{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ندانم هیچ

ندانم هیچ
چرا این مرغِ بوتیمار
فسرده در درونم زار ، می خواند
و من اندوهِ در جان مُرده ی خود را به تاراجِ زمان
تبریک می گویم

امیدی نیست
فغان های لبالب خفته در پَستوی آغوشم
حیاتم را نمی پوید
و دیگر مرگ را اِنکار نَتوانَم
که من دیریست
از تکرارِ حیران مانده ی خود هم گریزانم .
دیدگاه ها (۱)

باید به خرمالو‌های کال سر بزنمبه انارهای سبز ،به آدم‌های ناپ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط