{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند سالیست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست
چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قدّ سر سوزن نیست
دست برداشتم از عشق، که هر دستِ سلام
لمسِ آرامشِ سردی‌ست که در آهن نیست
حس بی‌قاعده‌ی عقل و جنون با من بود
درک این حالِ به‌هم‌ریخته تقریباً نیست
سال‌ها بود از این فاصله می‌ترسیدم
که به کوتاهی دل‌کندن و دل‌بستن نیست
رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازه‌ی تنهایی من در من نیست...
دیدگاه ها (۵)

شبیه نخل زیبایی،همیشه سایه سارم باشحرارت را بگیر ازمن،گل زیب...

کجاها را به دنبالت بگردم شهر خالی را...!؟دلم انگار باور کرده...

حلالم کن اگر روزی چراغ خانه ات بودمحلالم کن اگر روزی می ومی...

تو آن بُتی که پرستیدنت خطایی نیستو گر خطاست مرا از خطا ابایی...

خسته‌ام، حوصله شعر و غزل در من نیستبسته بر میخ جفایم، رمقی د...

هر که رو انداخت، خاطرجمع زائر می شودقبل زائر کوله بار راه، ح...

.من مرگ #نور را باور نمی کنم و مرگ عشقهای قدیمی را مرگ گل هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط