#داستان_شب
#داستان_شب
📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!
مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان میداد و بر زمین میریخت.
صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را میکنی؟
دزد گفت:
چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت میکنی؟
صاحب باغ به غلامش گفت:
آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم.
آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او میزد.
دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن! چرا میزنی؟ مرا میکشی.
صاحب باغ گفت:
این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا میزند!
من ارادهای ندارم کار، کار خداست!
دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت:
من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست میگویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست، بلکه اختیار است اختیار است اختیار..!
😍👏👌💐
📚باغ خدا، دست خدا، چوب خدا!
مردی در یک باغ درخت خرما را با شدت تکان میداد و بر زمین میریخت.
صاحب باغ آمد و گفت ای مرد احمق! چرا این کار را میکنی؟
دزد گفت:
چه اشکالی دارد؟ بنده خدا از باغ خدا خرمایی را بخورد و ببرد که خدا به او روزی کرده است. چرا بر سفره گسترده نعمتهای خداوند حسادت میکنی؟
صاحب باغ به غلامش گفت:
آهای غلام! آن طناب را بیاور تا جواب این مردک را بدهم.
آنگاه دزد را گرفتند و محکم بر درخت بستند و با چوب بر ساق پا و پشت او میزد.
دزد فریاد برآورد، از خدا شرم کن! چرا میزنی؟ مرا میکشی.
صاحب باغ گفت:
این بنده خدا با چوب خدا در باغ خدا بر پشت خدا میزند!
من ارادهای ندارم کار، کار خداست!
دزد که به جبر اعتقاد داشت گفت:
من اعتقاد به جبر را ترک کردم تو راست میگویی ای مرد بزرگوار نزن. برجهان جبر حاکم نیست، بلکه اختیار است اختیار است اختیار..!
😍👏👌💐
- ۸۲۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط