سرخی فلق

‍ سرخی فلق
آبی ِ آسمان را دیدم
و جنگلی که سبز و سبزتر می شد
معجزه بود طلوع خورشید
و نوری که می پاشید.
سپیده، در رقص آ رقص ِ نور پیچید.

قداست تو
سوار بر یال نسیم
به لاله رسید
عشق، آرام وزید
شبنم از رخسار سبزه فروغلطید.
سنگ، تسبیح به دست
ذکر ِنور، زمزمه می‌کرد.
صبح خندید.

#ناصریا🍃
دیدگاه ها (۲)

عشق آمد و توبه را چو شیشه بشکستچون شیشه شکست کیست ...

صبحدم دل را مقیمخلوت جان یافتماز نسیم صبحبـوی جانان یافتم......

فلک جزعشق محرابی نداردجهان بی‌خاک عشق آبی نداردغلام عشق شوکا...

یزدان به توعمری دگر و روز دگردادیک صبح دگر ،ظهر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط