{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من م

پیرمرد به زنش گفت :بیا یادی از گذشته های دور بکنیم ، من میرم تو کافه منتظرت و تو بیا سر قرار بشینیم حرفای عاشقونه بزنیم..!

😂 😂
پیرزن قبول کرد. فردا پیرمرد به کافه رفت ،دو ساعت از قرار گذشت ولی پیرزن نیومد وقتی برگشت خونه دید پیرزن تو اتاق نشسته و گریه میکنه ،
ازش پرسید :
چرا گریه میکنی؟


پیرزن اشکاشو پاک کرد و گفت :
بابام نذاشت😂 😂 😂
دیدگاه ها (۷)

موجودات زیبا

با روغن کرچک ابروی شما این شکلی میشه😂

یاﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ ...؟؟؟.ﺍﺳﻢ ﻗﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻰ ...ﻗﻄﺎﺭﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎﻛﺸﺘﻰ ....

هرکه اوما چی چَلی مِنن پَریشون کرد و رَتروحِمه زَخمدارو اِیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط