رمان 🩷💚 شروع تازه 🩷💚 فصل 2 پارت 1
رمان 🩷💚 شروع تازه 🩷💚 فصل 2 پارت 1
دامیان رو به بیمارستان منتقل می کنند و اون رو عمل می کنند
وقتی دامیان به هوش میاد :
دامیان : انیاااا
بادیگارد : قربان آروم باشید
دامیان : انیا کجاست ؟
بادیگارد : قربان ما نتونستیم نجاتش بدیم ......
دامیان : چی داری میگی !!!!!
بادیگارد : خانم انیا دزدیده شده ...
دامیان : یعنی چی اگه تا فردا صبح پیداش نکنید همتون رو می کشم
بادیگارد: چش....چشم...قربان
دامیان : حالا گمشو از اتاقم بیرون
و بادیگارد از اتاق میره بیرون
.
.
.
میریم پیش انیا :
صبح شده و انیا داره دنبال یه راهی میگرده و پاش به تنه درخت گیر میکنه و می خوره زمین
انیا نمی تونه پاش رپ تکون بده یکم میره جلو تر ولی از شدت خسته گی غش میکنه
.
.
.
برگردیم پیش دامیان :
یک پرستار وارد اتاق میشه
پرستار : آقای دزموند دیگه مرخصید و از اتاق میره بیرون
دامیان و بادیگارد ها میرند به عمارت دامیان میره به اتاق کارش
ناگهان یکی از بادیگارد ها به سرعت وارد میشه
بادیگارد: قربان یک خانمی اومده جلوی در و داره میگه که خواهر خانم انیاست
دامیان : می دونستم ( اگه یادتون باشه توی چند تا پارت قبل گفته بودم دامیان از همه چیز خبر داره و انیا یه خواهر داره )
دامیان میره طبقه پایین و با دختری موهای به رنگ موهایی صورتی اما نه رنگ موهای انیا سرخ تر و پر رنگ تر مواجه میشه
اون دختر : آقای دزموند به حرف گوش کنید انیا خواهر منه من این رو حس میکنم
دامیان دستش رو میبره بالا و میگه
دامیان: ولش کنید ، دنبالم بیا
.............................................................................
دامیان و اون دختر رفتند داخل اتاق مطالعه
دامیان : ا
تو کی هستی از کجا فهمیدی که خواهر انیایی ؟
اون دختر : من انیسا خواهر انیا هستم موقع تولد مادر ما یعنی یور فورجر به من و خواهرم یه گردنبند داد من نصف دیگه و انیا هم نصف دیگه بعد از چند سال یور و لوید فهمیدند که انیا دختر واقعیشان هست و لوید برای همین اون ها رو ترک نکرد اما مامانم نمی دونست که دختر دومش کجاست و من به کشوری که الان مادر و پدرم اونجاست فرستاده شدم پیش یک خانواده بزرگ شدم و به صورت اتفاقی مادر و پدرم رو پیدا کردم حالا مادر و پدرم من رو فرستادند تا انیا رو نجات بدم چون از راه گردنبند می شه فهمید که انیا کجاست اما تیه این سال ها گردنبند خاموش بوده و فقط با پیدا شدن دو خواهر میشه دوباره اون رو روشن کرد و انرژیش دوباره برگشته و من درد و ناراحتی و حال انیا رو از طریق گردنبند فهمیدم
دامیان : می تونی بگی که انیا کجاست ؟
انیسا : آره
وقتی انیسا گفت آره برقی چشمان دامیان رو فرا گرفت
دامیان بهترین دکتر های شهر رو جمع کرد و با کلی نیرو ( بادیگارد ها) به سمت جنگل رفت
هوراااااا انیا قراره پیدا بشه همه چیز قراره درست بشه 🥳🥳🥳🥳💝💝💝💝💝🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚
تا پارت بعد بای بای 💚💚💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷🩷🩷🥳🥳🥳💕💕💕💕🤭🤭🤭💖💖💖🩵🩵💜💜💞💞💞
دامیان رو به بیمارستان منتقل می کنند و اون رو عمل می کنند
وقتی دامیان به هوش میاد :
دامیان : انیاااا
بادیگارد : قربان آروم باشید
دامیان : انیا کجاست ؟
بادیگارد : قربان ما نتونستیم نجاتش بدیم ......
دامیان : چی داری میگی !!!!!
بادیگارد : خانم انیا دزدیده شده ...
دامیان : یعنی چی اگه تا فردا صبح پیداش نکنید همتون رو می کشم
بادیگارد: چش....چشم...قربان
دامیان : حالا گمشو از اتاقم بیرون
و بادیگارد از اتاق میره بیرون
.
.
.
میریم پیش انیا :
صبح شده و انیا داره دنبال یه راهی میگرده و پاش به تنه درخت گیر میکنه و می خوره زمین
انیا نمی تونه پاش رپ تکون بده یکم میره جلو تر ولی از شدت خسته گی غش میکنه
.
.
.
برگردیم پیش دامیان :
یک پرستار وارد اتاق میشه
پرستار : آقای دزموند دیگه مرخصید و از اتاق میره بیرون
دامیان و بادیگارد ها میرند به عمارت دامیان میره به اتاق کارش
ناگهان یکی از بادیگارد ها به سرعت وارد میشه
بادیگارد: قربان یک خانمی اومده جلوی در و داره میگه که خواهر خانم انیاست
دامیان : می دونستم ( اگه یادتون باشه توی چند تا پارت قبل گفته بودم دامیان از همه چیز خبر داره و انیا یه خواهر داره )
دامیان میره طبقه پایین و با دختری موهای به رنگ موهایی صورتی اما نه رنگ موهای انیا سرخ تر و پر رنگ تر مواجه میشه
اون دختر : آقای دزموند به حرف گوش کنید انیا خواهر منه من این رو حس میکنم
دامیان دستش رو میبره بالا و میگه
دامیان: ولش کنید ، دنبالم بیا
.............................................................................
دامیان و اون دختر رفتند داخل اتاق مطالعه
دامیان : ا
تو کی هستی از کجا فهمیدی که خواهر انیایی ؟
اون دختر : من انیسا خواهر انیا هستم موقع تولد مادر ما یعنی یور فورجر به من و خواهرم یه گردنبند داد من نصف دیگه و انیا هم نصف دیگه بعد از چند سال یور و لوید فهمیدند که انیا دختر واقعیشان هست و لوید برای همین اون ها رو ترک نکرد اما مامانم نمی دونست که دختر دومش کجاست و من به کشوری که الان مادر و پدرم اونجاست فرستاده شدم پیش یک خانواده بزرگ شدم و به صورت اتفاقی مادر و پدرم رو پیدا کردم حالا مادر و پدرم من رو فرستادند تا انیا رو نجات بدم چون از راه گردنبند می شه فهمید که انیا کجاست اما تیه این سال ها گردنبند خاموش بوده و فقط با پیدا شدن دو خواهر میشه دوباره اون رو روشن کرد و انرژیش دوباره برگشته و من درد و ناراحتی و حال انیا رو از طریق گردنبند فهمیدم
دامیان : می تونی بگی که انیا کجاست ؟
انیسا : آره
وقتی انیسا گفت آره برقی چشمان دامیان رو فرا گرفت
دامیان بهترین دکتر های شهر رو جمع کرد و با کلی نیرو ( بادیگارد ها) به سمت جنگل رفت
هوراااااا انیا قراره پیدا بشه همه چیز قراره درست بشه 🥳🥳🥳🥳💝💝💝💝💝🩷🩷🩷🩷🩷💚💚💚💚
تا پارت بعد بای بای 💚💚💚💚💚💚🩷🩷🩷🩷🩷🩷🥳🥳🥳💕💕💕💕🤭🤭🤭💖💖💖🩵🩵💜💜💞💞💞
- ۳۴۵
- ۱۰ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط