「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154
✦.................................
نیکی آرامتر پرسید:
+ متوقفش میکنه؟
نیکان: بدترین قسمت اینه که اونجا مرگ پایان ماجرا نیست. دستگاه میتونه فرد رو دوباره به هوشیاری برگردونه... و چرخه دوباره شروع میشه.
رنگ از صورت نیکی پرید
+ یعنی آدم...
نیکان حرفش را برید:
نیکان: زنده میمونه و زجر میکشه تا وقتی جونگکوک تصمیم بگیره تمومش کنه.
نیکی ناخودآگاه به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک هیچ حرکتی نمیکرد.
نیکان: ولی اسم واقعی قانون پنجم، همون چیزیه که روی هیچ پروندهای نوشته نشده.
نیکی با تردید پرسید:
+ چی؟
نیکان نگاه مستقیمی به جونگکوک انداخت
نیکان: وقتی جونگکوک قانون نیوتون رو فعال کنه، دیگه هیچ برگشتی وجود نداره.
نیکی آرام گفت:
+ یعنی چی؟
جونگکوک بالاخره با صدایی سرد جواب داد:
_ فقط یک گلوله به مغز.
چشمهای نیکی برای چند ثانیه روی صورت جونگکوک ثابت ماند؛ جونگکوک هیچ احساسی نشان نمیداد اما پشت آن نگاه سرد چیزی پنهان بود؛ چیزی که حتی نیکان هم برای اولین بار متوجهش شد.
+ تو... واقعاً این کارو کردی؟
جونگکوک جواب نداد
+ جونگکوک...
باز هم سکوت
نیکی یک قدم عقب رفت... سرش ناگهان شروع به چرخیدن کرد
صدای اطرافش دور شد؛ انگار تمام صداها از پشت یک دیوار ضخیم میآمدند.
+ من...
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
+ سرم...
جونگکوک فوراً متوجه شد
_ نیکی؟
نیکی خواست تعادلش را حفظ کند، اما زانوهایش خم شد
جونگکوک در یک حرکت خودش را به او رساند و قبل از اینکه روی زمین بیفتد گرفتش
_ نیکی!
چند ثانیه در آغوشش بیحال ماند، آرام چشمهایش را باز کرد اولین چیزی که دید صورت جونگکوک بود؛ همان صورت آشنا. همان چشمی که بارها با دیدنش احساس امنیت کرده بود.
نیکی ناگهان دستش را روی سینهی جونگ کوک گذاشت و خودش را عقب کشید
+ تو کی هستی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
+ من فکر میکردم میشناسمت... فکر میکردم میدونم با چه آدمی ازدواج کردم
اشک از صورتش پایین آمد
+ ولی من هیچی ازت نمیدونستم.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت، برای اولین بار آن روز آن مردی که همه از اسمش میترسیدند، هیچ جوابی نداشت چون حقیقتی وجود داشت که نمیتوانست از آن فرار کند.
جونگکوک همیشه همین بود. از همان روزی که مادرش مرد... از همان روزی که فهمید دنیا برای آدمهای ضعیف جایی ندارد، آن شب چیزی درونش شکست و سالها بعد، همان پسر تبدیل شد به مردی که همه از او میترسیدند.
نه چون از اول بیرحم بود... چون یاد گرفته بود اگر خودش سنگ نشود، دنیا او را خرد میکند.
جونگکوک آرام گفت:
_ من نمیخواستم تو این قسمت منو ببینی.
نیکی با بغض خندید
+ ولی دیدم.. و الان باید چی کار کنم؟
نیکی یک قدم عقب رفت
+ ازت بترسم؟
چند ثانیه گذشت. جونگکوک فقط گفت:
_ قبلا هم بهت گفتم که هیچوقت بهت اسیب نمیزنم.
نیکی چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره ماند. هنوز سرش سنگین بود و نفسهایش منظم نمیشد. انگار اتفاقهای چند ساعت گذشته بیشتر از چیزی بود که ذهنش میتوانست تحمل کند.
نیکان متوجه رنگ پریدهی صورتش شد و جلو آمد
نیکان: نیکی، بیا بشین. امروز به اندازهی کافی بهت شوک وارد شده.
نیکی خواست جواب بدهد، اما ناگهان نفسش گرفت... دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و چند نفس کوتاه کشید
جونگکوک بدون معطلی برگشت سمت در و با قدمهای سریع از خانه بیرون رفت چند لحظه بعد صدای باز شدن در ماشین آمد و خیلی زود برگشت... اسپری آسم نیکی در دستش بود
جلوی نیکی زانو زد و آن را سمتش گرفت.
نیکی با دست لرزان اسپری را گرفت.
جونگکوک: آروم... نفس بکش.
نیکی طبق عادت چند نفس آرام کشید و از اسپری استفاده کرد چند لحظه طول کشید تا تنفسش کمکم منظم شود.
جونگکوک تمام مدت چشم از صورتش برنداشت؛ نه از نیکان میترسید، نه از دشمنهایش، نه از اینکه امروز چه چیز هایی دربارهی خودش فاش شده بود... تنها چیزی که واقعاً میترساندش، همین دختر بود.
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 154
✦.................................
نیکی آرامتر پرسید:
+ متوقفش میکنه؟
نیکان: بدترین قسمت اینه که اونجا مرگ پایان ماجرا نیست. دستگاه میتونه فرد رو دوباره به هوشیاری برگردونه... و چرخه دوباره شروع میشه.
رنگ از صورت نیکی پرید
+ یعنی آدم...
نیکان حرفش را برید:
نیکان: زنده میمونه و زجر میکشه تا وقتی جونگکوک تصمیم بگیره تمومش کنه.
نیکی ناخودآگاه به جونگکوک نگاه کرد. جونگکوک هیچ حرکتی نمیکرد.
نیکان: ولی اسم واقعی قانون پنجم، همون چیزیه که روی هیچ پروندهای نوشته نشده.
نیکی با تردید پرسید:
+ چی؟
نیکان نگاه مستقیمی به جونگکوک انداخت
نیکان: وقتی جونگکوک قانون نیوتون رو فعال کنه، دیگه هیچ برگشتی وجود نداره.
نیکی آرام گفت:
+ یعنی چی؟
جونگکوک بالاخره با صدایی سرد جواب داد:
_ فقط یک گلوله به مغز.
چشمهای نیکی برای چند ثانیه روی صورت جونگکوک ثابت ماند؛ جونگکوک هیچ احساسی نشان نمیداد اما پشت آن نگاه سرد چیزی پنهان بود؛ چیزی که حتی نیکان هم برای اولین بار متوجهش شد.
+ تو... واقعاً این کارو کردی؟
جونگکوک جواب نداد
+ جونگکوک...
باز هم سکوت
نیکی یک قدم عقب رفت... سرش ناگهان شروع به چرخیدن کرد
صدای اطرافش دور شد؛ انگار تمام صداها از پشت یک دیوار ضخیم میآمدند.
+ من...
دستش را روی شقیقهاش گذاشت.
+ سرم...
جونگکوک فوراً متوجه شد
_ نیکی؟
نیکی خواست تعادلش را حفظ کند، اما زانوهایش خم شد
جونگکوک در یک حرکت خودش را به او رساند و قبل از اینکه روی زمین بیفتد گرفتش
_ نیکی!
چند ثانیه در آغوشش بیحال ماند، آرام چشمهایش را باز کرد اولین چیزی که دید صورت جونگکوک بود؛ همان صورت آشنا. همان چشمی که بارها با دیدنش احساس امنیت کرده بود.
نیکی ناگهان دستش را روی سینهی جونگ کوک گذاشت و خودش را عقب کشید
+ تو کی هستی؟
جونگکوک چیزی نگفت.
+ من فکر میکردم میشناسمت... فکر میکردم میدونم با چه آدمی ازدواج کردم
اشک از صورتش پایین آمد
+ ولی من هیچی ازت نمیدونستم.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت، برای اولین بار آن روز آن مردی که همه از اسمش میترسیدند، هیچ جوابی نداشت چون حقیقتی وجود داشت که نمیتوانست از آن فرار کند.
جونگکوک همیشه همین بود. از همان روزی که مادرش مرد... از همان روزی که فهمید دنیا برای آدمهای ضعیف جایی ندارد، آن شب چیزی درونش شکست و سالها بعد، همان پسر تبدیل شد به مردی که همه از او میترسیدند.
نه چون از اول بیرحم بود... چون یاد گرفته بود اگر خودش سنگ نشود، دنیا او را خرد میکند.
جونگکوک آرام گفت:
_ من نمیخواستم تو این قسمت منو ببینی.
نیکی با بغض خندید
+ ولی دیدم.. و الان باید چی کار کنم؟
نیکی یک قدم عقب رفت
+ ازت بترسم؟
چند ثانیه گذشت. جونگکوک فقط گفت:
_ قبلا هم بهت گفتم که هیچوقت بهت اسیب نمیزنم.
نیکی چند ثانیه فقط به جونگکوک خیره ماند. هنوز سرش سنگین بود و نفسهایش منظم نمیشد. انگار اتفاقهای چند ساعت گذشته بیشتر از چیزی بود که ذهنش میتوانست تحمل کند.
نیکان متوجه رنگ پریدهی صورتش شد و جلو آمد
نیکان: نیکی، بیا بشین. امروز به اندازهی کافی بهت شوک وارد شده.
نیکی خواست جواب بدهد، اما ناگهان نفسش گرفت... دستش را روی قفسهی سینهاش گذاشت و چند نفس کوتاه کشید
جونگکوک بدون معطلی برگشت سمت در و با قدمهای سریع از خانه بیرون رفت چند لحظه بعد صدای باز شدن در ماشین آمد و خیلی زود برگشت... اسپری آسم نیکی در دستش بود
جلوی نیکی زانو زد و آن را سمتش گرفت.
نیکی با دست لرزان اسپری را گرفت.
جونگکوک: آروم... نفس بکش.
نیکی طبق عادت چند نفس آرام کشید و از اسپری استفاده کرد چند لحظه طول کشید تا تنفسش کمکم منظم شود.
جونگکوک تمام مدت چشم از صورتش برنداشت؛ نه از نیکان میترسید، نه از دشمنهایش، نه از اینکه امروز چه چیز هایی دربارهی خودش فاش شده بود... تنها چیزی که واقعاً میترساندش، همین دختر بود.
- ۳.۳k
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط