{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایت زیبا

حکایت زیبا

آهنگری بود که با وجود رنج های متعدد و بیماری اش عمیقا" به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیب می کند دوست داشته باشی؟
آهنگر، سر به زیر آورد و گفت:
وقتی می خواهم وسیله ای آهنی بسازم یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.
سپس آن را روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواهم درآید. اگر به صورت دلخواهم درآمد، می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود.
اگر نه،
آن را کنار می گذارم. همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خداوند دعا کنم که خدایا!
مرا در کوره های رنج قرار ده،
اما کنار نگذار...!🌸❤

#عاشقانه
#خاصترین
دیدگاه ها (۰)

جانا ز فراق تو این محنت جان تا کیدل در غم عشق تو رسوای جهان ...

نه قدر وصال تو هر مختصری داندنه قیمت عشق تو هر بی خبری دانده...

با آن همه نياز كه من داشتم به توپرهيز عاشقانه من ناگزير بود....

❤️ℒℴνℯ❤️دوست داشتنتدر من بی انتهاستدلم برای تمامی حرفهاییکه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط