{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و..pt⁵

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و..pt⁵

پرسیدم:"هنوز نخوابیدی؟"
گلوشو صاف کرد و گفت:"خوابم نبرد..نمیخواستم بیدارت کنم"
_"نخوابیده بودم منم خوابم نبرده"
زیر لب اروم گفت:"اها"
آشپزخونه ساکت شد..لیوان دمنوش رو گذاشت روی میز و عینکش در اورد ، اون کتاب جلوی دستش رو بست. خیلی آروم. انگار حتی حوصله‌ی باز موندنش رو هم نداشت.
نگاهم کرد و گفت:"چرا نخوابیدی؟"
کمی مکث کردم:"ف..فکر میکردم.."
چشماش گرد شد:"چه فکری؟"
آب دهنمو قورت دادم و سرمو انداختم پایین و اهسته گفتم :"به..امشب فکر میکردم"
سری تکون داد و دست به سینه شد و تکیه داد به صندلی و لبخند محوی زد:"چرا؟به چی فکر میکردی؟"
روی صندلی جلوش نشستم:"به..حرفات؟''
برای چند لحظه فقط نگاهم کرد..بعد نگاهشو به جای دیگه ای داد و آهی کشید..نیشخندی زد:"فکر نمیکردم حرفام انقدر برات مهم باشه!"
نفس عمیقی کشیدم:"فکر نمیکردم انقدر ناراحتت کرده باشم"
بالافاصله بعد گفت:"مهم نیست.."
با تعجب گفتم:"چ..چی مهم نیست؟؟ناراحتیت؟؟چرا نباید مهم باشه؟"
صندلیشو داد عقب..جو بینمون خیلی سنگین تر از اون چیزی که فکر میکردم بود
گفت:"تا الان مهم نبوده هه رین..سعی نکن از این به بعد جوری رفتار کنی انگار مهمه!"
لیوانشو برداشت و از جاش پاشد:"سعی کن به چیزی فکر نکنی و بخوابی..لازم نیست انقدر به من فکر کنی!"
از جام پاشدم و جلوش ایستادم:"نمیفهممت جین.."
تو چشمای غمگینی زل زده بودم.
_"هه‌ رین..تو هیچوقت نمیفهمیدی! پس..الانم انتظار ندارم بفهمی!"
اخم کردم..کم کم داستم از حرفاش عصبی میشدم:"چرا باید بفهمم؟؟ چجوری باید بفهمم ها؟"
هوفی از سر کلافگی کشید:"نمیخوای بفهمی..نمیخوای"
صدام کمی بالاتر رفت:"چیو؟وقتی نمیگی چجوری باید بفهمم؟"
جدی شد..لیوان رو روی اپن گذاشت:"میدونی چی اذیتم میکنه؟ اینکه من هر تغییر کوچیکی توی حالت رو میبینم... ولی تو حتی متوجه نمیشی من از کی دارم خودمو عقب میکشم."
قلبم تند تر زد..چشمام لرزید..تو چشمام زل زده بود نزدیک تر اومد و ادامه داد:"توقعی ازت ندارم که حالمو بفهمی!"
پوزخند دردناکی زد:"میدونی..عیبی نداره . به هر حال..این ازدواج به میل و خواستت نبوده..پس ازت انتظار ندارم"
قلبم فشرده شد..تمام این مدت فکر میکردم از دستم ناراحته ولی ظاهرا موضوع بزرگتر از یه ناراحتی ی سادست..
"جین تو..فکر می‌کنی واسم مهم نیستی؟"
خنده غمگینی کرد:"هه رین خواهش میکنم خودتو مجبور نکن جوری رفتار کنی که من واست مهمم!..مهم بودن با اهمیت دادن فرق داره هه‌رین."
نفسم بند اومد..لیوانشو برداشت:"دیر وقته..برو بخواب"
از کنارم رد شد..ولی نه!
نمیتونستم بزارم بره وقتی سوالام بی جواب مونده بود..پس جواب سوالایی که به ذهنم هجوم آورده بودن چی؟!
نمیتونستم تحمل کنم..پس با صدای بلند گفتم:"چرا؟؟چرا جین؟؟ چرا برات مهمه؟؟"
ایستاد..ادامه دادم:"چرا اینکه واسم مهم نباشی..واست مهمه؟؟ چرا اینکه من کنارت نمیشینم و یا با یه نفر دیگه گرم میگیرم و...چرا برات مهمه؟؟"
سرشو برگردوند سمتم..برای اولین بار تو اون چشمای خسته و غمگین ایندفعه یه چیز دیگه هم احساس میکردم..لیوانشو سر کشید و گذاشت توی سینک..اومد نزدیکم و دست به سینه شد..فکش منقبض شد چند ثانیه فقط نگاهم کرد انگاری داشت با خودش میجنگید که چیزی رو نگه داره و یا به زبون بیاره..با لبخند تلخی گفت:"واقعا نمیفهمی؟دیگه..باید چیکار کنم تا بفهمی؟"
قلبم تو سینم محکم کوبید..به سمتم قدم برداشت جوری که فاصله بینمون خیلی کمتر شد..نگاهش رو چشمام ثابت موند:"بحث من یانگ وو و یا هیچکس دیگه نیست..هیچوقت نبوده!"
_"پس چیه؟"
با کلافگی و صدای بلند گفت:"میدونی چیه؟؟ اینه که من هربار یکی کنارت میشینه، من باید وانمود کنم که برام مهم نیست و فرقی نداره."
نفسم بند اومد..مکث کرد و آب دهنش رو قورت داد..لرزش توی صداشو احساس کردم:"هربار به یکی دیگه لبخند میزنی با یکی دیگه میخندی ، با یکی خیلییییی خودمونی و راحت حرف میزنی من باید به خودم یه چیزو یاد اوری کنم‌‌..اینکه حق ندارم ناراحت بشم..در حالی که.."
و دوباره مکث کرد..با صدای اروم تر گفت ادامه داد:"نمیتونم نشم.."
شکمم زیر و رو شد..برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت قلبم دیوانه بار به سینم میکوبید جوری که مطمئن بودم خودشم صداشو میشنوه....با تردید و صدای لرزون گفتم:"ولی‌‌..من.‌.فکر میکردم ازدواج ما.."
آب دهنمو قورت دادم و ادامه دادم:"فقط قرداده!"
_"بود!"
شوکه شدم:"چ..چی؟"
سرشو انداخت پایین و بعد از کمی مکث گفت:"بود..قرارداد بود..لااقل(نمیدونم درست نوشتم یا نه )برای من فقط و فقط یه قرارداد بود‌‌..قرارداد مسخره!"
نمیگفت یه قرارداده..میگفت "بود"!..این اصل حرفشو میرسوند
ادامه دارد.‌..
دیدگاه ها (۱۵)

فالو شه ؟💗https://wisgoon.com/kim_aysou

چندپارتی:وقتی ناراحتش میکنی و...pt⁴نگاهمو به جاده دادم..دوبا...

سناریو بلولاک:سائه و رین👈👉بعد از مسابقه بلولاک و ژاپن:ویو را...

معامله نهاییپارت ۳۸با اینکه پدرم داشت راجب مهم ترین ارزیابی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط