{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می رفت دختر بچه ای همراه باباش

می رفت دختر بچه ای همراه باباش
در کوچه های شهر، بابا گفت ای کاش
این چادر مادر نیفتد از سر تو
یا فاطمه پشت و پناه دخترم باش
راز دلم در چشمهایت یادگار است
راز دلم را پیش نامحرم نکن فاش
من باغبانم خوب می دانم که ای گل
عشق تو تنها در تو دارد حق کنکاش
عطر وفا داری گلم هرگز نفهمد
آن را مشام بی وفایی های اوباش
رنگ حیا دارد قدمهایت نیاید
هر کس بخواهد از تو چیز دیگری جاش
دختر به لبخندی دل باباش لرزاند
یک دختر است و کوچکی قلب باباش
میم نون راهی
م.ن.راهی
#میم_نون_راهی
دیدگاه ها (۱)

از شهر عشق وای خدا! عشق می روداز شهر خویش سوی کجا عشق می رود...

با نم نمای مهر تو باران گل نشست ای مهربان بیا که وقت نمایش ا...

باید برای عشق طلوعی دوباره کرداز شرق عشق کار دل خویش چاره کر...

طعنه می زند مرا آن ز عشق بی خبرپیش شاهدان مرو می شوی ز ره به...

ستاره من(شروع زندگی آماتراسو)

داستان سهراب و پریسا به قلم مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط