خب دوستان می خوام سناریو چه قول داده بودم بنویسم البته البته که این سناریو زندگی خودم رو نشون می ده ولی با توکیو ریونجرز قاط زدم ولی بیشتر پارت ها در مود خودمه

( این عکس هم اوسی جدیدم رو نشون می ده چون موهامو تغییر دادم و اکوما تو داستان شخصیت منه )
پارت ۱
از زبان آکوما :
زجر ، زجر ، زجر و زجر زندگیم چیزی جز زجر کشیدن نبود مثل خدمتکار بودم آسیب می دیدم و کار می کردم انگار خانواده ام اصلا من رو دختر خودشون حساب نمی کنند به جز داداش کوچکترم ۱۷ ساله دارم تحمل می کنم ولی از اون روز به بعد ، زندگیم از این رو به اون رو شد .
۴ سال پیش : داشتم می رفتم که یکم هوا بخورم هوا تاریک بود تحمل دیدن خانواده ام را نداشتم اصلا امروز فقط من نبودم بلکه خانواده ام من رو بیرون کرد پس جایی جز پارک نداشتم و قدم بزنم
روی تاب بودم که چند تا پسر مست گفتن :« هوی خوشگله تنهایی ، نباید گرگ کوچولویی مثل تو این وقت بیرون باشه وگرنه کسی مثل ما گیرش میاد »
من هم بلند شدم و گفتم :« گرگ کوچولو ؟ دختر کوچولو ؟ به نظر باید واقعیتم رو نشونت بدم نه ؟ »
وقتی خواستم اون پسر ها رو بزنم که یکی از اونها لگد من رو گرفت و من رو خیل بد زدم گاردم پایین بود و دوباره من رو زد درد داشت واقعا این یکی فرق داشت که که دیدم دیگر کسی مشت نزد
و دیدم همه آس و لاش افتادن و یک پسر تقریبا مو طلایی کرمی با یک پسر قد بلند با تتو ی اژدها اونجا ایستاده بودم بعد اون پسر کوتاهه دستش رو دراز کرد لبخندی داشت و من هم دست رو گرفتم و گفتم :« ممنون...»
فهمیدم اون تتو اژدهایی دراکن معروف و اون قد کوتاهه مایکی بود
که یک دفعه دراکن ازم پرسید :« چرا این ساعت بیرون تنهایی ؟ ساعت ۱۱ شبه باید بری خونه »
من هم گفتم :« خب..راستش می دونی خب خانوادم امروز گفتن نباید خونه باشم ولی چیز مهمی نیست 😅 »
بعد یک دفعه مایکی جلو اومد و گفت :« واستا ههههه آکوما ؟ »
بعد منم گفتم :« آره چطور مگه...واستا مایکی _ کون ؟!»
بعد کلی خوشحال شدیم رو هم رو بغل کردیم مایکی دوست دوران بچگی من بود ولی بعد چند سال هم رو ندیدیم
من :« واستا تو هم باید دراکن کون باشی نه ؟ فک کنم بشناسمت نه ؟ »
دراکن :« اره مایکی ازت زیاد تعریف کرده اینقدر که که من رو خورده دیگه تو خوابم میای »
من :«😅😅😅😅عجب »
مایکی:« هی آکو می تونی بیای خونه ی من گفتی خانوادت نمی زارن بری تو هم هر شب من تورو پیدا می کردم با هم می رفتیم خونه ی من »
من کمی فکر کردم راست می گفت و همیشه من تعارف می کردم و می گفتم نه آخر مجبور می شدم ولی این دفعه گفتم :« ترجیح می دم بار اضافی نباشم »
مایکی پوکر شد و گفت :« زر نزن بیا »
من مجبور شدم برم و رفتم اما خیلی خوشحال شد شینیچیرو کلی بغلم کرد و گفت گوگولی چقدر بزرگ شده قبلا یه بچه کوچولو ی قوی بودی الان شدی یه بزرگ بچه ی قوی »
من خنده ای کردم و اما من رو برد اتاق خودش من اونجا بمونم و شب با اما کلی تا صبح بیدار موندم حرف زدیم و فیلم دیدیم
دیدگاه ها (۳)

داستان

بنده انیمه دوستم هستم🌝

سناریو تک پارتی از باجی و مایکی : ویو باجی: صبح که بیدار شدم...

رین بخواد خودکشی کنه*ویو ا.ت*یروز خیلی بد رو شروع کردمبا رین...

عشق بی قید و شرط پارت اوللل

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.6 (روایت از زبان ا...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

🖤 پارت ۲: اشتباه بزرگی کردی!ساعت ۱۰ شب ـ مخفیگاه تومانمایکی ...

٢pمایکی:خب ماریا چرا از ران جدا شدیماریا: چون یه روز میرم خو...

پارت ۳ داشتم دور و بر رو نگاه می کردم که چشمم افتاد به همون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط