{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p

p=5

جونگکوک از جلوی در کنار رفت رفتم داخل گذاشتمش رو مبل و کیفش را کنارش گذاشتم و برگشتم پیش جونگکوک
جونگکوک: نمیخوای توضیح بدی؟
جیمین: خوانواده هامون مجبورمون کردن تا ازدواج کنیم هفته ی دیگه ازدواج میکنیم
جونگکوک و رزالین با تعجب:چییییی؟شوخی میکنی؟
جیمین :به نظرتون دارم شوخی میکنم؟
رزالین:نه ولی خب هر حدسی میزدم جز این
جیمین : فعلا که اتفاق افتاده
جیمین رو به جونگکوک کرد و گفت:من باید برم مراقبش باش
جونگکوک سرش را به نشانه ی تایید تکان داد و جیمین از در خارج شد سوار ماشینش شد و رفت
رزالین رفت یه پتو اورد و انداخت
*ظهر*
با صدای در کابینت ها بیدار شدم سرم را سمت اشششپزخانه برگردوندم دیدم رزالین داره اشپزی میکنه بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه کنار رزالین وایسادم هنوز منو ندیده بود در گوشش پخ کردم که پرید بالا و یه جیغ کشید که جونگکوک سریع از تو اتاقش اومد بیرون تا ببینه چی شده
جونگکوک:رزالین چی شده؟
رزالین: هیچی بیا ببین سفید برفی کوچولو بیدار شده
یونا:هی هزار بار بهت فتم به من نگو سفید برفی (زیر لب)احمق
جونگکوک با خنده اومد تو اشپز خونه اروم با انگشت اشارش به پیشونیم زد و گفت:هنوز سر درد داری؟
یونا: نه الان خوبه ، جیمین کجاست؟من چجوری ومدم اینجا؟
جونگکوک:کار داشت رفت ، اون اوردت داخل
یونا:اوممم
رو به رزالین کردم و گفتم:چی درست میکنی؟
رزالین :بیب باپ
یونا: اوکی
دیدگاه ها (۲)

P=4با عصبایت پاشدم خواستم برم تو اتاقم که پدر جیمین جوری که ...

P = 3از پله ها رفتم پایین که دیدم یه زن و شوهر و یک پسر خانو...

شروعی دوباره پارت ۹.

پارت = ۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط