سناریوبخاطر توپارت
سناریو:بخاطر تو/پارت ۲۰
(موقعیت: UA) (زمان:۶ و ۵۷ دقیقه)
بچه ها توی کلاس نشسته بودیم و منتظر آیزاوا سنسه بودیم.دخترا داشتن درمورد کار استاد با ما حرف میزدن ولی من هیچکدوم از حرفاشون رو نمیشنیدم.چون یکم...خیلی خب خیلی خب.خیلی خوابم میومد.همونجوری که آرنج هامو به میزم تکیه داده بودم و سرم رو روی دستام گذاشته بودم ،سعی میکردم حواسم رو به کلاس بدم.فکر کنم میدونید چرا نتونستم بخوابم.بله.چون نویسنده عزیزمون دوباره تصمیم گرفته بود مغز منو درگیر کاتسوکی کنه و نزاره بخوابم.
یهو استاد آیزاوا اومد و همه برپا کردن(اونا هم برپا دارن) و گفتن"اوهایو سنسه!"منم گفتم"اوهایو سنسه"و یه خمیازه کوچیک کشیدم.استاد آیزاوا بچهها رو نشوند و نفس عمیقی کشید و گفت"همگی خوب گوش کنید.قراره کلاس شما و کلاسB¹ رو ببرن به ساپورو برای اردوی تقویتی."تا استاد اینو گفت همه شروع کردن به خوشحالی کردن و باهم حرف زدن.استاد همرو ساکت کرد و ادامه داد"قراره به مدت چند روز بریم ساپورو پس هرچی لازم دارین بردارین.و بهتره بهتون بگم فقط لوازم شخصی بردارین چون بقیه چیزا اونجا هستن.امشب هم رضایت نامه هارو آماده کنید.خب بریم درس رو شروع کنیم"
خب امشب باید وسایل رو جمع میکردیم.باید به مامان و بابا هم خبر میدادم.رضایت نامه رو هم میدادم به استاد امضا کنه.چون خاله ام چند روز پیش رفت خونه دایی کایتو و زندایی آمه و دختر دایی یومه کاوایی رو هم باخودش برده .
زنگ که خورد استاد صدام کرد :
آیزاوا:هانا
هانا:بله؟
آیزاوا:برات یه وقت تلفن گرفتم.میتونی بری ایستگاه مخابرات و با پدر و مادرت تماس بگیری"
چشمام برق زد.گفتم"واقعا استاد؟!" استاد با سر گفت آره.از خوشحالی و ذوق پریدم هوا و گفتم"وای خدا!ممنون ممنون ممنون استاد!واقعا ممنون!"و دویدم سمت دخترا تا به اونا هم بگم.درسته استاد رو نمیدیدم ولی تونستم بفهمم استاد لبخند ریزی زد و آروم گفت"خواهش می کنم."
کل روز رو فکر مامان و بابا و اردو بودم.تا بالاخره زنگ آخر خورد.همینکه زنگ خورد کیفمو برداشتم و عین جت دویدم سمت در.یهو سر جام میخکوب شدم و برگشتم تو کلاس.رو به دخترا تند تند گفتم"دخترا من رفتم واسه شام برمیگردم خونه خداحافظی!"یائوروزو گفت"دیر نکنی!"و دویدم سمت طبقه پایین.
دل تو دلم نبود که با مامان و بابا حرف بزنم. تقریبا رسیده بودم که صدای جیغ یه بچه به گوشم خورد...
خماری تو خماری خماری تو خماری🤣
خب دیگه این پارت تمومه😁
شرایط پارت بعد:😏
۵۰ تا لایک
۵۰ تا کامنت
.
.
.
شوخی کردم😅😂
شرایط پارت بعد:
۱۵ لایک
۱۵ کامنت.
دیگه با خودتونه😁😌
سایونارا بچه ها🤭
(موقعیت: UA) (زمان:۶ و ۵۷ دقیقه)
بچه ها توی کلاس نشسته بودیم و منتظر آیزاوا سنسه بودیم.دخترا داشتن درمورد کار استاد با ما حرف میزدن ولی من هیچکدوم از حرفاشون رو نمیشنیدم.چون یکم...خیلی خب خیلی خب.خیلی خوابم میومد.همونجوری که آرنج هامو به میزم تکیه داده بودم و سرم رو روی دستام گذاشته بودم ،سعی میکردم حواسم رو به کلاس بدم.فکر کنم میدونید چرا نتونستم بخوابم.بله.چون نویسنده عزیزمون دوباره تصمیم گرفته بود مغز منو درگیر کاتسوکی کنه و نزاره بخوابم.
یهو استاد آیزاوا اومد و همه برپا کردن(اونا هم برپا دارن) و گفتن"اوهایو سنسه!"منم گفتم"اوهایو سنسه"و یه خمیازه کوچیک کشیدم.استاد آیزاوا بچهها رو نشوند و نفس عمیقی کشید و گفت"همگی خوب گوش کنید.قراره کلاس شما و کلاسB¹ رو ببرن به ساپورو برای اردوی تقویتی."تا استاد اینو گفت همه شروع کردن به خوشحالی کردن و باهم حرف زدن.استاد همرو ساکت کرد و ادامه داد"قراره به مدت چند روز بریم ساپورو پس هرچی لازم دارین بردارین.و بهتره بهتون بگم فقط لوازم شخصی بردارین چون بقیه چیزا اونجا هستن.امشب هم رضایت نامه هارو آماده کنید.خب بریم درس رو شروع کنیم"
خب امشب باید وسایل رو جمع میکردیم.باید به مامان و بابا هم خبر میدادم.رضایت نامه رو هم میدادم به استاد امضا کنه.چون خاله ام چند روز پیش رفت خونه دایی کایتو و زندایی آمه و دختر دایی یومه کاوایی رو هم باخودش برده .
زنگ که خورد استاد صدام کرد :
آیزاوا:هانا
هانا:بله؟
آیزاوا:برات یه وقت تلفن گرفتم.میتونی بری ایستگاه مخابرات و با پدر و مادرت تماس بگیری"
چشمام برق زد.گفتم"واقعا استاد؟!" استاد با سر گفت آره.از خوشحالی و ذوق پریدم هوا و گفتم"وای خدا!ممنون ممنون ممنون استاد!واقعا ممنون!"و دویدم سمت دخترا تا به اونا هم بگم.درسته استاد رو نمیدیدم ولی تونستم بفهمم استاد لبخند ریزی زد و آروم گفت"خواهش می کنم."
کل روز رو فکر مامان و بابا و اردو بودم.تا بالاخره زنگ آخر خورد.همینکه زنگ خورد کیفمو برداشتم و عین جت دویدم سمت در.یهو سر جام میخکوب شدم و برگشتم تو کلاس.رو به دخترا تند تند گفتم"دخترا من رفتم واسه شام برمیگردم خونه خداحافظی!"یائوروزو گفت"دیر نکنی!"و دویدم سمت طبقه پایین.
دل تو دلم نبود که با مامان و بابا حرف بزنم. تقریبا رسیده بودم که صدای جیغ یه بچه به گوشم خورد...
خماری تو خماری خماری تو خماری🤣
خب دیگه این پارت تمومه😁
شرایط پارت بعد:😏
۵۰ تا لایک
۵۰ تا کامنت
.
.
.
شوخی کردم😅😂
شرایط پارت بعد:
۱۵ لایک
۱۵ کامنت.
دیگه با خودتونه😁😌
سایونارا بچه ها🤭
- ۲.۹k
- ۱۴ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط