حسم به تو.... (فصل²
حسم به تو.... (فصل²
p20:
بکی: نمیتونیم نخشه”B”رو عملی کنیم چون انیا نمیتونه از خونشون بیاد بیرون
ارشام: چه بد شد الان باید چکار کنیم؟
بکی: منم نمیدونم ولی باید تو کل داستان انیا باید تو خونشون باشه
ارشام: ب نظرت...
بکی: چرا هیچی به ذهنم نمیرسه؟😫
ارشام: من یه فکری دا...
بکی: کاش یه چی از آسمون بباره
ارشام: بکی جان یه لحظه خفه شو بی زحمت
بکی: 🤐
ارشام: میتونیم یه چی شبی نامه عاشقانه به انیا بفرستیم ک...
بکی:(ارشام منحرف جذابی میشه😍)بنظرت بهتر نیست از طرف انیا به دامیان هم نامه بفرستیم؟
ارشام: اوه آره این بهتره خب میدونی من خیلی از این چیزا سر در نمیارم[مثلا سر درنمیاره😅]
بکی: خودم بهت یاد میدم[خفه! خفه!😂]
انیا و دامیان نشسته بودن ک انیا یه چی یادش میوفته از دامیان بپرسه
انیا: دامیان یادت میاد گفته بودی قراره آزمون امتحان بگیرن؟!
دامیان: خب
آنیا: فک کنم یادشون رفته امتحان بگیرن😏
دامیان: هنوز زنگ اوله یکم واسته
زنگ خورد و رفتن تو کلاس[زیرا نویسنده حال فکر کردن نداره دو زنگ میریم جلو تو🙃]
یکم بعد معلم اومد و شروع به پخش کردن برگه های امتحانی کرد
همه دانش آموزا متعجب شده بودن ولی دامیان نیشش باز بود
یه برگه دیگه پرت کرد طرف انیا
برگه یا همون نامه: حالا حق با من بود یا حق با من بود؟[هیچ کدوم حق با من بود😂]
معلم دید دامیان داره هر هر میکنه گفت...
معلم: آقا دزموند....!
با این حرف معلم دامیان به خودش اومد و نیششو بست[مطمئنم داری میگی چرا این عنتر گیر داده به نیش😂]
همون لحظه بیل بدو بدو اومد تو کلاس
بیل: تو سالن یه جاسوس[مطمئنم ذهنت رفت بیش لوید]دیده شده و باید دانش آموزا رو بفرستین خونه[بخاطر خطر دیگهههه]
امتحان کنسل شد[مطمئنم داری با خودت میگی این وسط خطر احتمال گوه شانسی هست🗿🚬]
بچه ها روفتن خونه
وقتی انیا رسید خونه:
انیا:(بابا جونمو نجات داد)[ایشون هم فک میکنه کار لوید بودع😂]
لوید:(چقدر زود...!) چرا اینقدر زود اومدی؟
انیا:”یه جاسوس تو سالن دیدن ما رو فرستادن خونه”
لوید:(باید برم ببینم چه خبره)
انیا با قیافه زیبا اس دو میگه...
انیا:(الان میخواد بره؟! پس یعنی یکی دیگه بوده)
یور: انیا چرا داری میترکی؟!
آنیا: ه.. ه... هیچی ققط الان که بهش فکر میکنم میتونستم یه جاسوس واقعی ببینم ولی بخاطر همین ما رو فرستادن خونه...[خب حالا خود ن یه فکری برا ادامش کنید نمیخوام از این طولانی تر شه]
لوید:(هه بنده خدا نمیدونه من یکی از کار بلد ترین جاسوس های...)
انیا:(خیر سرم ذهن خوانم ها!)
لوید: من الان یادم افتاد یکم کار دارم زود برمیگردم
خب خلاصه که لوید رفت... انیا و یور و باندو تو خونه بودن
دیگه بریم یه جا دیگه
ارشام: خط دامیانو داشتم پیدا کردم
بکی: خب خب الان یه متن میفرستم بنویس
ارشام: ا باشه
حالا متنشو بعدا تو خود نامه میخونین🗿🚬و اینکه بچه مثبتا سانسور نکنن🤌🏻
بکی متنو فرستاد و نامه ها رو نوشتن
و وقتی بهشون رسید:
یور: انیا برات نامه اومده
انیا: برا من؟![نه پَ برا من]
انیا نامه رو باز کرد و هر چی منتظر موند ک نویسنده نامه رو با صدای خودش براش بخونه این اتفاق نیوفتاد! رویا های انیا...[مرض دارم دارم وقت تلف میکنم]
انیا رفت طرف اتاقش و هم زمان داشت نامه رو میخوند
[خیلی خوشحالم بعد مدت ها پارت دادم😂❤️]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/damian_spy
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
p20:
بکی: نمیتونیم نخشه”B”رو عملی کنیم چون انیا نمیتونه از خونشون بیاد بیرون
ارشام: چه بد شد الان باید چکار کنیم؟
بکی: منم نمیدونم ولی باید تو کل داستان انیا باید تو خونشون باشه
ارشام: ب نظرت...
بکی: چرا هیچی به ذهنم نمیرسه؟😫
ارشام: من یه فکری دا...
بکی: کاش یه چی از آسمون بباره
ارشام: بکی جان یه لحظه خفه شو بی زحمت
بکی: 🤐
ارشام: میتونیم یه چی شبی نامه عاشقانه به انیا بفرستیم ک...
بکی:(ارشام منحرف جذابی میشه😍)بنظرت بهتر نیست از طرف انیا به دامیان هم نامه بفرستیم؟
ارشام: اوه آره این بهتره خب میدونی من خیلی از این چیزا سر در نمیارم[مثلا سر درنمیاره😅]
بکی: خودم بهت یاد میدم[خفه! خفه!😂]
انیا و دامیان نشسته بودن ک انیا یه چی یادش میوفته از دامیان بپرسه
انیا: دامیان یادت میاد گفته بودی قراره آزمون امتحان بگیرن؟!
دامیان: خب
آنیا: فک کنم یادشون رفته امتحان بگیرن😏
دامیان: هنوز زنگ اوله یکم واسته
زنگ خورد و رفتن تو کلاس[زیرا نویسنده حال فکر کردن نداره دو زنگ میریم جلو تو🙃]
یکم بعد معلم اومد و شروع به پخش کردن برگه های امتحانی کرد
همه دانش آموزا متعجب شده بودن ولی دامیان نیشش باز بود
یه برگه دیگه پرت کرد طرف انیا
برگه یا همون نامه: حالا حق با من بود یا حق با من بود؟[هیچ کدوم حق با من بود😂]
معلم دید دامیان داره هر هر میکنه گفت...
معلم: آقا دزموند....!
با این حرف معلم دامیان به خودش اومد و نیششو بست[مطمئنم داری میگی چرا این عنتر گیر داده به نیش😂]
همون لحظه بیل بدو بدو اومد تو کلاس
بیل: تو سالن یه جاسوس[مطمئنم ذهنت رفت بیش لوید]دیده شده و باید دانش آموزا رو بفرستین خونه[بخاطر خطر دیگهههه]
امتحان کنسل شد[مطمئنم داری با خودت میگی این وسط خطر احتمال گوه شانسی هست🗿🚬]
بچه ها روفتن خونه
وقتی انیا رسید خونه:
انیا:(بابا جونمو نجات داد)[ایشون هم فک میکنه کار لوید بودع😂]
لوید:(چقدر زود...!) چرا اینقدر زود اومدی؟
انیا:”یه جاسوس تو سالن دیدن ما رو فرستادن خونه”
لوید:(باید برم ببینم چه خبره)
انیا با قیافه زیبا اس دو میگه...
انیا:(الان میخواد بره؟! پس یعنی یکی دیگه بوده)
یور: انیا چرا داری میترکی؟!
آنیا: ه.. ه... هیچی ققط الان که بهش فکر میکنم میتونستم یه جاسوس واقعی ببینم ولی بخاطر همین ما رو فرستادن خونه...[خب حالا خود ن یه فکری برا ادامش کنید نمیخوام از این طولانی تر شه]
لوید:(هه بنده خدا نمیدونه من یکی از کار بلد ترین جاسوس های...)
انیا:(خیر سرم ذهن خوانم ها!)
لوید: من الان یادم افتاد یکم کار دارم زود برمیگردم
خب خلاصه که لوید رفت... انیا و یور و باندو تو خونه بودن
دیگه بریم یه جا دیگه
ارشام: خط دامیانو داشتم پیدا کردم
بکی: خب خب الان یه متن میفرستم بنویس
ارشام: ا باشه
حالا متنشو بعدا تو خود نامه میخونین🗿🚬و اینکه بچه مثبتا سانسور نکنن🤌🏻
بکی متنو فرستاد و نامه ها رو نوشتن
و وقتی بهشون رسید:
یور: انیا برات نامه اومده
انیا: برا من؟![نه پَ برا من]
انیا نامه رو باز کرد و هر چی منتظر موند ک نویسنده نامه رو با صدای خودش براش بخونه این اتفاق نیوفتاد! رویا های انیا...[مرض دارم دارم وقت تلف میکنم]
انیا رفت طرف اتاقش و هم زمان داشت نامه رو میخوند
[خیلی خوشحالم بعد مدت ها پارت دادم😂❤️]
♡ (\(\
(„• ֊ •„) ♡
┏━∪∪━━━━━━┓
https://wisgoon.com/damian_spy
┗━━━━━━━━━┛
رمان درباره انیا و دامیان
- ۱.۹k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط