میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخانه ی

میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخانه ی
قرمز!
فکرش را بکن، خوب نمی شد؟
کنار پنجره ای رو به خیابانی آبی،
و دو فنجان که همیشه روی آن بود،
شب هایی که باران می آمد می نشستیم، قهوه ای می خوردیم و من هزار سال برایت داستان می گفتم...
فکرش را بکن، خوب نمی شد؟
دیدگاه ها (۲)

مرا #ببوس بگذار پاییز سردرگمـ شود کہ #عشــق ازاو آغاز شد یا ...

#عشق...یک ماجراست و#جدایی یک #قانونپس ب این ماجرا #دل نبندکه...

آدم برفی هم که باشیدلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرددلت میخواهد...

نَدیدَنَت دَرد اَست،دیدَنَت داغ..!!حاڸ ِ ایڹ روزهاے مَراآدَم...

میز کوچکی دو نفره با پارچه ی چهارخونه ی قرمز!فکرش را بکن، خو...

بقول نادر ابراهیمی:تورامی خواهمبرای پنجاه سالگیشصت سالگیهفتا...

رمان عشق و نفرت پارت۶جونگ کوک : بریم بخوابیم بچه ها بیاین دا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط