{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آقاجون هر وقت که دلش گرفته بود، هر وقت از زندگی خسته میشد

آقاجون هر وقت که دلش گرفته بود، هر وقت از زندگی خسته میشد، میومد خونه تکیه می‌داد به پشتی و می‌گفت: حاج خانم یه چایی واسه ما میاری؟
و مادرجون خستگی رو پشت تک تک این حرفا می‌شنید
چایی میریخت یه قند میگذاشت کنارشو مینشست کنار آقاجون و این تمام آرامش رو به دل آقاجون برمیگردوند

#عاشقانہ
#حس_خوب
#آموزنده
#انڪَیزشی
#𝒔𝒂𝒏𝒂𝒛_𝒌𝒉𝒂𝒏𝒐𝒎𝒎
دیدگاه ها (۰)

مپرس از من چرا در پیله‌ی مهر تو محبوسمکه عشق از پیله‌های مرد...

‏به قول هوشنگ گلشیری؛ «آدم زمین نیست که بتواند بار همه این ت...

بہ قول هوشنگ ابٺهاج:'یڪ جا بہ ڪنار ٺو‏ارزد بہ جهان با غیـــر...

تو+اگه+#گل+بودی+میشدی+#رُزاگه+نیاز+بودی+میشدی+#بَغل‏اگه+#آهن...

یه شاعر عرب اینجوری گفته که‏"صراع الإنسان مع قلبه مؤلم جدًا"...

+why me?-I shouldn't fall in love with you...........p.6ساعت...

ازدواج تحمیلی پارت 24ماشین توی جاده خلوت بود. چراغ‌ها دو تا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط