سناریو BTS
نویسندتون صحبت میکنه ببخشید اگه بد شد.🙂🎀
موضوع: دیدار اول
ــــــــــــــــــــــــــــــ
جین:
تو قرار بود جین رو تا آمریکا همراهی کنی و یکم استرس داشتی سر این موضوع .
• ساعت ۹ شب•
به طرف فرودگاه هواپیما رفتی و وارد فرودگاه شدی . رفتی فرمت رو پر کردی و بلیطت رو تحویل دادی.
بعد از تمام این کار ها روی صندلی رو به روی پیشخوان نشستی تا هم پرواز هواپیمات رو اعلام کنن و هم منتظر جین بودی.
بعد از چند دقیقه یک نفر با ماسک و چند تا بادیگارد اومدن داخل فرودگاه .
متعجب شده بودی ولی حدس میزدی که خودش باشه . پس به آرومی به سمتشون رفتی . بادیگارد ها جلوت رو گرفتن.
تو: من قرار شد همراه یکی از اعضای بی تی اس به آمریکا برم ، به عنوان همراهشون .
یکی از بادیگارد ها با تعجب ازت پرسید:
همراه؟ قرار نبود کسی همراه آقای کیم سوکجین به آمریکا بره به جز ما ها
تو: وا، من ا/ت ف/ت هستم . چجوری بهتون نگفتن؟ من قراره به عنوان همراهشون و راهنماشون به آمریکا برم.
یکی از بادیگارد ها تلفنش رو برداشت و زنگ زد . بعد از چند دقیقه گفت: متاسفانه ما اطلاع نداشتیم ، پس شما باید حواستون به آقای کیم سوکجین باشه ، چون به جای ما همراهشان هستید .
تو: باشه ، از این به بعد به من بسپارید .
بعد از گفت و گو با اونا بلاخره جین رو دیدی.
تو: سلام ، شما آقای کیم سوکجین هستید ؟
جین: سلام ، بله خودمم ، تو باید ا/ت باشی . درسته؟
تو: بله
جین: پس تو قرار شد من رو تا آمریکا و تا برگشتن دوباره به کره باهام باشی درسته؟
تو: بله
ناگهان پرواز هواپیما کره جنوبی به آمریکا اعلام شد .
به سمت هواپیما رفتید و تو بغل پنجره نشستی و جین هم کنارت .
نگاهی به ساعت انداختی
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه بود
یکم معذب بودی و گهگاهی نگاهی به جین می انداختی . جین متوجه نگاه های گهگاهت میشود و لبخند نرمی میزند
جین: چیزی شده؟
تو: نه
جین: احساس میکنم راحت نیستی ، یکم معذبی نه؟
تو نمیدونستی چی بگی و فقط تایید کردی
جین وقتی این رو فهمید شروع کرد به صحبت کردن با تو تا یخت آب بشه و باهاش راحت باشی .
شروع کرد به تعریف کردن چند جوک و تو هم کم کم شروع کردی به خندیدن و باهاش حرف میزدی .
موقعی که میخندیدی جین با نگاهی ناخوانا به لبخندت نگاه میکرد ، لبخندی به خاطر لبخندت زد و یه جورایی خودش رو جذب لبخندت پیدا کرد. یه حسی درون قلبش میخواست تو رو بیشتر بخندونه.
تا ساعت ۲ صبح باهم حرف میزدید و میخندید.
که ناگهان جین چیزی گفت.
جین: خیلی خستم ، خوابم گرفته
تو: منم ، انرژیم تموم شده..........
ــــــــ
با داستان های آبکی همراه من باشید 😂. پارت دومش هم میزارم ( کم مونده بود ولی جاش نشد )
با همکاری : چت جی پی تی🤝🗿
جین زیاد شد نتونستم بقیه رو بزارم
#بی_تی_اس #آرمی #سناریو
موضوع: دیدار اول
ــــــــــــــــــــــــــــــ
جین:
تو قرار بود جین رو تا آمریکا همراهی کنی و یکم استرس داشتی سر این موضوع .
• ساعت ۹ شب•
به طرف فرودگاه هواپیما رفتی و وارد فرودگاه شدی . رفتی فرمت رو پر کردی و بلیطت رو تحویل دادی.
بعد از تمام این کار ها روی صندلی رو به روی پیشخوان نشستی تا هم پرواز هواپیمات رو اعلام کنن و هم منتظر جین بودی.
بعد از چند دقیقه یک نفر با ماسک و چند تا بادیگارد اومدن داخل فرودگاه .
متعجب شده بودی ولی حدس میزدی که خودش باشه . پس به آرومی به سمتشون رفتی . بادیگارد ها جلوت رو گرفتن.
تو: من قرار شد همراه یکی از اعضای بی تی اس به آمریکا برم ، به عنوان همراهشون .
یکی از بادیگارد ها با تعجب ازت پرسید:
همراه؟ قرار نبود کسی همراه آقای کیم سوکجین به آمریکا بره به جز ما ها
تو: وا، من ا/ت ف/ت هستم . چجوری بهتون نگفتن؟ من قراره به عنوان همراهشون و راهنماشون به آمریکا برم.
یکی از بادیگارد ها تلفنش رو برداشت و زنگ زد . بعد از چند دقیقه گفت: متاسفانه ما اطلاع نداشتیم ، پس شما باید حواستون به آقای کیم سوکجین باشه ، چون به جای ما همراهشان هستید .
تو: باشه ، از این به بعد به من بسپارید .
بعد از گفت و گو با اونا بلاخره جین رو دیدی.
تو: سلام ، شما آقای کیم سوکجین هستید ؟
جین: سلام ، بله خودمم ، تو باید ا/ت باشی . درسته؟
تو: بله
جین: پس تو قرار شد من رو تا آمریکا و تا برگشتن دوباره به کره باهام باشی درسته؟
تو: بله
ناگهان پرواز هواپیما کره جنوبی به آمریکا اعلام شد .
به سمت هواپیما رفتید و تو بغل پنجره نشستی و جین هم کنارت .
نگاهی به ساعت انداختی
ساعت ۱۰:۱۰ دقیقه بود
یکم معذب بودی و گهگاهی نگاهی به جین می انداختی . جین متوجه نگاه های گهگاهت میشود و لبخند نرمی میزند
جین: چیزی شده؟
تو: نه
جین: احساس میکنم راحت نیستی ، یکم معذبی نه؟
تو نمیدونستی چی بگی و فقط تایید کردی
جین وقتی این رو فهمید شروع کرد به صحبت کردن با تو تا یخت آب بشه و باهاش راحت باشی .
شروع کرد به تعریف کردن چند جوک و تو هم کم کم شروع کردی به خندیدن و باهاش حرف میزدی .
موقعی که میخندیدی جین با نگاهی ناخوانا به لبخندت نگاه میکرد ، لبخندی به خاطر لبخندت زد و یه جورایی خودش رو جذب لبخندت پیدا کرد. یه حسی درون قلبش میخواست تو رو بیشتر بخندونه.
تا ساعت ۲ صبح باهم حرف میزدید و میخندید.
که ناگهان جین چیزی گفت.
جین: خیلی خستم ، خوابم گرفته
تو: منم ، انرژیم تموم شده..........
ــــــــ
با داستان های آبکی همراه من باشید 😂. پارت دومش هم میزارم ( کم مونده بود ولی جاش نشد )
با همکاری : چت جی پی تی🤝🗿
جین زیاد شد نتونستم بقیه رو بزارم
#بی_تی_اس #آرمی #سناریو
- ۳.۷k
- ۰۴ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط