{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روباه کوچولوی من

روباه کوچولوی من
پارت بیست و دوم
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
@ویو چویا
بعد حموم منو گذاشت رو تخت و لباسم رو پوشوند . موهامو خشک کرد .
دازای : چویا کوچولوی من . اگر تا سه روز دیگه بتونی خودتو خوب کنی که هیچی اروم اروم به فاکت میدم . ولی اگر خوب نش_
چویا : باشه باشه ولی این سه روز نزدیکمم نشو .
دازای رفت ..........
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
@ویو دازای
_ سه روز بعد
سه روزه چویا رو ندیدم . امروزم که .....
دازای : چویااااااااا حالت چطورههههههههه.
چویا؟
چویا نیستتتتتتتتتتتت.
تچ یعنی چیییییییییییییییی.
صدای ضعیفی از پشت تخت گفت .
_:دنبال چی هستی ؟
دازای : تو کی هستی ؟ اینجا چیکار میکنی ؟ با جویای من چیکار کردی
چویا : هعی منم چویا . خنگ
رفتم پشت تخت رو نگاه کردم .
چویا انگار اب رفته بود دم و گوششم بود .اوردمش بیرون .
دازای : چرا اینطوری شدیییی.
چویا به حالت قبلی برگشت .
چویا : چی؟
محکم بغلش کردم .
چویا : هعییییی ولم کن دردم گرفت .
دازای : با این دردت میگیره با فرو کردن فاکم توت چی میش_
موری : دازاییییییییییی برادرت اومدااااااااا
دازای : همین کم بود ..چویا یه لباس خوب بپوش میخوام با برادرم اشنات کنم . اها اینم بدون به هیج وجه حرفش رو گوش نکن و داخل اتاقش نرو .
چویا : باشه؟
꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚
دیدگاه ها (۲۲)

روباه کوچولوی من پارت بیست و سه ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا لب...

با افتخار و پشیمانی بسی زیاد ۱۴۰۵'۶'۳۱خدا همه ی شما عزیزانی ...

روباه کوچولوی من پارت بیست و یک ꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو دازای ب...

با دیدن قیافه ی این مرد و پارت بیست رمان من دوست دارین چه بل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط