خودم را قانع کردهام که آدمهایی که دوستشان دارم/داشتم/خو
خودم را قانع کردهام که آدمهایی که دوستشان دارم/داشتم/خواهمداشت، را آزاد بگذارم و مثل آلارم چندشآور ساعتهای قدیمی، خودم را مدام یادشان نیندازم. من که توی دلشان نیستم ببینم چه خبر است و اوضاع چه شکلیست؟ شاید احساسشان عوض شدهباشد، شاید آدم دیگری مطابق معیارهاشان پیدا کردهباشند و از من حقیقتا کاری ساخته نباشد، شاید دلشان را زدهباشم اصلا! چه اصراریست به زور نگهشان دارم کنار خودم؟ من حق انتخاب میدهم و بر پدرش لعنت اگر کسی حواسش جای دیگریست و کنار من بماند! من خودم را قانع کردهام رفتنها و نخواستنها را بپذیرم و تاب بیاورم. کسی که واقعا مرا دوست دارد، مرا شبیه به آب میبیند، نیاز به یادآوری و حصار و اصرار نیست، ناخواسته به سمت من کشیده میشود و فقط مرا طلب میکند بهوقت تشنگی و این بین، نوشیدنیهای دیگری جواب نیست و فقط عطش او نسبت به مرا بیشتر میکند. او فقط آب میخواهد!
نشستهام ببینم مایهی حیات کدام بندهخداییام. کسی که زود به زود تشنهاش بشود و مدام سراغ مرا بگیرد.
نشستهام ببینم مایهی حیات کدام بندهخداییام. کسی که زود به زود تشنهاش بشود و مدام سراغ مرا بگیرد.
- ۴.۹k
- ۲۴ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط