{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

زندگی را وقتی آموختم ک به گل های گلخانه ی مادرم لبخند زدم

زندگی را وقتی آموختم ک به گل های گلخانه ی مادرم لبخند زدم و روز بعد آن ها شاداب تر شدند.. زندگی را وقتی دیدم که پدری برای خنده های فرزندش روزی15ساعت کار را به جان میخرید.. زندگی را وقتی لمس کردم که کودکی تنها ساندویچش را با گلفروشی سر چهار راه نصف کرد.. زندگی را وقتی حس کردم که مورچه ای دانه ای سه برابر وزنش را ب بار میکشید تا توشه ی هم نوعانش را فراهم کند

آری زندگی همین است...
قرار نیست که فقط چیزهای بزرگ را ببینم
اصل آن است..
که نادیدنی ها را با چشم دل ببیینیم
گاهی معجزه ها در پس همین نادیدنی هاست:)
دیدگاه ها (۶)

شبگاهی چنان ساکت می شودکه انگاریک زن دلش شـکسته است..

.

فکر می کنم دردی تو دلت داری که داره آزارت میده!!تا حالا به د...

.

گاهی دلم می‌خواهد تمام هیاهوی جهان را پشت سر بگذارم و پناه ب...

تکاپو پارت 45=پژواک عشق,در ساحلی دور از هم

چند پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط