nemeزندگی زیر سایه تو
neme:زندگی زیر سایه تو
p:3
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همه زدیم زیر خنده که یهو صدای لاستیک از داخل حیاط به گوشم خورد درسته بابا اومد
بعد چند مین وارد خونه شد و با عجله گفت
÷ا.ت دخترم بیا طبقه ی بالا کارت دارم
+باشه بابا ..ناراحت ..
..فلش بک به عمارت جئون..
_بابا من این ازدواج رو نمیخوام
=تو خیلی اشتباه کردی تو خودت میدونی اگه عصبی بشم چه کاری میکنم
..فلش بک به ۱۵ سال پیش..
_پدر چرا انقدر زود به خونه اومدی
=یه خبر خوب دارم برات پسرم
_امروز قراره تهیونگ به اینجا بیاد..ذوق..
=نخیر
بالا خره یکی پیدا شد که بخواد همسر تو بشه
واقعا خبر خوبیه ن..ه
_پدر..عصبی..
اون بیرون کلی دختر ریخته من میخوام به سلیقه ی خودم ازدواج کنم
=خفه کسی از تو نظر نخواست
_ولی...
=هیچ کسی حاضر نیست دخترشو به تو بده میفهمی تو گفتی میخوای جایگاه منو بگیری درسته ..کمی عصبی..
_درسته ولی من از کسه دیگه ای خوشم....
《باخوردن سیلی به گوشه جئونکوک حرفش نا تمام موند》
=پسره ی احمق تونیاز به وارس داری تو که دلت نمی خواد تنبیه بشی ....فقدر ساکت بمون..اخرش رو با داد تموم کرد..
..از زبان راوی..
جئونکوک کوچولوی داستان ما با قطره اشکی که در چشمانش حلقه زده بود ومنتظر نشسته بود دیگر صبر نکرد و ارام ارام از گوشه ی چشم جاری شد
..فاش بک به زمان حال..
_هنوزم اون خاطره هایی که با بورا داشتم رو فراموش نمیکنم ولی احساس میکنم دیگه نمی خوامش احساس بی حسی دارم همه ی مسعولیت ها گردن منه پدر راست میگفت من واقعا وحشت ناکم همه ازمن فرارین مثل تهونگ تا به الان فقط دو بار دیدمش و هر بار
................ ادامه دارد
p:3
.
.
.
.
.
.
.
.
.
همه زدیم زیر خنده که یهو صدای لاستیک از داخل حیاط به گوشم خورد درسته بابا اومد
بعد چند مین وارد خونه شد و با عجله گفت
÷ا.ت دخترم بیا طبقه ی بالا کارت دارم
+باشه بابا ..ناراحت ..
..فلش بک به عمارت جئون..
_بابا من این ازدواج رو نمیخوام
=تو خیلی اشتباه کردی تو خودت میدونی اگه عصبی بشم چه کاری میکنم
..فلش بک به ۱۵ سال پیش..
_پدر چرا انقدر زود به خونه اومدی
=یه خبر خوب دارم برات پسرم
_امروز قراره تهیونگ به اینجا بیاد..ذوق..
=نخیر
بالا خره یکی پیدا شد که بخواد همسر تو بشه
واقعا خبر خوبیه ن..ه
_پدر..عصبی..
اون بیرون کلی دختر ریخته من میخوام به سلیقه ی خودم ازدواج کنم
=خفه کسی از تو نظر نخواست
_ولی...
=هیچ کسی حاضر نیست دخترشو به تو بده میفهمی تو گفتی میخوای جایگاه منو بگیری درسته ..کمی عصبی..
_درسته ولی من از کسه دیگه ای خوشم....
《باخوردن سیلی به گوشه جئونکوک حرفش نا تمام موند》
=پسره ی احمق تونیاز به وارس داری تو که دلت نمی خواد تنبیه بشی ....فقدر ساکت بمون..اخرش رو با داد تموم کرد..
..از زبان راوی..
جئونکوک کوچولوی داستان ما با قطره اشکی که در چشمانش حلقه زده بود ومنتظر نشسته بود دیگر صبر نکرد و ارام ارام از گوشه ی چشم جاری شد
..فاش بک به زمان حال..
_هنوزم اون خاطره هایی که با بورا داشتم رو فراموش نمیکنم ولی احساس میکنم دیگه نمی خوامش احساس بی حسی دارم همه ی مسعولیت ها گردن منه پدر راست میگفت من واقعا وحشت ناکم همه ازمن فرارین مثل تهونگ تا به الان فقط دو بار دیدمش و هر بار
................ ادامه دارد
- ۳۵۱
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط