره رئیس‌جمهور بیاد؟»

به آسانسور رسید.

درها باز شدند و تهیونگ وارد کابین شد.

درست قبل از بسته‌شدن در، دختری دستش را بین درها گذاشت و وارد شد.

موهای نسبتاً بلند و تیره‌ای داشت که روی شانه‌هایش ریخته بود. لباس ساده و مرتبی پوشیده بود و یک پوشه‌ی ضخیم را محکم در دست گرفته بود.

چهره‌اش در نگاه اول آرام به نظر می‌رسید، اما چیزی در نگاهش بود که باعث می‌شد نتوانی به‌راحتی از کنارش رد شوی.

دختر بدون اینکه به تهیونگ توجه خاصی کند، دکمه‌ی طبقه‌ی بیست‌ویک را زد.

تهیونگ هم همان طبقه را می‌خواست.

چند ثانیه سکوت برقرار شد.

دختر بالاخره نگاه کوتاهی به او انداخت.

«شما هم طبقه‌ی بیست‌ویک؟»

تهیونگ سر تکان داد.

«آره.»

دختر دوباره به صفحه‌ی آسانسور نگاه کرد.

«پس احتمالاً شما هم برای همون کار اومدید.»

تهیونگ اخم کرد.

«چه کاری؟»

دختر لبخند خیلی کوتاهی زد.

«پس نمی‌دونید.»

«چی رو؟»

قبل از اینکه جوابش را بدهد، آسانسور ایستاد.

درها باز شدند.

دختر بیرون رفت و تهیونگ پشت سرش حرکت کرد.

چند قدم که رفتند، دختر ناگهان ایستاد.

پوشه‌اش را باز کرد و برگه‌ای را بیرون کشید.

تهیونگ که حواسش نبود، تقریباً به او خورد.

«اوه، ببخشید.»

دختر برگشت.

«اشکالی نداره.»

بعد برگه را دوباره داخل پوشه گذاشت.

تهیونگ متوجه شد بالای برگه، لوگوی شرکت پدرش چاپ شده.

اما چیزی که بیشتر توجهش را جلب کرد، مهر قرمز پایین صفحه بود.

محرمانه.

تهیونگ پرسید:

«شما برای چی اومدید اینجا؟»

دختر چند لحظه نگاهش کرد.

«کار.»

«چه کاری؟»

«اگه قرار بود به همه بگم، روش مهر محرمانه نمی‌زدن.»

تهیونگ با تعجب خندید.

«خیلی خب.»

دختر به سمت دفتر رئیس کیم رفت.

«شما هم اگه برای کار با رئیس کیم اومدید، بهتره عجله کنید.»

تهیونگ پشت سرش راه افتاد.

«اسم شما چیه؟»

دختر برگشت.

برای اولین بار لبخند کوچکی زد.

«بعداً می‌فهمید.»

و وارد دفتر شد.

تهیونگ چند ثانیه پشت در ماند.

«عجب آدمی...»

دستگیره را پایین کشید و وارد شد.

پدرش پشت میز نشسته بود.

اما این بار تنها نبود.

همان دختر روبه‌روی او نشسته بود.

پدرش با دیدن تهیونگ گفت:

«بالاخره رسیدی.»

تهیونگ روی صندلی روبه‌رو نشست.

«خب؟ چرا منو کشوندی اینجا؟»

پدرش به دختر اشاره کرد.

«اول با هم آشنا بشید.»

دختر از جا بلند شد.

پوشه را روی میز گذاشت و دستش را جلو آورد.

«هانا.»

تهیونگ به دستش نگاه کرد و بعد دست داد.

«تهیونگ.»

پدرش با لحنی جدی گفت:

«هانا از امروز روی یک پرونده‌ی مهم برای شرکت کار می‌کنه.»

تهیونگ بی‌حوصله پرسید:

«و من؟»

مرد چند لحظه سکوت کرد.

«تو قراره کمکش کنی.»

تهیونگ تقریباً خندید.

«من؟»

«بله، تو.»

«بابا، من حتی نمی‌دونم پرونده درباره‌ی چیه.»

پدرش پوشه‌ی مشکی روی میز را به سمتش هل داد.

«پس وقتشه بدونی.»

تهیونگ پوشه را باز کرد.

چند عکس، چند گزارش مالی و چند برگه‌ی قرارداد داخلش بود.

اما آخرین صفحه...

باعث شد لبخند از صورتش محو شود.

عکس یک مرد بود.

و زیر عکس، فقط یک جمله نوشته شده بود:

«این شخص سه روز است ناپدید شده.»

تهیونگ سرش را بالا آورد.

پدرش گفت:

#Golden_Trouble #رمان
دیدگاه ها (۰)

درود ماهزاد ها،خوش اومدین به اولین رمانماسم فیکشن:Golden Tro...

بعدا وجود نداره..؛.....#کیم_نامجون #کیم_سوکجین #مین_یونگی #ج...

فاصله یک لبخند تا جنون

هتل ۴۰۴ p.1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط