{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.
part: ₁
میدوید و میدوید و کوچه های تنگ را پشت سر می‌گذاشت.امروز روز اول مدرسه اش در
کشوری دور از وطنش بود.احساس نا امنی میکرد.احساس میکرد نمی‌تواند تایلندی صحبت کند هر چند آموزش کامل دیده بود.
از مادرش خواهش کرده بود که همراه او بیاید اما مادرش درخواست او را رد کرده بود.(پسرم..تو دیگه بزرگ شدی.درکت میکنم تو ی کشور غریب مجبوری خودت تنهایی اینهمه راه رو بری مدرسه ولی باید دیگه به من عادت نکنی تو دیگه ۱۵سالت شده پسرم)
حرف مادرش در سرش اکو میشد. مادرش راست می‌گفت.اگر او با مادرش به مدرسه میرفت احتمال داشت بعضی ها مسخره اش کنند.
به مدرسه که رسید نفسی از سر آسودگی کشید وارد دفتر آقای مدیر شد.
_سلام آقای مدیر.
_به به..پارک جیمین.به مدرسه ی ما خوش اومدی امیدوارم اینجا بهت خوش بگذره.
آقای مدیر با او به کره ای صحبت کرد
_میدونم به چی فکر میکنی منم ملیتم کره ای هستش با من احساس راحتی بکن.
_ممنونم آقا.میشه بگید کلاس من کجاست؟
_بله حتما،بیا تا نشونت بدم.
(با آقای مدیر همراه شدم مدرسه ی خوب و بزرگی بود. سالن مدرسه به خاطر اوایل بازگشایی مدرسه تزئین شده بود و مثل همه ی مدرسه های دیگه بوی دفتر و کتاب و مداد تو سالن میومد)همانطور که جیمین به اینطرف و آنطرف مینگرید آقای مدیر ایستاد و جیمین هم با دیدن یک در حدس زد که به کلاسش رسیده است.آقای مدیر در را زد و داخل شد هنوز معلم نیامده بود و کلاس با هیاهو دانش آموز ها پر بود. آقای مدیر گلویش را صاف کرد و دانش آموزان شلوغ و پر سرو صدا آرام گرفتند.
_بچه ها.همکلاسی جدیدتون پارک جیمین هستش که به تازگی از کره به تایلند مهاجرت کردن.لطفا باهاش خوب رفتار کنید.
و سپس مدیر با زدن چشمکی به جیمین کلاس را ترک کرد. چند ثانیه سکوت بود و همه به جیمین زل زده بودند.
جیمین احساس شرم کرد.سرش را پایین انداخت و در دورترین نقطه کلاس نشست.
همه همچنان به او زل زده بودند.(اینا چشونه .اولین بارشونه یه کره ای میبینن؟)
بلاخره همه به جز یک پسر با چشم های مشکی و حالت چهره سرد که او هم مانند جیمین در دور ترین نقطه نشسته بود از نگاه کردن به جیمین دست کشیدند.
___
(چه پسر کیوتیه.نمیدونستم کره ای ها انقد کیوتن تا اینکه این پسررو دیدم.چرا بابام بهش چشمک زد؟نکنه مثل یونا یه فکری برای این پسره تو کلش داره.اولین دیدار پدرم با یونا هم اینطوری بود.پدرم بهش چشمک زد و چند روز بعدش بهش تجا*وز کرد. خدا عاقبتمون رو به خیر کنه.)
بلاخره لیتوک هم از دید زدن جیمین دیت برداشت.
دیدگاه ها (۱۵)

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₂روز خوبی برای جیمین ب...

قطب های مخالف همدیگرو جذب میکنن.part: ₄کلاس به اتمام رسید و ...

این دو بشر رو نمیتونم..

شب شد..آسمان مست کرد و گفت:من خورشیدم را می‌خواهم.

غرب کلا با علم و دانش ما مشکل داره اگر دقت کنید تو تمام روزه...

🪽 Angel of salvation 🪽Part ⁴²یونگی 🪽 میخوای یکم اینجا بمونیم...

عاشقانه های شبنم بیاد بابا محمدم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط